Skyscraper large

از تجربه های خیابانی

2

سلوا پناهی

خیابان فضایی است سرشار از تجربه، تجربه هایی در قد و قامتی متفاوت که هر یک از این تجربه ها می تواند به اندازه ی یک دنیا باشد.

نوشتن از خیابان و کودک کار – خیابانی (کودکی که در خیابان کار می کند) که بیشترین زمان خود را در خیابان سپری می کند ذهن را به جهت های متفاوتی از جمله:سن، نوع کار، نگاه کودک و شرایط زیست وی سوق می دهد تا بتوان میزان آسیب حاصل از این تجربه ی خیابانی و سبک زندگی را شناسایی کرد.

اما آیا می توان برای آسیب های حاصل از این تجربه  کاری کرد؟ آن هم برای آسیب های حاصل از زندگی خیابانی که برای کودک نقش دوگانه بازی می کند. از سویی کودکی او را در خود حل می کند، او را گیج و سردرگم می سازد و به قول فرهنگ عامه «او را مرد فرداهای سخت می سازد» و از سوی دیگر بخشی از چهره ی واقعی زندگی را به وی نشان می دهد. آن هم در شرایطی که ما تنها می توانیم شاهد تجربه ی بیرونی کودک مورد نظر باشیم و نه شاهد تجربه های درونی وی که بیش از هر چیز ذهن، آینده و چشم اندازهای او را تغییر می دهد.

خیابان فرهنگ خاص خود را دارد؛ فرهنگی که در بیشتر مواقع خشن عمل می کند، فرهنگی که امنیت جسمی و روحی کودک را از او می گیرد و به او یاد می دهد که خشن تر از دیروز و امروز عمل کند، معصومیت وی را می گیرد و چهره ی آدمی غوطه ور شده در دنیای سرد و یخ زده را بر وی تحمیل می کند.

ادغام این فرهنگ پر تنش با عامل اصلی حضور کودک کار در خیابان که همان فقر اقتصادی خانواده است بیش از پیش وی را از دنیای کودکانه و نیازهای بنیادینش دور می کند به گونه ی که ما دیگر با یک کودک در ارتباط نیستیم، بلکه با فردی در ارتباط هستیم که درگیر دنیایی بزرگتر از دنیای خودش است. بلوغ جنسی اش بیش از بلوغ ذهنی و فکری اش شکل می گیرد. دیالوگ ها و رفتارهای وی با هر کودک دیگری متفاوت است، در عین حال که به سادگی با دیگران ارتباط می گیرد اما به آن ها اعتماد نمی کند. رفتارهای کودکی که بیشترین زمان رشد خود را در خیابان سپری می کند و با تیپ ها و شخصیت های متفاوتی در ارتباط است سرشار از تناقض است؛ تناقض های که می توان ریشه ی آن ها را درعدم توجه ی خانواده  و نهاد های مربوطه، عدم آموزش، آموزش غلط ، رفتارهای ترحم آمیز و بی توجهی بیشتر مردم جامعه دانست.

مجموعه عکس های «از تجربه های خیابانی» تجربه ی یک روز بودن با سه کودک کار در خیابان است که بزرگترین آن ها ۱۳ سال بیشتر ندارد. ارتباط گیری با این ۳ کودک از دعوای آن ها بر سر ۳ هزار تومان پولی که بابت واکس زدن به دست آورده بودن شروع شد. پژمان با زنجیری که از گردنش در آورده بود جاوید را که روی پل جوبی افتاده بود کتک میزد در حالی که عابرهایی ایستاده و نگاه می کردند و عهده ی دیگر خیلی بی توجه از کنارشان رد می شدند.

با هم راجع موضوع دعوا و آشتی کردن حرف زدیم.  بچه ها از شرایط زندگی و کار شان گفتند؛ از اینکه که پدرهایشان را در زلزله ی بم از دست داده و با بقیه ی اعضاء خانواده  به تهران آمده اند. از این که از شهریار با اتوبوس و مترو برای کار به خیابان های بالا شهر تهران می آیند، از حرف ها و رفتارهای آدم بزرگ هایی گفتند که چه هنگام کار و چه در مسیر و رفت و آمدشان آن ها را می بینند.

 یک ساعتی از دوستی مان با هم گذشته بود که بهرام با نگاه خسته رو به من گفت:«ما باید کار کنیم و پول ببریم خونه چون اگه کرایه خونه رو ندیم صاحب خونه همه مونو بیرون می کنه اما از صب تا الان چیز زیادی کار نکردیم». تنها کاری که در آن لحظه به ذهنم رسید این بود که فضایی را به وجود بیاورم تا بتوانیم با هم کار کنیم در نتیجه هر چهار نفرمان  شروع کردیم به کار کردن و تقریبا نتیجه ی خوبی هم گرفتیم من از عابرین عکس می گرفتم و با این کار از آن ها خواهش می کردیم که کفش هایشان را هم واکس بزنیم واکنش مردم هم برای من و هم برای بچه ها جالب بود. خیلی ها می پذیرفتند،  خیلی ها حتی با ما عکس یادگاری می گرفتند،  خیلی ها عکس نمی گرفتند اما کفش هایشان را واکس می زدند و خیلی ها هم بی توجه رد می شدند. فضای کار کردن هر چهار نفر ما را بیشتر به هم نزدیک کرد.

