Skyscraper large

کودکان؛ قربانیانِ بی‌نشان دهه‌ی خاکستری

omid-rezaei - امید رضایی

امید رضایی

سرکوب سازمان‌یافته‌ی مخالفین جمهوری اسلامی در دهه‌ی ۶۰، چنان شدید و گسترده است که بی‌راه نیست اگر  از آن با عنوان «هولوکاست ایران» نام ببریم. بازداشت گسترده، بی‌حساب‌و کتاب و فلّه‌ای تمام مخالفان نظام، به خصوص اعضای سازمان‌ها و احزاب مخالف و بعد اعدام بدون محاکمه و یا در محاکمه‌های کوتاه‌مدت و فله‌ای، باعث به وجود آمدن شرایطی شده که هیچ آمار دقیق و روشنی حتّی از تعداد دقیق اعدام‌شدگان دهه‌ی شصت وجود ندارد. (بنا به ادعای بیشتر گزارش‌ها، حتی امروزه نیز مشخص نیست که دقیقاً چه تعداد زن در ایران زندانی هستند و همچنین مشخص نیست چه تعداد زندانی سیاسی زن در جمهوری اسلامی وجود دارد). 

در چنین وضعیتی منطقی است که هیچ آمار دقیقی از سن، جنسیت، شغل و سایر ویژگی‌های بازداشت‌شدگان دهه‌ی شصت نیز در دسترس نباشد. اما روشن است که غالب بازداشت‌شدگان – که اکثراً اعضای احزاب مخالف و بدنه‌ی گروه‌های چپ مخالف نظام بودند-  میانگین سنی کم‌تر از سی سال داشتند. 

«ایرج مصداقی»، زندانی سیاسی آن دوران که بیش از یک دهه، بین سال‌های ۶۰ تا ۷۰ در زندان به‌سر برده، در مصاحبه‌ با «دفتر کودکی» در این خصوص می‌گوید: «در دهه‌ی شصت به خصوص در ارتباط با زنان، میانگین سنی بسیار پایین بود. یعنی افرادی که اعدام شدند از ۱۳ ساله بینشان هست (مثل فاطمه مصباح) تا سنین بالاتر. تعداد زیادی که اعدام شدند زیر ۱۸ سال بودند. بنابراین به‌شان کودک اطلاق می‌شود. اگر بخواهیم در خصوص کسانی که در سن زیر ۱۸ سال بازداشت شده‌اند و دوران زندان را سپری کرده‌اند آمار بگیریم، این آمار بسیار بالاست. به ویژه در ارتباط با زنان زیاد است. «نیلوفر تشیع» وقتی اعدام می‌شود، ۱۵ ساله است. در ارتباط با مردها، با این که میانگین سنی‌شان یک مقدار از زن‌ها بالاتر است، اما باز هم شما کسانی را می‌بینید که در سن بسیار پایین دست‌گیر شده‌اند. یکی از دوستان خودم که یک دهه در زندان بود (منوچهر اسحاقی) زمان دستگیری ۱۳ ساله بود. هنوز ۱۴ سالش نشده بود. بنابراین در هر تعریفی که داشته باشید، طبق تعاریف جهانی که زیر ۱۸ سال کودک محسوب می‌شود و طبق هر آئینی، او کودک است. حتی به لحاظ شرعی او کودک است. بر اساس احکام شرعی، پسران در ۱۵ سال قمری و دختران در ۹ سال قمری مشمول کیفر می‌شوند یا به‌شان کسانی اطلاق می‌شود که مسئولیت دارند. بنابراین منوچهر اطلاقی در سیزده سالگی بازداشت می‌شود که به لحاظ شرعی هم کودک است. این‌ها در زندان زیاد بودند. من در سال ۶۰ موقع دستگیری ۲۱ سالم بود. منتها با ۲۱ سال سن، برای بعضی‌ها حکم برادر بزرگ‌تر نداشتم، حکم پدر داشتم! با این حساب ببینید در آن دوره میانگین سنی در زندان به چه شکل بوده و افراد در چه سنینی دستگیر شده‌اند». 

