Skyscraper large

کِز : داستان کودکی محروم و امیدوار

r6ty5t555t

شیما یزدانی

 «آن ها او را کتک زدند، محرومش کردند،مسخره اش کردند و قلبش را شکستند، اما نتوانستند روحش را بشکنند[۱]».  

زمانی که درباره ی دو کارگردان سوسیالیست – رنالیست انگلیسی می­اندیشم، ناخودآگاه دو نام به ذهنم خطور می کند: «کِن لوچ» و «مایک لی». اغلب فیلم های مایک لی – که فعالیت هنری خود را از تئاتر شروع کرد – در ژانر «درام آشپزخانه ای[۲]» قابل دسته بندی است. در حالی که کن لوچ فعالیت هنری خود را با ساخت درام های تلویزیونی آغاز کرد. فیلم های وی در سبک واقع گرایی اجتماعی قرار دارد و به مسائل اجتماعی گروه های ساکن شمال انگلستان می پردازد. فیلم «کِز» در منطقه ی «بارنزلی» واقع در «یورکشایر» تولید شده و لهجه ی بازیگران به صورتی است که حتی آمریکایی ها بهتر است آن را با زیرنویس تماشا کنند.

پسرک درمانده و فقیر

جالب است بدانید که ده سال قبل از ساخته شدن این فیلم، فیلم «چهارصد ضربه» – ساخته ی فرانسوا تروفو – نیز داستان پسری فقیر در خانواده ای از هم پاشیده را روایت می کرد. «بیلی کاسپر» – با بازی دیوید بردلی – در خانواده ای تک سرپرست زندگی می کند. مادرش – با بازی لین پِری – به طور مدام دغدغه ی آن را دارد تا هزینه های زندگی دو پسرش را تأمین کند. پسران او بی مسئولیت بوده و «جود» – فردی فردچر – پسری خودخواه و تند خو است. در سکانس اول جود و بیلی را می بینیم که به صورت مشترک از یک تخت دو نفره استفاده می کنند و جود – برادر بزرگ بیلی – به او زورگو می گوید. او ساعت را کوک نمی کند و هنگام ترک اتاق درب آن را باز می گذارد.

با این حال داستان فیلم، زندگی بیلی را دنبال می کند: او در مناطق اطراف محل زندگی اش روزنامه پخش می کند، از محیط اطراف خود لذت می برد، داستان «دندی» را می خواند، در میان مزارع قدم می زند و به پرنده­ها و حیات وحش علاقه دارد. بیلی پیش از اینکه به کار پخش روزنامه بپردازد، از دیگران دزدی می کرد و مدیر جدید او دائماً به بیلی گوشزد می کند که اگر روزی از وی چیزی بدزد، اخراج خواهد شد.بچه های گردن کلفت و قلدر مدرسه به بیلی زور می گویند، در عین حال که معلم ها از او حمایت نمی کنند و بیش تر حرف هایی ناامید کننده به او می زدند.

با شرح این وقایع پر تنش بودن زندگی «کسپر» (دوست های بیلی او را به این نام صدا می کردند)، روشن می شود و دیالوگی از فیلم «چهارصد ضربه» را به خاطر می آورد:«من گاهی اوقات به دیگران حقیقت را می گویم، اما آن ها هنوز حرف های مرا باور نمی کنند. بنابراین ترجیح می دهم که دروغ بگویم».

بیلی یک روز صبح، به مزرعه ای می رود و یک «باز» کوچک را می بیند. بیلی از خود می پرسد که چگونه می توان این جانور را تربیت کرد؟ مرد کشاورز به او می گوید این کار بسیار سختی است، ولی بیلی به او توجه نمی کند، چرا که او شیفته ی بازش شده است. بیلی به کمک کتابی که از کتابفروشی محلی می دزد، به آرامی دست به کار تربیت باز می شود و او را «کِز» می نامد. (بیلی در ابتدا تلاش کرده بود تا کتاب را قرض بگیرد، ولی بدون امضای مادرش نمی توانست در کتابخانه ثبت نام کند.)

سوء استفاده از قدرت

داستان زندگی بیلی موازی با داستان کِز روایت می شود. صبر، تلاش و زمان زیادی که بیلی به باز کوچکش اختصاص می دهد، نقطه ی مقابل شوق کم، عدم تلاش و زمان اندکی است که بیلی به کارهای مدرسه اش می پردازد. عدم حمایت از کودکان در مدرسه، به خوبی در سکانس ده دقیقه ای زمین فوتبال به خوبی تصویر شده است.

معلم ورزش آن ها فردی به شدت خودخواه است. او همزمان علاوه بر تدریس به عنوان داور و مهاجمی وحشی در تیم فوتبال مدرسه ایفای نقش می کند. بازی ها همیشه ناعادلانه برگزار می شود و قوانین بر طبق معلم ورزش قابل تغییر است. به عنوان مثال اگر پنالتی اول رقیب تیمی که معلم در آن بازی می کرد، گل نمی شد، باید دوباره تکرارش می کردند. بیلی لاغر و کوچک در میان دیگر بازیکنان بلند قامت، احساس خوبی ندارد. او که هرگز لباس ورزشی خود را به همراه نداشت، گاهی اوقات نمی توانست در بازی شرکت کند. با این حال یک بار معلم ورزش تکه های لباسی مندرس را به هم وصل کرد و بیلی را وادار کرد تا آن را بپوشد. او در دقیقه ی آخر مجبور به بازی و حفاظت از دروازه شد.

