Skyscraper large

ملاقات با سرکارگر نه ساله

6d5sf4gdf555f

نویسنده

بعضی روزها برای «میم»[۱] روز خوبی است، اما دوست دارد خاطرات برخی روزها را به سرعت فراموش کند. اولین ملاقات من با میم به اولین روز آغاز به کارم در یک تولیدی پوشاک بر می گردد. آن روز،علیرغم گرمای هوا، روز خوبی برای میم بود. او روی زمینی بتونی نشسته و پاهایش را روی هم انداخته بود: جسم دختربچه ای نحیف و کوچک در میان انبوهی از تکه های دوخته نشده ی لباس ها.

او یک جفت تیغ پارچه بری در دست داشت، که بیش تر به تیغ اصلاح ابرو شباهت داشت. میم به وسیله ی این تیغ ها تکه های اضافه ی یقه های لباس ها را می برید و مرتب می کرد و سپس آن ها را روی هم می گذاشت تا جایی که ارتفاع شان از قد او بلندتر می­ شد؛ میم دیگر نمی توانست بعد از آن روی کپه ی لباس ها، لباس دیگری بگذارد. انجام دادن این کارها تمام صبح طول می کشید و کسی با دیگران صحبت نمی کرد. زمانی که این کار تمام می شد، میم چند جرعه آب از یک بطری مچاله شده می نوشید، کمی قدم می زد و با دست های کوچکش کمر خود را ماساژ می داد. میم بعد از این به کار مرتب کردن لباس ها مشغول می شد، اما این بار سر آستین پیراهن های مردانه را درست می کرد.

میم هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب کار می کرد و یک ساعت هم برای خوردن ناهار وقت داشت.

میم بعدها گفت : آن روز، روز خوبی بود، چرا که هر سه پنکه ی سقفی کار می کرد و از گرمای هوا کاسته می شد. ناهار او ماهی با ادویه ی کاری بود و مدیر آن طبقه از کارگاه به علت نحوه ی غذا خوردنش او را سرزنش نکرده بود. او یک بار دیگر، جست و خیز کنان و با شادی گفت روز خوبی بود.

میم ۹ سال سن دارد و به عنوان ور دست خیاط در یک کارگاه تولید پوشاک مشغول به کار است. در این تابستان برای چندین روز او به عنوان رئیس من در انجام دادن کارها کمکم می کرد. او فوت و فن مرتب کردن تکه های زائد لباس را به من یاد داد، او به من آموخت که وقتی کمرم درد می گیرد لبخند بزنم و همین طور چند لغت به زبان بنگلادشی به من آموخت.

تلاش برای پیدا کردن کار

در یکی از روزهای زیبای ماه آگوست، به کارگاهی در نزدیکی شهر «لالماتیا» در جنوب غربی «داکا» رسیدم. خیابان های عریض توسط ساختمان هایی قدیمی احاطه شده بودند و انبوهی از اتوبوس ها، ریکشاها[۲] و ماشین های رنگانگ دیده می شد. در بالکن لباس های شسته شده را آویخته بودند و قصاب ها در حیاط جلویی اغلب رستوران ها کار می کردند. در گوشه و کنار خیابان ها، مردانی در دکه هایی کوچک چای و شیرینی های بنگالی می فروختند.

صبح ها شهر پر جنب و جوش تر به نظر می رسید. دانش آموزان، با یونیفورم های مدرسه به تن و با هیاهو، به سوی مدرسه می رفتند و بزرگسالان نیز با عجله به محل کارشان می رفتند. کارگاه، دورتر از خیابان های اصلی و خارج از اتوبان قرار داشت.

حمید، که پیش تر در یک کارگاه تولید پوشاک بزرگ در «نارایانگاج» خیاطی می کرده است، اکنون صاحب این کارگاه کوچک است. سه سال پیش او با گرفتن وامی این کارگاه کوچک را راه انداخت، که در حال حاضر ۴۵ کارگر در آن مشغول به کار هستند.

