Skyscraper large

نقدی بر فیلم امپراتوری خورشید

+6d5gdfg

امیرعباس میرنیام

امپراتوری خورشید، ساخته ی ۱۹۸۷ ، به کارگردانی « استیون اسپیلبرگ » ، روایت یک سلوک اجتماعی و رفتاری ناخواسته و سریع است. فیلم سرگذشت کودکی انگلیسی به نام «جیمی» را روایت می کند که پیش از حمله ی ژاپن به چین در منطقه ای از شهر شانگهای که مخصوص انگلیسی هاست در آغوش خانواده ی خود، در ناز و تنعم به سر می برد. پدر او یک مهندس است که برای او امکانات یک زندگی بی دغدغه را فراهم آورده است. اما جنگ مانند عذاب از آسمان فرو می آید و او را از پدر و مادرش جدا می کند و در شهری که در اثر یک بلای ناگهانی برهنه شده است، سرگردان رها می کند. او پس از سرگردانی موفق به یافتن خانه ی خویش می شود اما اثری از پدر و مادر خویش نمی بیند و در آنجا با چهره ی واقعی کسانی آشنا می شود که تا پیش از شروع جنگ، خدمتگزاران او و خانواده اش بودند. کسانی که رنج محرومیت و تحقیر را به دوش می کشیدند و یک اتفاق بیرونی آن ها را برای اعاده ی بخشی از این محرومیت ها و تحقیرها جسور کرده است. او اولین تلنگر را از کسانی می خورد که زمانی خدمت او را می کردند. آنجا که یکی از خدمت کاران سیلی محکمی به او می زند و یادآوری می کند که او دیگر ارباب کسی نیست. پسر بچه ناچار است که هرچه زودتر بزرگ شود. او مجبور است از این به بعد وظیفه خطیر جان به در بردن از این مهلکه را بر دوش بگیرد و اگر نتواند مرگ در انتظار اوست. 

فرناندو سوتر می گوید: « کودکان کم سن و سال بر این گمانند که قادر مطلقند و جهان حول وجود آنان می چرخد، جز در کشور ها و خانواده هایی که کودکان از همان سالهای آغاز زندگی، به نابودی تهدید می شوند. حضور نوعی خستگی مرگبار در چشمان کودکانه آنان ما را به شگفتی وا می دارد چنان که گویی از سالهای آغازین زندگی، بازنشستگانی سالخورده اند.» و این اتفاقی است که به مرور زمان برای جیمی می افتد. قواعد زندگی در شرایط تهدید او را به یکی از بزرگسالانی تبدیل می کند که مجبور است چشم بر روی بسیاری از بیرحمی ها و خشونت هایی که به دیگران می شود ببندد و تنها به بقای خویش بیاندیشد. برای مثال در سکانسی از فیلم، سربازان ژاپنی اسرا را در کامیون های مجزا جا داده اند و ظاهراً قرار است کامیونی که او در آن قرار دارد به راهی برود که سرنوشت دردناکی در انتهای آن نشسته است و کامیون دیگر به سمت اردوگاه های اسرا. اما ژاپنی ها راه اردوگاه را گم می کنند. در حالی که جیمی به واسطه ی خاطرات گذشته ی خود راه را می داند. در این لحظه او به مانند یک انسان بالغ مجبور می شود که زندگی خویش را به دست بگیرد و تمام نیروی خود را برای رهایی از کامیون مرگ و پیوستن به کامیون زندگی، گرچه اسیرانه، به کار گیرد. با تمام هیجان خود روبروی سربازهای ژاپنی بالا و پایین می پرد تا آنان را متوجه منظور خود کند. ژاپنی ها بالاخره متوجه منظور او می شوند و یکی از آن ها او را بلند می کند و به درون کامیون اردوگاه چنان پرتاب می کند که خون از سرش جاری می شود. اما او توجهی به زخم خویش ندارد و مثل یک کودک به دنبال التیام رنج خویش نیست. نگاه او به سمت اردوگاه است و مانند یک فرمانده ی باستانی ، سوار بر ارابه، با اشاره ی دست خود سربازان را به سمت اردوگاه هدایت می کند. 

اما کودکی در اعماق روان جیمی از بین نرفته است. او همچنان به علاقه ی کودکانه ی خود به هواپیما می پردازد و این علاقه بر شخصیت او نیز تأثیر دارد. او یک خلبان ژاپنی جوان را به عنوان دوست و هم صحبت بر می گزیند. خلبانی که در نهایت جان خود را در نتیجه ی اجرای یک عملیات کامیکاتزه از دست می دهد. سرنوشت چنین رقم زده است که جیمی، مرگ را حتی در لباس دلبستگی های کودکانه ی خویش بیابد و این سرگذشت تمامی کودکانی است که به واسطه ی جنگ رفته رفته کودکی خویش را در درون خویش پنهان می کنند و در مقابل می بینند که دلبستگی های کودکانه ی ایشان چگونه در ویرانه های جنگ دفن می شود. از چیزهایی که باید کودکان جنگ بدانند این است که هرگز اسباب بازی یا عروسکی را از روی زمین برندارند زیرا ممکن است به جای لذت ناشی از یافتن یک دلخوشی کودکانه، با یک تله ی انفجاری یا هدایتگر ماهواره ای مواجه شوند. 

جیمی به مرور زمان گرمای حضور والدین خویش را از یاد می برد او پخته می شود. نه تنها مسئولیت خویش که در قبال دیگران هم مسئولیت هایی به عهده می گیرد. او در این راه یک مربی دارد. یک فرصت طلب به نام « بیسی » که با قواعد بی رحم زندگی آشناست. جالب آن که «کریستین بل» بازیگر نقش جیمی حدود بیست سال بعد از امپراتوری خورشید، در فیلم گل های جنگ تلاش کرد شخصیت بیسی را خود بازسازی کند. بیسی به جیمی می آموزد که چگونه می توان از میان طوفان حوادث به سلامت عبور کرد اگرچه او در راه آموختن این فنون چیزهایی هم از دست می دهد که شاید احساسات عاطفی یکی از آن ها باشد. جنگ اگرچه درس های زیادی به کودکان می دهد و شاید شخصیت آن ها را قوی تر از کودکانی کند که در گیر و دار جنگ نبوده اند ، اما فراموش نکنیم که کودکان جنگ هزینه های زیادی برای به دست آوردن این شخصیت می پردازند. آن ها یک مرحله ی اساسی از رشد خود را وا می دهند و خود را به آسیب های طی نکردن این مرحله می سپارند. 

جنگ به سرانجام می رسد و زمینه برای رسیدن کودکان به والدین شان فراهم می شود. در پایان فیلم، در یک سو کودکانی را می بینیم که برای یافتن والدین خود که در سوی دیگری ایستاده اند تقلا می کنند. کودکان پر حرارت، مادران خویش را می یابند و با هیجان به آغوش آن ها می پرند و شاید از رنج های خویش می گویند. جیمی اما پشت خیل کودکان مشتاق ایستاده است و با نگاهی که هیچ کجا را نمی بیند انگار نابودی عواطف خود را مرور می کند. گویی که او دیگر به آغوش امنی اعتماد ندارد یا می هراسد از امیدی که سالیان پیش آن را وا نهاده است. مادر به او نزدیک می شود، نام اورا صدا می کند و او را در آغوش می فشارد. جیمی در آغوش مادر، همچنان یک صورت سنگی کلاسیک است با این تفاوت که قطره اشکی گداخته از گوشه ی چشمش به سوی گونه راه می گیرد.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large