Skyscraper large

نابرابری و پدیده کار کودک

er65tr555r

روزبه نوربخش

همه ما در رفت و آمدهای روزانه ای که داریم، تعداد قابل توجهی از کودکان و  نوجوانان را در خیابان ها می بینیم که به دست فروشی، زباله گردی و بارکشی مشغول اند. علاوه بر این اگر سری به کارگاه های خیاطی، نجاری، آهنگری، قالی بافی و … بزنیم، تعداد زیادی از کودکان را خواهیم دید که به جای درس خواندن و کودکی کردن، مجبورند در شرایطی کار کنند که هم بر سلامت روحی آنان اثرات مخرب دارد و هم بر سلامت جسمی آن ها.

معمولاً درباره ریشه های این پدیده غیر انسانی، عوامل فرهنگی و اجتماعی مختلفی را بر می شمرند. برخی فعالان حقوق کودک بر این باورند که فقر فرهنگی و بی توجهی به نیازهای کودک است که شرایط و زمینه را برای ورود کودکان به چرخه کار فراهم می کند. اما از سوی دیگر، گروه هایی از فعالان معتقد اند که ریشه های این مساله را باید در مناسبات و هنجارهای بازار و نظام اقتصادی سرمایه داری جست و جو کرد. زیرا که هم مناسبات اقتصادی موجود تشدید کننده نابرابری هستند و کارگران و فقرا کمتر از مشارکت حقیقی شان در تولید یا خدمات سهم می برند. از سوی دیگر در مناسباتی که در آن سود مادی حداکثری امر اصیل به شمار می رود، کارفرمایان برای کاهش هزینه ها استفاده از کودکان و زنان را ترجیح می دهند.

 در این میان ظرفیت های قانونی موجود نیز حائز اهمیت اند، به عنوان مثال قانون حمایت از بنگاه های زود بازده، کارگاه های کمتر از ۱۰ نفر را از شمول قانون کار خارج کرده است و همین امر باعث شده که علاوه بر نوجوانان بالاتر از ۱۵ سال، کارفرمایان این کارگاه ها بتوانند کودکان زیر ۱۵ سال را نیز به کار گیرند. علاوه بر این مواردی چون، کارخانگی کودکان نیز به عنوان یکی دیگر از اشکال کار کودک باید مورد توجه جدی قرار گیرد. کم نیستند دختران نوجوان و حتی خردسالی که یا در خانه به کارهایی نظیر مونتاژکاری، قالی بافی و خیاطی مشغول اند یا اینکه باید بخش زیادی از زمان خود را به انجام کارهایی چون آشپزی، بچه داری و خانه داری اختصاص دهند. عمده دلیل این مساله را معمولاً ناتوانی مادر و پدر در نگهداری از نوزادان و خردسالان و رتق و فتق امور خانه می دانند، گرچه ابعاد و ریشه های این شکل از کار کودک نشان می دهد که باز هم مناسبات اقتصادی و به حاشیه رانده شدگی است که  باید به عنوان دلیلی ریشه ای و ساختاری مورد توجه قرار گیرد.

کودکان کار از وضعیت خود می گویند

«ساجده»، دختر مهاجر ۱۳ ساله ای است که به همراه خواهر ۶ ساله و برادر ۱۴ ساله خود در خیابان دست فروشی می کند. او و برادرش هر روز از ساعت ۱۰ صبح تا ۷ بعد از ظهر در خیابان انقلاب، فال و دستمال کاغذی می فروشند. او می گوید: «هر وقت پول کم می آوریم، محدثه را نیز با خود می آوریم و او هم کار می کند». می پرسم که آیا به مدرسه می روند یا نه و او در پاسخ می گوید: «۲ سال در خانه کودک درس خواندم، از کلاس اول تا سوم. اما بعدش، نشد دیگربه آن جا بروم».

 پدر ساجده از افسران ارتش افغانستان بوده است و در جنگ یک چشم خود را از دست داده است. او در حال حاضر در بازار چرخ کشی می کند. اما درآمدش کفاف زندگی خانواده را نمی دهد. مراد (برادر ساجده) می گوید: «پدرم خودش نمی خواهد ما سر کار برویم. بار اول که فهمید ما رفته ایم کار کردیم، حسابی دعوایمان کرد. اما آخرش خودش گریه اش گرفت. ما عقلمان می رسید که پول ندارد و برای خرج ما پول قرض می کند. کمرش درد می کرد. ما خودمان تصمیم گرفتیم که بیاییم کار کنیم. هنوز هم می گوید که باید فقط درس بخوانید اما خودش می داند که نمی شود».