من در ساعت ۸ صبح، در حالی که یک بطری اب در دست داشتم، به کارگاه رسیدم و خودم را به علی – مدیر طبقه – و روبینا – وردست خیاط -  معرفی کردم. علی مردی کوچک اندام و ورزیده بود که بعدها متوجه شدم در همین کارگاه آشپزی می کند و می خوابد. او با سر به من اشاره کرد تا با هم به اطراف کارگاه نگهی بیندازیم.

پیدا کردن شغل آسان نبود. چرا که پیش از آن در تاریخ ۲۴ آوریل در حادثه ی ریزش ساختمان «رانا پلازا» ۱۱۲۹ نفر – از جمله تعداد زیادی از کارگران – جان خود را از دست داده بودند. پس از این واقعه، خبرنگاران به کارگاه های زیادی مراجعه می کردند و در مورد ایمنی فضای کار، کودکان کار و نحوه ی پرداخت حقوق به کارگران گزارش هایی تهیه می کردند. در حال حاضر کارخانه های بزرگ، تحت نظارت دقیق قرار داشته و از ایمنی مناسبی برخوردار هستند. با این حال خارجی ها با نگاه دقیق تری به مسئله نگاه می کنند.

حتی با توجه به چهره ی ظاهری ام، نتوانستم غیر بنگالی بودن و فقیر نبودنم را پنهان کنم. در ابتدا سعی کردم با کمک دوستانم در کارخانه های بزرگ شهر داکا شغلی پیدا کنم، اما همانطور که دوستم به من گفته بود صاحبان کارخانه به او گفته بودند چرا خود وی به من پولی نمی دهد، چون ما در حال حاضر به کارگر نیازی نداریم.

در پایان یک راننده تاکسی در داکا –  که در استخدام من بود – مرا برای پیدا کردن شغل در یکی از کارگاه ها کمک کرد. دوست یکی از دوستان او صاحب کارگاه کوچکی بود، که سفارشاتی کوچک را قبول می کرد و مواقعی که کارخانه های بزرگ نمی توانستند سفارش های خود را به موقع به مشتریانشان برسانند، از این کارگاه کمک می گرفتند.

راننده تاکسی به حمید گفت که من هندی و دختر خاله ی همسر او هستم، کمی بنگالی می دانم و برای امرار معاش به کاری نیاز دارم. در آن زمان کار حمید گره خورده بود، چرا که بعد از عید کارگران زیادی از روستا به سر کارشان برنگشته بودند و سفارشات باید در زمانی مشخص تحویل داده می شد. بنابراین حمید جواب مثبت داد؛ او گفت می توانم برای چند روز در آن جا کار کنم و اگر کارم را به خوبی انجام دهم می توانیم درباره ی دستمزد این کار صحبت کنیم.

کارگاهی که در آن کار پیدا کردم

کارگاه زیاد بزرگ نبود: بیست و چهار چرخ خیاطی دور تا دور اتاقی بدون پنجره را – به وسعت نصف زمین بسکتبال – چیده شده بودند. دو ماشین برش در گوشه ی اتاق قرار داشت. صندلی های پشت چرخ خیاطی بسیار کوچک بودند و انبوهی از پارچه های رنگارنگ در اطراف ان ها دیده می شد. سه پنکه ی سقفی به سختی هوای مرطوب و گرم آن جا را تهویه می کردند.

دفتر کار حمید، با در و پنجره ای شیشه ای، در گوشه ی این اتاق قرار داشت. پارچه ها قبل از برش در این اتاق نگهداری می شدند. در گوشه ای از دفتر کار حمید تلفن و کامپیوتری قدیمی، که هرگز از آن استفاده نمی شد، به چشم می خورد. در این کارگاه هیچ کپسول اطفاء حریقی وجود نداشت و تنها راه خروج همان درب اصلی بود. بعدها متوجه شدم در طبقه ی دیگری از این کارگاه بیست و یک چرخ خیاطی دیگر هم وجود دارد. پلکانی زهوار دررفته تنها راه ورود به طبقه ی دوم بود و کارگران این دو طبقه غالباً با هم در ارتباط نبودند.