بخش قابل ملاحظه‌ای از اعضای سازمان‌های مخالف جمهوری اسلامی در دهه‌ی اول پس از انقلاب ۱۳۵۷، تعداد زیادی از کودکان و نوجوانان زیر ۱۸ سال که به دلیل روزهای پرهیجان انقلابی آن دوران و نقش تعیین‌کننده‌ی «مردم» در انقلاب، به معنی دقیق کلمه قصد «مداخله» در سیاست و در سرنوشت خود را داشتند، تشکیل می‌دادند. مصداقی در خصوص انگیزه‌های نوجوانانی که به طور جدی و گسترده به فعالیت سیاسی روی آورده بودند، متعقد است: «خب ببنید کشورمان در موقعیت خاصی بود. کشوری بود که از یک انقلاب بیرون آمده بود و بعد گروه‌های سیاسی در مدارس در محلات فعال بودند. خوب بالطبع جاذبه‌ی فعالیت سیاسی برای نوجوانان بسیار زیاد است. نه فقط در ایران در اروپا هم جاذبه دارد. بچه‌ها فعالیت سیاسی می‌کنند. در مدارس یاد می‌گیرند که فعالیت سیاسی چیست، رای چیست، رای‌گیری چیست، مشارکت در جامعه چیست. این‌ها از جمله چیزهایی‌ است که در اروپا به کودکان آموزش می‌دهند. من خودم از طرف سازمان عفو بین الملل در اکتبر چهار سال پیش به نروژ رفتم و در آنجا صحبتی داشتم برای کودکان ۹ تا ۱۴ سال. در روز مبارزه با اعدام (روز ۱۰ اکتبر) صدها کودک که بین ۹ تا ۱۴ سال داشتند و من برای‌شان راجع به زندان، شکنجه و اعدام در نظام جمهوری اسلامی صحبت کردم. این که آن‌ها در چه شرایطی به سر می‌بردند و وضعیت آن‌ها را مقایسه کردم با وضعیت خود این بچه‌ها و اتفاقاً با سوالاتی که بچه‌ها از من می‌کردند متوجه شدم که چقدر خوب صحبت‌های من را درک کرده‌اند و چطور به کل قضایا واقف شده‌اند و اصلاً برای خودم غیرقابل تصور بود. ببینید ما کشوری بودیم که از یک انقلاب بیرون آمده بودیم، بنابراین بچه‌ها به این امر مشتاق بودند. مشتاق بودند وارد فعالیت‌های اجتماعی بشوند، به خصوص در سنین نوجوانی و در دوران بلوغ. هیجانی که در آن زمان در جامعه مشاهده می‌شد، نمی‌شود با شرایط امروز جامعه‌‌ی‌مان مقایسه کرد و به همین دلیل خیل عظیمی از دانش‌آموزان متوجه گروه‌های سیاسی شده بودند. جامعه‌ی تشنه‌ای که به‌یک‌باره از یک دیکتاتوری بیرون آمده بود و این‌ها فکر می‌کردند می‌خواهند جامعه‌ی جدیدی بسازند و نیاز به حضورشان هست. این انگیزه‌ی لازم را به خیلی‌ها می‌داد که وارد فعالیت سیاسی بشوند.». 

اما ناگهان –در خرداد ۶۰- وضعیت دگرگون شده و فعالیت احزاب و گروه‌های مخالف –تنها با تشخیص حکومت و بدون هیچ دادرسی و هیچ مرحله‌ی قانونی‌ای- غیرقانونی می‎شود و اعضا و وابستگان این گروه‌ها به صورت دسته‌جمعی بازداشت، شکنجه و در موارد بسیاری اعدام می‌شوند. چنان‌که مصداقی می‌گوید: «بعد یک‌دفعه شما با شرایطی مواجه می‌شوید که هرگونه فعالیت سیاسی‌ای می‌تواند با خطر زندان و اعدام مواجه شود و شما به خاطر اعمالی که در گذشته انجام داده‌اید و وقتی این اعمال را انجام داده‌اید این‌ها قانونی و علنی بوده، مشکلی هم نبوده، ناگهان دستگیر می‌شوید. و یا این که به ادامه‌ی همان فعالیت‌های‌تان می‌پردازید و به خاطر آن‌ها دستگیر یا حتی اعدام می‌شوید. این‌ها چیزی بوده که در آن دوره شاهدش بوده‌ایم. به خاطر همین هم حجم زیادی از کودکان در زندان بوده‌اند». 

