Skyscraper large

از زندگی در پیش رو

omid-rezaei - امید رضایی

امید رضایی

«پلیس‌ها قوی‌ترین چیز دنیا هستند.  بچه‌ای که پدرش پلیس باشد مثل این است که دو برابر بقیه پدر داشته باشد».[۱] 

هرچند «خداحافظ گری‌‌کوپر»، به عنوان شاخص‌ترین و معروف‌ترین اثر «رومن گاری» شناخته شده و به واقع هم داستانی عجیب است که با همان یک بار خوانده شدن، خواننده را از این رو به آن رو می‌کند، اما «زندگی در پیش رو»، که داستان پسرک عرب و مسلمان ده ساله‌ای که جایی در میانه‌های کتاب ناگاه می‌فهمد چهارده سالش است، چیزی کم از «خداحافظ… » ندارد. با این حال نوشتن در مورد چنین شاهکارهایی، کار دشواری است و ابداً در توان نگارنده نیست و از همین رو، برای معرفی «زندگی در پیش رو»، قسمت‌هایی از متن خود کتاب استفاده شده است. 

داستان از زبان مومو – یا همان محمد –  است که نزد زن یهودی پیری (رزا خانوم) زندگی می‌کند که در جوانی‌اش فاحشه بوده و حالا که پیر شده، جایی برای نگهداری بچه‌های فاحشه‌های دیگر دایر کرده است. رزا خانوم پیر، شدیداً بیمار و خیلی چاق است و به همه‌ی امراض دنیا مبتلاست جز سرطان؛ اما با این وجود، مومو بسیار دوستش دارد. هرچند که به قول خودش:«آن اول‌ها نمی‌دانستم که رزا خانوم به خاطر حواله‌ای که آخر هر ماه می‌رسید از من نگهداری می‌کند. وقتی این موضوع را فهمیدم، شش- هفت سالم بود و وقتی فهمیدم که برایم پول می‌دهند، یکّه خوردم. تا آن وقت فکر می‌کردم رزا خانم به خاطر خودم دوستم دارد و هر کداممان برای هم ارزش خاصی داریم. یک شب تمام گریه کردم و این اولین غمِ بزرگ زندگی‌ام بود». مومو کوچولو اما از غم فراری نیست و واقع‌بینانه زندگیِ در پیش رو را، زندگی می‌کند:«میل چندانی به خوشحالی نداشتم، زندگی را ترجیح می دادم». 

موموی ده‌ساله – و در واقع چهارده ساله –  جز رزا خانوم، با دو کس – یا چیز –  دیگر حرف می‌زند، درددل می‌کند و رابطه‌ی خوبی دارد: آقای هامیل، مردی مسلمان که عاشق ویکتور هوگو است و قرآن می‌خواند، همسایه‌ی مومو و بهترین دوست اوست: «آقای هامیل چشم های مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ می کند»، و دیگری چتر سبزی که بهش لباس پوشانده و او را با خود همه‌جا می‌برد. 

مومو، کارهایی عجیب و غریب و غیرعادی می‌کند. به عنوان مثال این‌ که «نمی دانم اگر سوپر [سگی که مومو خیلی دوستش دارد] نبود چه می‌کردم. واقعاً وجودش لازم بود. آنقدر دوستش داشتم که حتی بخشیدمش. وقتی که سوپر در مقابل چشمانم شروع کرد به بزرگ شدن، البته از نقطه نظر احساسی، خواستم برایش یک زندگی بسازم، کاری که دلم می‌خواست برای خودم بکنم، البته اگر امکانش بود. یادآوری هم بکنم که او هر کسی نبود، بلکه یک سگ بود. خانمی گفت: اوه چه سگ قشنگی! و پرسید آیا این سگ مال من است؟ آیا می فروشمش؟ سوپر را به پانصد فرانک فروختم، البته پانصد فرانک خواستن از آن کارها بود. اما این کار را کردم تا بدانم قدرت مالی خانم چقدر است. فوراً سوپر را در ماشین گذاشت… . حالا یک چیزی بهتان می‌گویم. شاید هم باور نکنید. پانصد فرانک را گرفتم و آن را در سوراخ گنداب رو انداختم. بعد نشستم لب پیاده‌رو و زار سیری زدم. اما خوشحال بودم…» که رزا خانوم نزد دکتر می‌بردش. 

sdf+9sdfاما رزا خانوم؛ پیرزن یهودی‌ای که طعم «آشوویتس» چنان زیر زبانش مانده که همه‌ی رنج و دردها را با آن مقایسه می‌کند و هرآن منتظر هجوم نازی‌ها به خانه‌اش است! موموی ده‌ساله اما یکی از بزرگ‌ترین فجایع بشری – خشونت فاشیست‌ها علیه یهودیان – را این‌گونه توصیف می‌کند: «زمانی که حواس رزا خانم سر جایش بود، بارها برایم تعریف کرده بود که چطور آقای هیتلر یک اسرائیل یهودی در آلمان ساخته بود، و به آن ها خانه می‌داد و چقدر در این خانه‌ها از آن‌ها استقبال کرده بودند. فقط دندان‌ها و استخوان‌ها و لباس‌ها و کفش‌های سالم‌شان را برای این که حیف و میل نشوند ، ازشان گرفته بودند. اما اصلاً نمی‌فهمیدم که چرا فقط آلمانی‌ها این همه به یهودی‌ها رسیدگی می‌کردند و چرا می خواستند دوباره بهشان خانه بدهند، چون به هر حال نوبتی هم باشد نوبت یک مملکت دیگر بود، و همه‌ی ملت‌ها باید در این راه فداکاری می‌کردند». 