تنها حمام سالم در انتهای جاده ی روستایی، و مقابل کارگاه قرار داشت که اتاقکی کم نور بود و از لوله های آن آبی کثیف بیرون می آمد. توالت هم بیش تر به سوراخی در زمین شباهت داشت. تمام کارگران این کارگاه – از جمله علی – از این حمام استفاده می کردند. موش ها به طور مدام در راهرو در حال رفت و آمد بودند. لباس های شسته شده ی علی از طنابی در گوشه ی کارگاه آویزان بود.

در این کارگاه به عنوان وردستان خیاط هفت نفر بودیم. اغلب اوقات ما هفت نفر در وسط کارگاه مشغول به کار بودیم، تکه های لباس ها را مرتب می کردیم، لباس ها را اتو کرده و تا می کردیم و در نهایت بسته بندی می نمودیم. در روز اول میم در وسط کارگاه نشسته بود

پدر میم در کارگاهی دیگر و در همین شیفت کاری مشغول به کار بود، بنابراین مجبور بود تا میم را برای کار کردن به کارگاه بفرستد. اگرچه ساعت کاری از نه صبح آغاز می شد، ولی پیش از آن میم کار مرتب کردن یقه ی لباس ها را شروع می کرد. علی به من اشاره کرد که وسط کارگاه بنشینم و به میم گفت تا کار را به من یاد دهد.

بعد از این که علی سرکار خود برگشت، میم در حالی که سمبوسه ای را گاز می زد، به من گفت سخت نگیر. او خجالت زده به من گفت :«این روز اول کار توست … چند ساعتی را فقط به کار من نگاه کن». او بسیار دوست داشتنی بود.

هیچ کس در کارگاه – از جمله میم – نمی دانست که من یک خبرنگارم. به جز چند سؤال کوچک درباره ی خانواده اش من هیچ مصاحبه ای با او نداشتم. تمام مواردی که در این گزارش نوشته ام، ملهم از شنیده ها و مشاهداتم هستند. من به میم و علی نگاه می کردم و کم کم متوجه شدم کارها از چه قرار است.

علی ترجیح می داد تا کار برش تی – شرت ها را خودش انجام دهد و پیش از رسیدن کارگرها کارش را آغاز می کرد. او سپس قطعات بریده شده را به خیاط ها و سردوزان تحویل می داد؛ بر روی تی – شرت ها آرم، یقه و سر آستین هایی دوخته می شد.

هفته ی اول کار من

هفته ی اولی که من به کارگاه وارد شدم، کارگاه سفارش دوخت لباس های کارگران کارخانه ای را قبول کرده بود. هیچ کس نمی دانست که دقیقاً تعداد لباس های سفارش داده شده چه قدر است و به کجا باید تحویل داده شود. روش خیاطی، مراحلی که باید برای تکمیل دوخت لباس طی می شد و تکرار بی امان کارها -  حداقل در این کارگاه – برای من عجیب به نظر می آمد؛ من – شبیه اغلب کارگران -  تصوری قبلی از این کار نداشتم.

پارچه های تی – شرت ها به سه قطعه بریده می شد: قطعه ی پشت، قطعه ی مربوط به سمت راست جلو و قطعه ی مربوط به سمت چپ جلو. آستین ها، سر آستین ها، جیب ها و لبه های آن ها به طور جداگانه برش می خورد. زنی تکه های لباس را در کنار چرخ های خیاطی قرار می داد و هزاران یقه به آن ها کوک می خورد. سپس وردست های خیاطان آن ها را جدا می کردند و نخ های اضافه ی آن ها را می گرفتند.

یکی از خیاط ها کار دوخت سر آستین ها را تمام می کرد و دیگری یقه ها را کوک می زد و فرد دیگری نیز سر آستین ها و یقه ها را به قسمت اصلی تی – شرت می دوخت. این روشی بود که با آن تمام لباس ها دوخته می شد. در ابتدا هر قسمت را آماده می کردند و سپس قطعات به یکدیگر وصل می شد. بعد از دوختن قطعات لباس به یکدیگر لباس به وردست های وسط کارگاه سپرده می شد، تا پیش از اتو کشی و بسته بندی، نخ های اضافی لباس ها گرفته و مرتب شود.