1IMAG0896

بدین ترتیب کودکان و نوجوانانی که برای ساختن جامعه‌ای آزادتر و عادلانه‌تر، دست به فعالیت سیاسی برده بودند، ناگهان سر از اوین، گوهردشت، قزل‌حصار و سایر زندان‌ها در سراسر ایران درآورند. مصداقی می‌گوید: «در این سن، دوران سختی را زندان دارند. دوران پرمشقّتی را در بازجویی دارند. کسانی که شاید برای اولین بار در عمرشان نبودن در خانه را تجربه می‌کنند، بیرون بودن از محیط و کانون خانواده را تجربه می‌کنند، چیزی که برای آن‌ها بسیار بسیار سخت است، به خصوص دختربچه‌ها. حتی بسیاری از آنها به جوخه‌های اعدام سپرده می‌شدند». 

نیروهای امنیتی و اطلاعاتی نظام در دهه‌ی شصت، هیچ‌گونه اغماض، ارفاق و تفاوتی بین مرد و زن، پیر و جوان، کودک و بزرگ‌سال قائل نبودند و آن‌طور که ایرج مصداقی می‌گوید، نظام در این خصوص عدالت را کاملاً رعایت می‌کرد! مصداقی ادامه می‌دهد: «در ارتباط با این‌ها می‌توانم بگویم در بازجویی و شکنجه هم به این‌ها ارفاقی نمی‌شده و افراد به شدیدترین نحو مورد شکنجه واقع می‌شدند و شدیدترین فشارها را از سر می‌گذراندند و اینها را به جوخه‌های اعدام می‌بردند. نظام جمهوری اسلامی می‌توانم بگویم که در واقع عدالت را رعایت کرده. برایش فرقی نمی‌کرده زن باشد، مرد باشد، جوان باشد، پیر باشد، کودک باشد، حامله باشد… . مجازات را اعمال می‌کرد و از این بابت می‌توانم بگویم کاملاً عدالت را اجرا می‌کرد. فرقی بین افراد نمی‌گذاشتند». 

اما کودکان، به واسطه‌ی شرایط جسمی و روحی، آسیب‌پذیرتر از سایرین هستند و امکان سوءاستفاده از آن‌ها بیش‌تر است. ایرج مصداقی، زندانی سال‌های سیاه دهه‌ی شصت، هرچند معتقد است که کودکان مورد شکنجه‌ی خاصی خارج از آن‌چه در خصوص بزرگ‌تر وجود داشت، قرار نمی‌گرفتند، اما می‌گوید: «همه‌ی افراد به نوعی مورد سوءاستفاده قرار می‌گرفتند. قطعاً بچه‌ها، کسانی که سنین کم داشتند، این‌ها مورد سوءاستفاده‌ی جنسی هم بیشتر قرار می‌گرفتند. یک نمونه‌اش که یکی از دوستان خود من بوده، مورد تجاوز واقع می‌شود از طرف یکی از سر بازجوهای اوین که به قول لاجوردی از ستون‌های دادگستری و رئیس فدراسیون جودو ورزش‌های رزمی، مدیرکل مجلس و همچین بنیاد مستضعفان بوده است. چنین چیزهایی در زندان به کرات اتفاق می‌افتاد. در راهروهای بازجویی من دختر بچه‌ای را دیدم که بسیار سن کمی داشت و پدرش به همراهش به زندان آمده بود. من از زیر چشم‌بند این‌ها را دیدم و چهره‌ی هراسناک دختر را می‌دیدم. نگرانی پدرش را می‌دیدم که بغل‌دستش نشسته بود و تلاش می‌کرد از او محافظت کند. در یکی از موارد، یکی از دوستان خودم؛ وقتی می‌خواستند دستگیرش کنند چون زیر ۱۵ سال بود، مادرش به اصرار همراه او آمده بود و همین باعث شده بود که این مادر چندین سال در زندان بماند و خود او مصیبت‌های زیادی را از سر گذراند که چند سال پیش هم فوت کرد. این بچه‌ها از یک جهت ویژه بودند و آن هم استفاده از آن‌ها در جوخه‌های اعدام بود. بخشی از آنها در جهاد زندان کار می‌کردند. بچه‌ها را به جوخه‌های اعدام می‌بردند برای این که آنجا را تمیز کنند. برای اینکه لباس‌ها و کفش‌ها و چیزهایی که باقی مانده بود را بار کنند و اینها صحنه‌های بسیار بسیار بدی را دیده‌اند. یکی از دوستان من مثلاً می‌دیده که صورت قربانی‌ای را یک روز این‌ها را در جوخه‌های اعدام باقی می‌گذاشتند تا خونشان برود بعد به گورستان منتقل کنند، گربه‌های اوین از این‌ها تغذیه می‌کردند. مثلاً اعدامی‌ای را دیده بود که صورتش را گربه‌ها خورده اند. بنابراین صحنه‌های بسیار  فجیعی را کودکان دیده‌اند و روی آن‌ها اثر گذاشته است. این‌ها را به جوخه‌های مرگ می‌بردند و این‌ها شاهد اعدام بوده‌اند. و سختی‌های زیادی از سرگذرانده‌اند.» 