«مهران» نوجوان دیگری است که در چهارراه ولی عصر بادکنک می فروشد. او اهل شهر «ساری» است و با چند نفر از پسران نوجوان فامیل با هم کار می کنند. گل، بادکنک و سی دی فروشی کارهایی است که این پسران ۱۶-۱۵ ساله انجام می دهند. او می گوید از ۶ سالگی با مادرش در خیابان اسفند دود می کرده و سیخ می فروخته، اما از ۸ سالگی در خیابان دست فروشی کرده است. از او می پرسم روزی چه قدر درآمد دارد، می گوید: «بسته به شهرداری است». می پرسم چرا؟ و جواب می دهد: «اگر شهرداری بگیردمان همه جنس ها و پولمان را می گیرد، بعد هم یک کتک مفصل می زنند و ولمان می کنند. بعضی وقت ها هم بهزیستی می آید، ما را زورشان نمی رسد ببرند اما کوچک تر ها و دخترها را می گیرند می برند. اگر شهرداری نگیردمان ۳۰-۲۰ هزار تومان در روز در می آوریم».

 مهران و دوستانش به مدرسه نمی روند و جز مهستی، خواهر ۹ ساله مهران، هیچ کدام از آن ها سواد ندارند. مهستی کلاس اول است و در یکی از NGO  های دروازه غار درس می خواند. از او می پرسم چرا دیر به مدرسه رفته است؟ و او می گوید: «کار می کردم، نمی شد. خانم مددکار آمد یک روز خانه مان و به پدرم گفت اجازه دهد روزی دو ساعت بروم انجمن».

«مجتبی» در کوره پز خانه کار می کند. از اهالی تربت حیدریه است. هر سال از اردیبهشت تا پایان مهرماه در یکی از کوره پرخانه های «خلازیل» به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکش کار می کنند و باقی سال را در روستای خود زندگی!  ۱۴ سال دارد و درس نمی خواند. مژگان، خواهر کوچک او، ۹ ساله است و با مادرش خشت ها را در آفتاب می چینند تا خشک شود. مجتبی می گوید که چون از اردیبهشت باید بیایند تهران و تا آخرِ مهر هم در تهران هستند نمی توانند به مدرسه بروند. پدرش قبلاً کارگر معدن بوده اما اخراج شده است. از او می پرسم چرا اخراج شدی و می گوید: «اخراج شدن که دلیل نمی خواهد هر کاری بخواهند می کنند. ۱۲ سال آن جا کار کردم و فقط ۲ سال سابقه بیمه دارم. به بقیه گفتم کار را تعطیل کنیم تا وقتی بیمه شویم، کار تعطیل شد، بعد هم صاحب معدن من و چند نفر دیگر را اخراج کرد. ما هم برگشتیم ده خودمان، اما آن جا نمی شود کار کرد، کشاورزی ندارد و ما هم بهار و تابستان می آییم تهران آجرپزی».

حوالی میدان شوش تهران، کوچه ای است که به اوراق چی ها معروف است. ماشین های تصادفی و خارج از رده را آن جا اسقاط می کنند و قطعات سالم آن را می فروشند. سعید، نوجوانی است ۱۶ ساله که از ۹ سالگی در آن جا کار می کند. روزانه ۳ ساعت در مغازه است تا کار مشتریان را راه بندازد و ۷ ساعت هم در کارگاه کار می کند. از او می پرسم که در کارگاه چه کار می کند و می گوید: «با سنگ فرز، اتاق و موتورهای ماشین ها را می بُرم یا ماشین هایی که برای تعمیر اتاق آمده اند را با جوش گاز وصله می زنم». می پرسم کوچک هم که بودی همین کارها را می کردی؟ می خندند و می گوید «نه، آن موقع زور این کارها را نداشتم،  با بنزین و گازوئیل قطعات سالم ماشین را می شستم و روغن کاری می کردم یا ماشین پولیش می زدم و مغازه را تمیز می کردم».

نعیمه، ۱۲ سال دارد، او هر روز ساعت ۶ از خواب بیدار می شود، ، نان می خرد و برای پدر و برادرش صبحانه آماده می کند. بعد به برادر ۶ ماهه اش رسیدگی می کند و پس از آن به مدرسه می رود. پس از مدرسه، او باید مراقب برادر کوچکش باشد، تا مادرش که نظافتچی است، بتواند برود سرکار. عصر ها، برادرش را که می خواباند، به درس هایش می رسد و مشغول درست کردن شام می شود. روزهایی که مادرش کارندارد، در کوچه با همسن و سال های خودش بازی می کند. پدرش کارگر ساختمانی و برادرش در بازار دست فروش است. با این حال از پس همه هزینه های خانواده بر نمی آیند و مادرش مجبور است از اواسط بهار تا اوایل پائیز که هوا گرم است و پا درد نمی گیرد؛ در خانه های مردم کار کند. از نعیمه می پرسم که اگر لازم نبود مراقب برادرش باشد یا غذا درست کند، چه کار می کرد؟ اما او فقط سکوت می کند. شاید تا به حال به این موضوع فکر نکرده، یا شاید، آن قدر در فضای بسته خانه و در نهایت کوچه و مسیر مدرسه بوده که نمی داند چه باید بگوید. دوباره که می پرسم، می گوید: «می رفتم سفر».