1

دستان کوچکی که با آن ها واکس می زند، کرایه ی ماهیانه ی خانه را تامین می کند، با آن ها از خود دفاع می کند و حتی کتک کاری هم می کنند.

2

بهرام اولین کسی بود که موفق شد جذب مشتری کند. او در جمع ما کسی بود که کم تر شلوغ می کرد و بیشتر لبخند می زد اما از طرفی به شدت نگران کرایه ی خانه بود.

3

جاوید از من پرسید:« تو سن ما بودی چی کار می کردی؟» کمی راجع به دوران کودکی ام برایش گفتم چند دقیقه ی از گفتگویمان گذشته بود که رو کرد به من و گفت:«خیلی دوستت دارم!».

4

در حال کار کردن بودیم که این خانم با لبخند از کنارمان رد شد هنگامی که از او دعوت کردیم تا با ما عکس بگیرد با لبخند مهربانی پذیرفت و با بچه ها عکس گرفت.

5

آقای کرم زاده که دبیر آموزش شاهنامه خوانی در یکی از مدارس غیر انتفاعی است بعد از اینکه بچه ها کفش هایش را واکس زدند برایمان شعری از شاهنامه خواند بعد از اینکه از پیشمان رفت جاوید رو به من کرد و گفت :« ما که چیزی نفهمیدیم شاید تو چیزی از همونی که گفت فهمیده باشی؟» بهرام در جوابش گفت:« نه بابا خیلی پیر بود اینم چیزی نفهمیده».

6

برای آمدن از میرداماد به طالقانی سوار مترو شدیم در واگن خانم ها بعد از گذشت مدت زمانی بچه ها با ناز و نوازش و نگاه های ترحم آمیز چند خانم مواجه شدند و البته ارتباط خوبی هم با هم برقرار کردند. به ایستگاه مورد نظر ما نزدیک می شدیم که یکی از بچه ها با صدای بلند گفت:«بهرام سکسی کو؟کجایی بهرام سکسی؟». که ناگهان با حرف هایی از جمله:« وای چه بچه های بی ادبی همینان که بزرگ میشن و دزد و قاتل میشن باید دادشون به بهزیستی» مواجه شدیم و تنها راه فرار این بود که ما دراولین ایستگاهی که قطار نگه داشت پیاده شویم در نتیجه به جای طالقانی از مفتح سر در آوردیم.

7

شروع کار با شیطنت و شوخی همراه بود اما بعد از اینکه بهرام اولین مشتری را جذب کرد کار برای هر ۴ نفرمون جدی شد.

8

ساعت تعطیل شدن بانک ها نزدیک بود و هر یک از بچه ها در بعضی از بانک ها مشتری های دائمی داشتند قرار بود من با آن ها نروم. روی نیمکت کنار خیابان نشسته بودم و به دویدن جاوید و بهرام توجه می کردم که پژمان با صدای بلند صدا زد:«جاوید کراکی وایستا منم بیام».رو به من کرد و گفت:«باروت نمیشه به خدا معتاده حشیش کراک هر چی که بگی می کشه». نگاه جاوید بود که از سوی غرور شکسته شده را تداعی می کرد و از سوی دیگر خشمی که عاملش پژمان بود.

9

از خواست ازش عکس یادگاری بگیرم در حالی که دروبینم را آماده می کردم گفت:«راستشو بگو تو ازدواج کردی؟نامزد داری؟ دوست پسر چی؟» ازش پرسیدم چرا این رو می پرسی بدون اینکه جوابمو بده گفت:«عکسمو به هر کدومش که دوست داشتی بده».

10

در حال جا به جا شدن بودیم که پژمان رو به من کرد و گفت:«میای این موتورو با هم بلند کنیم دیگه لازم نیست پیاده بریم» من لبخندی زدم و گفتم:«بزاریم سر جاش باشه اما باهاش عکس می گیریم».

11

یکی از بچه ها گفت:«بهم پول قرض میدی؟». من کیف پولمو که فقط ۲ هزار تومان در آن بود به او نشان دادم و گفتم:«انقدر بیشتر ندارم و اینم کرایه ی راهمه تا خونه». تا اینکه بهرام با دست های سیاه شده اش نگاه مهربانش گفت«بیا اینو بگیر کرایه ماشینت».

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large