ایرج مصداقی در خصوص احتمال ملاحظه در محاکمات افراد زیر ۱۸ سال و یا محاکمه‌ی آن‌ها در دادگاه‌های خاص، به دفتر کودکی می‌گوید: «مطلقاً هیچ ملاحظه‌ای وجود نداشت و در این رابطه این‌ها عدالت را اجرا می‌کردند. یعنی همه را به یک چشم می‌دیدند و این در واقع عدالت  نظام اسلامی است و کودکان نیز در همان دادگاه‌ها محاکمه می‌شدند که دیگران می‌شدند و در واقع به لحاظ شرعی این‌ها مشکلی نداشتند. می‌گفتند پسر بالای ۱۵ سال قمری که اصلا می‌شود بزرگسال و دختر بالای ۹ سال قمری نیز به همین شکل. این‌ها مشکلی در این زمینه‌ها نداشتند. حتی اگر داشتند مسئله‌ای برای‌شان نبود. این که بخواهند حتی محدودیت‌های قانونی را رعایت بکنند، نه. کما این که دوست خود من منوچهر سیزده سال و نیم داشت که دستگیر شد و می‌توانم از این افراد بسیاری را نام ببرم که در آن دوران دستگیر شده بودند و هنوز ۱۵ سال نداشند. جاوید طهماسبی زیر ۱۵ سال بود وقتی دستگیر شد. تعداد یکی- دو تا نبود که بتوانم اشاره کنم». 

همچنین درباره‌ی این قانون که کودکان زیر ۱۸ سال باید دوران مجازات خود را در کانون اصلاح و تربیت و نه زندان بگذرانند، و همچنین این‌که اگر فردی در سن کم‌تر از ۱۸ سالگی مرتکب جرمی شود که از نظر قانونی مستحق اعدام باشد، باید پس از پایان ۱۸ سال تمام اعدام شود، مصداقی می‌گوید: «اول اینکه خیلی از کودکانی را هم که الان مرتکب جرم می‌شوند به کانون نمی‌فرستند. خود من حتی بعد از آن کشتارهای دهه‌ی شصت کودکان زیادی را در زندان دیده‌ام. ببنید در آن دوران این مسئله اتفاق افتاد. یعنی اینکه ابتدا به ساکن که هرکسی را دستشان می‌رسید اعدام می‌کردند. اصلا فرقی نمی‌کرد که فرد چند ساله است. من نام بردم از کسانی که در سنین بسیار پایین اعدام شده‌اند. مثل فاطمه مصباح و نیلوفر تشیع در ۱۳ سالگی. منتها همان موقع هم فشارهای زیادی آورده شد. مثلا افشین یادم است ۱۵ ساله بود که دستگیر شده بود و به او حکم زندان دادند، ولیکن بعد از آن در سال ۶۳ او را اعدام کردند. لاجوردی در توضیح موضوع گفت که او در واقع به اعدام محکوم شده بود. اما به خاطر این که آن موقع زیر ۱۸ سال بود ما گذاشتیم ۱۸ ساله بشود بعد اعدامش کردیم. یعنی در سال ۶۳ وقتی افشین را اعدام کردند، همین مسئله را لاجوردی مطرح کرد. ولی در آن دوره موارد بسیار زیادی بود که افراد را زیر ۱۸ سال اعدام می کردند. و عملاً این قانون اجرا نمی‌شد. ولی خب، در سال‌های گذشته در پی رشد رسانه‌ها، ارتباطات وسیع و روشن‌گری‌ها عملاً دست نظام یک مقداری در این زمینه بسته شده و خب می‌دانید این شکنجه‌ی مضاعف است که کسی را بگذارید سنش به ۱۸ سال برسد بعد اعدامش کنید. مثل کودکی که هفته‌ی گذشته اعدام شد که در چهارده سالگی مرتکب قتل شده بود و در ۱۸ سالگی اعدامش کردند». 