مومو، خشونت و تبعیض فرانسوی‌های اصیل، علیه مهاجرین و غیراصیل‌ها(!) را هم خوب روایت می‌کند. مثلاً می نویسد:«آنتوان، … یک فرانسوی اصیل بود. تنها فرانسوی اصیل جمع ما بود. خوب نگاهش می‌کردیم تا ببینیم چه جوری است. اما او فقط دو سال داشت و به همین دلیل، چیز مهمی دستگیرمان نشد.» یا وقتی مردی عرب –  که ادعا می‌کرد پدر یکی از بچه‎های مسلمانی است که به رزا خانوم سپرده شده –  می فهمد رزا خانوم پسرش را اشتباهاً مثل یهودی‌ها بار آورده، همانجا می‎میرد، مومو تلاش می‌کند برای جلوگیری از مواجهه با پلیس، نعش او را در مقابل در یکی از همسایه‌ها بگذارد، چرا که:«فرانسوی اصیلی بود و می‌شد چنین چیزی برایش اتفاق بیفتد!». 

رومن گاری، از زبان همین مرد عرب، در آستانه‌ی مرگش، تصویری دیگر از مظلومیت بشر ارائه می‌کند: «خانم! من بدون این که جهود باشم، مظلومم. شماها که مظلومیت را در انحصارتان ندارید، دیگر گذشت دورانی که مظلومیت فقط مال شماها بود خانم! آدم‌های دیگری هم به غیر از یهودی‌ها هستند که حق دارند مظلوم باشند». 

تصویری که، جایی دیگر از زبان مومو و آقای هامیل – مسلمانِ مکه‌رفته‌ی ویکتور هوگو دوست- اینگونه بیان می‌شود: «آقای هامیل می گوید که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی می ‌زند دیگر واقعاً نمی‌دانم من چه می توانم اضافه کنم. بشریت فقط یک ویرگول نیست، چون وقتی رزا خانوم با آن چشمان جهودیش مرا نگاه می‌کند ، نه تنها ویرگول نیست، بلکه حتی تمام کتاب قطور زندگی است و من علاقه‌ای به دیدنش ندارم». 

موموی کوچک، محکوم به تروخشک کردن یک پیرزن ازکارافتاده‌ است، در یکی از فقیرترین محله‌های پاریس زندگی می‌کند، بدون پدر و مادر و هیچ حامی دیگری (جز همین رزا خانوم که حالا خودش به حمایت نیاز دارد)، دلش می‌خواهد پلیس شود، چون پلیس‌ها را قوی می‌داند:«پلیس‌ها قوی‌ترین چیز دنیا هستند.  بچه‌ای که پدرش پلیس باشد مثل این است که دو برابر بقیه پدر داشته باشد». 

رنج و محنت و تلخی، فقر و فلاکت و تنهایی و بی‌پناهی، تمام زندگی مومو را فراگرفته، اما او همچنان معتقد است: «بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون اتفاق بیافتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است». 

پسرک ده‌ساله‌، هرچند می‌داند «وقتی آدم فقط برای زجر کشیدن زنده باشد، چقدر غیر عادلانه است»، هرچند  روی خوش زندگی را هرگز ندیده و زندگی برایش جز تکرار ملال‌آور فقر و نکبت نیست («دیروز با امروز فرقی ندارد، این فقط زمان است که می گذرد» یا «وقت، از همه چیز پیرتر است و خیلی کند می‌رود یا «آن لحظه از زندگی‌ام را خوب به یاد دارم چون کاملاً مثل بقیه لحظات زندگی‌ام بود»)، اما واقع‌بینانه و آگاهانه، با زندگی مواجه می‌شود:«او هرگز نمی توانست کاملاً آسوده خاطر باشد. چون برای آسودگی کامل، باید می مرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد» و همچنان معتقد است:«امید، همیشه از همه چیز قوی تر بوده». 

خلاصه آن‌ که همان‌قدر که «خداحافظ گری کوپر»، پوچی و جعلی بودن آن‌چه نظم موجود به آن می‌بالد را به سخره می‌گیرد (که «تمدن ما تمدن دست خر پلاستیکی است. هیچ چیزش طبیعی و صادقانه نیست. همه چیزش مصنوعی است و نقش بازی می‌کند»)، محمدِ «زندگی در پیش رو»، یادمان  می‌دهد که «برای خوشی و شادی، حاضر نیستم [...] زندگی را بلیسم»، هرچند «زندگی می تواند زیبا باشد، اما هنوز کسی آن را زیبا ندیده و فعلاً باید سعی کنیم که خوب زندگی کنیم». 

 


[۱] زندگی پیش رو / رومن گاری ↑

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large