در ابتدا فکر می کردم کار وردستی و مرتب کردن لباس ها، کار آسانی است. ولی ساعت ها نشستن بر روی زمین بتنی مرا به کمر درد دچار کرد و انگشت های سبابه و شستم به دلیل استفاده ی زیاد از قیچی آسیب دید. این کار، برای من کاری خشم آور به حساب می آمد، نه تنها به این دلیل که بدنم درد گرفته بود، بلکه به این خاطر که می دیدم کودکان زیادی – شبیه به میم – ساعت ها قوز کرده و با چشمانی تنگ شده به مرتب کردن و بریدن نخ های اضافی قطعات لباس ها مشغول بودند، یقه ها، سر آستین ها و آستین ها را یکی پس از دیگری تمیز می کردند، تا مگر از حجم کپه ی انباشت شده ی لباس ها کاسته شود. با این حال اندک زمانی بعد، کپه ی جدید لباس ها از راه می رسید. این یکی بزرگ تر قبلی، حتی بلندتر از قد میم.

سوراخ کردن و صدمه زدن به لباس ها در حین کار، گناهی بزرگ به حساب می آمد و چندین بار برای من اتفاق افتاد. علی در حالی که در جلوی درب ورودی ایستاده بود، عاقبت این نکته را گوشزد کرد و بر سر هر کسی که به لباس ها آسیب می زد، داد می کشید. خیاط ها از این که دوباره باید لباس های صدمه دیده را بدوزند، غرلند می کردند.

در کارگاه به طور مدام صدای داد و بیداد به گوش می رسید، خصوصاً از جانب علی. مشخص نبود که در هر روز چه مقدار لباس باید آماده شود. موضوع واضح این بود که کارگران و خیاط های قوز کرده باید هر دقیقه از کارشان را به درستی انجام می دادند. وقت ناهار بسیار کوتاه بود و وقت حمام کوتاه تر از آن.

کوچک ترین کارگر این کارگاه – یعنی میم – غالباً مورد سرزنش قرار می گرفت و بر سرش داد می زدند. چرا که از همه بیش تر صحبت می کرد و ترانه های بنگالی را با صدای بلند می خواند.

میم و دیگر وردست های خیاطان کمترین میزان حقوق را می گرفتند. آن ها اگر از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر کار می کردند، ماهیانه ۲۶ دلار کانادا به عنوان دستمزد می گرفتند و اگر بیش تر از این ساعت (تا ۹ شب یا بیش تر) کار می کردند، دستمزدشان به ۳۲ دلار می رسید. برای این کارگران به جز نصف روز جمعه، هیچ تعطیلی آخر هفته ای وجود نداشت؛ حتی اگر به خاطر بیماری قادر به کار کردن نبودند. اگر کارگری یک روز مرخصی می گرفت، حقوق او را دیرتر پرداخت می کردند.

با وجود روستاییانی که در فقری وحشتناک زندگی می کنند، میم شغلی بسیار خوب داشت؛ حتی با وجود این که حداقل دستمزدها در این کارگاه ماهیانه ۳۰ تا ۳۸ دلار است. میم به من گفت:«قول می دهم اگر روزی خیاط شوم، بهترین تی – شرت ها را بدوزم. دیگر هیچ کس بر سرم داد نخواهد کشید». بزرگ ترین رؤیای این دختر همین بود : روزی خیاط شود.

ادامه دارد …

 


این گزارش ترجمه ای است از «I got hired at a Bangladesh sweatshop : Meet my 9 year old boss» به قلم راوینا اوولاک که در تاریخ یازدهم اکتبر ۲۰۱۳ در سایت Thestar منتشر شده است. این گزارش طی هفته های اینده و در چند بخش در دفتر کودکی منتشر خواهد شد. 

[۱] Meem 

[۲]  وسیله ای نقلیه شبیه به کالسکه که به جای اسب توسط انسان کشیده می شود. 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large