از طرف دیگر، علاوه بر کودکانِ عضو سازمان‌ها و گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی، کودکان دیگری نیز در زندان‌ها بودند: کودکانی که به واسطه‌ی زندانی بودن مادرشان در زندان زندگی می‌کردند؛ و همچنین کودکانی که در زندان به دنیا آمده‌بودند. در واقع «مادری در زندان»، خود نوعی شکنجه در دهه‌ی شصت محسوب می‌شده است. بنا به کنوانسیون بین‌المللی منع شکنجه، «هر عملی که درد شدید روحی و جسمی برای زندانی ایجاد کند، شکنجه است». بدین ترتیب مادری در زندان، به دلیل بارداری و وضع حمل، نوعی شکنجه‌ی مضاعف بوده است. بسیاری از زنان باردار نه تنها از هیچ امکانات و تسهیلات ویژه‌ای برخوردار نبودند، برعکس گاهی همین بارداری، باعث شکنجه‌های جسمی بیشتر (که موجب سقط جنین‌های زیادی شده است) و همین‌طور توهین‌های جنسی می‌شد. گزارش‌های متعددی از زندان‌های شهرهای مختلف ایران وجود دارد که زنان باردار بدون هیچ نوع امکانات پزشکی و بدون حضور پزشک و ماما و بدون حضور حتی یک زن، بچه‌های خود را به دنیا آورده‌اند. حتی مواردی مستند شده است که زنان باردار، در سلول انفرادی و به تنهایی وضع حمل کرده‌اند. این موارد محدود به دهه‌ی شصت نیست و هنوز نیز در زندان‌های ایران و به خصوص زندان‌های شهرستان‌ها چنین مشکلاتی وجود دارد. 

قوانین بین‌المللی صراحتاً می‌گویند زندان جای تنبیه و مجازات است و کودک ابداً نباید در زندان دوران رشد خود را بگذراند. بنا به این قوانین روشن، کودک باید در جایی خارج از بند نگهداری شود و تنها چند ساعت در روز، در کنار مادر خود باشد. مسئله‌ای که حتی امروزه نیز در ایران رعایت نمی‌شود. بسیاری از کودکان زندان، در همین سال‌ها هم از غذا، پوشاک و دارو محروم هستند.