سهل انگاری نهادهای ذی ربط

این شرایط تقریباً در میان تمام کودکان کار وجود دارد. بر اساس آمارهای رسمی بین ۱ میلیون ۶۰۰ هزار تا ۱ میلیون و ۸۰۰ هزار کودک کار در ایران وجود دارد.[i] اما «فرشید یزدانی» – فعال حقوق کودکان –  در این باره معتقد است که طبق آمار سال ۹۰، ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار کودک خارج از چرخه تحصیل اند و سوال این است که اگر این کودکان کار نمی کنند چرا درس نمی خوانند و در حقیقت می توان گفت که اکثریت قریب به اتفاق این کودکان، کار می کنند.[ii] البته از سوی دیگر کودکان بسیاری هم هستند که همزمان کار می کنند و درس می خوانند و همچنین کودکانی هم هستند که برای تامین هزینه های خانواده و هزینه های تحصیلی در تابستان ها کار می کنند و برای باقی سال پول پس انداز می کنند.

در این میان نهادهای دولتی ذی ربط با وجود اختصاص بخشی از بودجه درآمدهای عمومی کشور در این زمینه اقدامات موثری انجام نمی دهند. شهرداری که یکی از نهادهای ذی ربط در مساله کودکان کار و خیابان است، مدعی است که برای این کودکان خدمات ویژه ای در نظر گرفته است. اما وقتی در این خدمات دقیق می شویم می بینیم که اکثرا نمایشی هستند. به عنوان مثال باید از مسئولین شهرداری پرسید، تورهای تهران گردی و بازدید از امام زاده ها، سقاخانه ها و حمام های قدیمی چه دردی از کودکان کار دوا می کند.[iii] 

بی مسئولیتی نهادهای رسمی در این باره تاجایی است که معاون امور اجتماعی بهزیستی آذربایجان غربی از نهادهای ذی ربط انتقاد می کند که همکاری مناسبی با بهزیستی ندارند.[iv] البته خود سازمان بهزیستی هم در این باره کار جدی و درخوری انجام نمی دهد. یکی از فعالان حقوق کودک در باره اقدامات بهزیستی و شهرداری در طرح ساماندهی کودکان کار معتقد است این طرح ها نمایشی هستند.[v] به زعم بسیاری از فعالان حقوق کودک، در شرایطی که نرخ تورم به صورت رسمی ۳۲ درصد برآورد می شود و آمارهای غیر رسمی حکایت از تورم بالای ۵۰ درصد دارند، افزایش دستمزد ۲۵ درصدی کارگران به این معناست که آن ها از پس تامین زندگی خود بر نمی آیند و این منجر می شود تا آن ها کودکان خود را وارد بازار کار کنند. با توجه به این مساله جای سوال است که اگر نهادهای رسمی واقعاً تلاش دارند که فکری به حال کودکان کار بکنند، مسکن های موقتی نظیر طرح های جمع آوری کودکان یا همان طرح به اصطلاح ساماندهی تنها پوشاندن مساله است و باید از اساس فکری به حال رفاه اجتماعی کرد. از این زاویه می توان گفت که مساله کودکان کار یکی از بی اهمیت ترین مسائل کشور از نظر متولیان است، زیرا فساد گسترده در سازمان تامین اجتماعی و عدم برخورد جدی با این مساله و از سوی دیگر مسائلی مانند عدم تناسب افزایش دستمزد ها و نرخ تورم به معنای بی توجهی به رفاه اجتماعی مردم و خصوصاً کارگران است.

بدیهی است که اظهار نظرهایی، نظیر گفته های سرپرست اداره کل بهزیستی استان تهران درباره کودکان کار نیز ناشی از همین رویکرد سهل انگارانه است. وی مدعی است که بخش بزرگی از این کودکان، مهاجران هستند و بخشی هم از اقوام خاص. چنین اظهاراتی که رنگ و بوی نژادپرستانه دارد، این سوال را پیش می آورد که آیا رنگ پوست و قومیت اصالت دارد و منظور دقیق وی از اقوام خاص چیست؟[vi] و چه زمانی قرار است جلسات مسئولان و نهادهای ذی ربط منجر به تغییری واقعی در مساله کودکان کار شود و تا کی بناست به جای روبه رو شدن با واقعیت های تلخ ناشی از نابرابری، مسئولان جلسه برگزار کنند و با ابلاغ آیین نامه ها و دستورالعمل های انتزاعی و خیالی، به زعم خود، کودکان کار را نجات دهند!

 

[i] روزنامه قانون، ۱۴ اردیبهشت ۹۲http://ghanoondaily.ir/1392/02/14/Files/PDF/13920214-137-10-10.pdf

[v] http://ilna.ir/news/news.cfm?id=57273 همجنین در این باره می توانید اظهارات اعضای جمعیت دفاع از کودکان کار با بخوانید: http://ilna.ir/news/news.cfm?id=17852

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large