روزی که هوا بسیار بد بود و تیم مدرسه نتوانست مسابقه ی خود را برگزار کند، معلم ورزش بیلی را واداشت تا به حمام برود و در آن جا شیر آب سرد را روی او باز کرد. این سکانس مضحک می تواند نشان دهد که معلم ورزش تا چه اندازه رفتار خشنی دارد، اما در عین حال می توان واقعی بودن این وضعیت را درک کرد. بیلی هر روز، با روش هایی مشابه مورد آزار و اذیت قرار می­گیرد. بی پولی و برخوردهایی از این دست همواره او را در جایگاه شخصی بی اهمیت در جامعه قرار می دهد. معلم ورزش هر روز دعا می کند تا نقطه ضعف های بیلی اصلاح شود و از این طریق فرصت مناسبی برای مسخره کردن بیلی در اختیار شاگردهای دیگر قرار می داد؛ به نظر می رسد که مدرسه به جای آن که مسئولیت آموزش را به عهده داشته باشد، تنها بر جایگاه اجتماعی افراد تأکید می کند و این امری است نادرست.

rt54r555r

شکیبایی، زمان و تلاشی که بیلی برای باز کوچکش صرف می کرد، بهتر از برخوردها و رفتارهایی بود که از جامعه ی اطراف خویش می دید: این موضوعی غم انگیز و دلخراش است، این کودک هیچ فرصتی برای پیشرفت در زندگی در اختیار نداشت.

در«یورک شایر» اجتماعات مردمی، امری مهم به شمار می آید. معندچیان زغال سنگ، هنوز مشغول کارند و زیبایی طبیعت و دهکده های اطراف، نقطه ی مقابل کارخانه های صنعتی به شمار می آید. «کریس منجِز» فیلمبرداری است که به شکل شگفت انگیزی فضای فیلم را به تصویر می کشد، به خصوص در سکانسی که بیلی از میان خیابان های کثیف محله ی فقیر نشین شان، که سایه ای تاریک آن را احاطه کرده، می دود. در این سکانس حتی لباس های بیلی نیز، کثیف و خاکستری رنگ هستند: گویی زغال سنگ و دوده های معادنش، کودکان اطراف دهکده را آلوده کرده اند.

یک امید

در سبک های حقیقتاً رئالیسیتی فیلم ها غالباً پایانی تلخ دارند. بازِ کوچک شور و اشتیاق و امیدی در زندگی بیلی محسوب می شود و با باعث شده بود که وی روی مسائلی دیگر تمرکز کند. حواس پرتی دوران نوجوانی، در هنگام دیدن پرواز باز به خوبی به تصویر کشیده شده است. بیلی می فهمد که می تواند کارهای بسیار بهتری انجام دهد، چرا که گردن کلفت ها و زورگوهای مدرسه در اطرافش نبودند. با تربیت دقیق «کِز» او یاد گرفت که به دیگران اعتماد کند و مردم اطرافش نیز به او احترام گذاشتند. تک گویی های شگفت انگیزی در فیلم وجود دارد. به عنوان مثال آن جا که بیلی درباره ی مراقبت هایش از باز صحبت می کند. او توضیح می دهد که کِز یک حیوان خانگی معمولی نیست، شما نمی توانید موجودی شبیه به کِز را کنترل کنید. او باید آزاد باشد و مورد تحسین و احترام قرار بگیرد.

 کسی که رؤیاهای بیلی را نابود کرد، از داخل اجتماعی می آمد که بیلی نیز در آن زندگی می کرد؛ این همان خانواده ی خودش بود که رؤیاهای او را از بین برد. بی پولی به طور غیر مستقیم رؤیاهای بیلی را کشته بود. جود – برادر بیلی – برای انتقام گرفتن از او، کِز را کشت، چون بیلی باعث شده بود که او در شرط بندی شکست بخورد. آیا کِن لوچ به این اشاره دارد که گاهی اوقات نزدیک ترین فرد به شما، می تواند کسی باشد که سد راه شما شود؟

با توجه به این که فیلم در سال ۱۹۶۹ ساخته شده است، امکان دارد نظام آموزش و پرورش به طور چشمگیری تغییر کرده و دانش آموزانی شبیه به بیلی به ندرت وجود داشته باشند. وقتی فیلم را در سال ۲۰۱۲ تماشا می کنید، ممکن است تصور کنید که بی سوادی از بین رفته باشد، چرا که فعالیت های طبقه ی کارگر در سطح کشور حذف شده و تکنولوژی جدید جای نیروی کارگری را گرفته، ولی مناطق محروم با ساکنین بی سواد هنوز وجود دارند و افراد آن نیز به کار نیاز دارند. بیلی اکنون نوجوانی چهارده ساله در مدرسه نیست، در دنیای امروز او همان نوجوان ۱۷ ساله ی بدون صلاحیت است. آن ها کجا باید بروند؟[۳]




[۱]  جمله ای که در پوستر فیلم ذکر شده است. 

[۲]  Kitchen Sink Drama، نوع به خصوصی از درام کمدی که به مسائل اجتماعی و رئالیستی می پردازد. 

[۳] این مقاله برگردانی است از «Kes (ken Loach – ۱۹۶۹)» – به قلم سیمون کِلام – که در تاریخ پنجم جولای ۲۰۱۲ در وبلاگ نویسنده منتشر شده است. 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large