ایرج مصداقی از تجربیات خود در این‌باره به دفتر کودکی می‌گوید: «از طرفی ما کودکانی را می‌بینیم که در زندان‌ها بزرگ می‌شوند. بچه‌های کوچکی که در زندان بودند و من تعدادی را می‌شناسم. مثلاً یکی از این کودکان، سیدامیر سیداحمدی نام داشت که پدرش سیدعلی سیداحمدی نیز در حمله‌ی اخیر نیروهای مشترک رژیم و عراق به اردوگاه اشرف، کشته شد. امیر در یک خانه‌ی تیمی بوده که پدرش از آنجا فرار کرده بوده و مادرش در آنحا کشته می‌شود. امیر که طفل شیرخواره بوده آنجا دستگیر می‌شود و او را به زندان می‌آورند و مدت‌ها در زندان بوده. او را به تواب‌ها سپرده‌ بودند که نگهداری درستی از او نمی‌شد. بخشی از بدنش حالت نیمه فلجی پیدا کرده بود. حاضر نبودند او را به خانواده بدهند، به مادربزرگش. پیگیری‌های زیادی کردند و عاقبت در سال ۶۴ توانستند او را پس بگیرند. و بعد او را مدت زیادی تحت درمان قرار دادند که بتوانند لااقل به حالت عادی جسمی برگردانند، حالا آسیب‌های روانی بماند. یا من مورد دیگری را به یاد دارم: سمیه تقوایی در یک خانه‌ی تیمی بوده. مادر و پدرش از خانه بیرون رفتند، خانه مورد حمله واقع می‌شود، سمیه پشت یخچال قایم بوده که دستگیر می‌شود. همه کشته شده بودند و فقط او که پشت یخچال بوده دستگیر می‌شود. متوجه می‌شوند که او فرزند خانواده تقوایی است. به خاطر حساسیتی که روی پدر و مادر او بوده او را به زندان می‌برند و شکنجه می‌کنند برای این که به پدر و مادرش دست پیدا کنند. و او هیچ آدرسی از آنها نداشته. یک کودک ۱۲  ساله قاعدتاً اطلاعی از آنها ندارد. سمیه شدیداً مورد شکنجه واقع می‌شود. یکی از دوستان من در ۲۰۹ اوین شاهد شکنجه‌ی او بوده و صدای او را می شنیده. بعدها او را به بندهای دیگر اوین منتقل کردند. یک بچه‌ی۱۲  ساله را حاضر نشدند آزاد کنند. او سال‌ها در زندان بود و در کارگاه زندان کار می‌کرد. چنین بچه‌ای چطور می‌تواند کودکی کرده باشد؟ بعدها او را به اجبار به عقد یک پاسدار موجی درآوردند. سمیه در خانواده این پاسدار به شدت مورد آزار و اذیت قرار گرفت و نهایتاً صاحب بچه شد. بعدها سمیه دچار سرطان سینه شد. پدر و مادرش از مجاهدین جدا شده بودند و در لندن به‌سرمی‌بردند. وقتی کار از کار گذشته بود، رژیم اجازه داد سمیه در ماه‌های آخر عمرش از کشور خارج شود. او در لندن فوت کرد و امروز در لندن دفن شده‌است. سرنوشت سمیه تقوایی سرنوشت بسیاری از کودکانی است که در زندان ها بوده‌اند. در زندان‌ها بزرگ شدند. من حتّی در شعبات بازجویی دیدم مادری را که جلوی بچه‌اش شکنجه می‌شد. من خودم دیدم بچه‌ای را که تازه دهان باز کرده بود و دست می‌کشید به پاهای مادرش، پاهایی که باندپیچی شده بود و با صدای حزن‌انگیزی به مادرش می‌گفت “کار زشتی کرده ای و آقا اوفت کرده”. مادرش غمگین می‌شد و من می‌دیدم که چطور اشک می‌ریخت و سعی می‌کرد روی پایش را ببندد که بچه نبیند. با چادرش بپوشاند که بچه نبیند. چون بچه مایل بود که چادر را بزند کنار و آن زخم‌های پانسمان شده را ببیند. این‌ها صحنه‌هایی‌ است که دردآور است. شما می‌بینید گاه زیر بازجویی بچه‌ای را که در سلول تنها بوده و مادرش را برده بودند برای بازجویی و شکنجه و او فریاد می‌زد به در می‌زد و کمک می‌خواست. این‌ها بارها و بارها در اوین اتفاق افتاده است. می‌توان زندگی رقت‌بار این بچه‌ها را در بندهای زندان از کسانی که آن دوره در زندان بوده‌اند به ویژه زنان دنبال کرد تا روشن شود چه فجایعی به بار آمده. بچه‌ای که مطلقاً کودک همراه خود نمی‌بیند، هم‌سن و سال خود نمی‌بیند و با کسی بازی نمی‌کند. می‌توان دید بعدها این‌ها چه سرنوشتی پیدا کرده‌اند. این‌ها تجربیات خیلی تلخ و دردناکی را از سر گذرانده‌اند».

ایرج مصداقی که یک دهه در زندان‌های دهه‌ی شصت به سر برده، در پایان یادآور می‌شود: « در واقع یکی از بزرگ‌ترین جنایات را رژیم در ارتباط با این کودکان مرتکب شده است. در یک گفت‌وگو یا در توضیح کوتاه نمی‌شود یک دهه جنایت در دهه‌ی شصت در ارتباط با کودکان را توضیح داد».

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large