Skyscraper large

از خانه تا کوره (گزارش تصویری)

005

سلوا پناهی

تجسم خنده آن هم در میان آجرهایی که روز به روز تعدادشان بیشتر از دیروز می شود، در میان خاک هایی که حالا کودکان این جامعه ی متروکه با آن خو گرفته اند، در میان کوره پز خانه های فراموش شده، شاید برای ما سخت باشد و شاید هم بی تفاوت!

اما در میان تمام این ها کودکانی که گاه برایمان مهم هستند و گاه فراموششان می کنیم «می خندند»، با وجود آن که ساعت ها سخت کار می کنند، «امیدوارند»، با وجود آن که از مدرسه، دفترمشق و کتاب درس خبری نیست:  با وجود اینکه در نزدیک ترین محل زندگی شان هم امنیت ندارند، اما باز هم تحمل می کنند و این بی عدالتی، نابرابری و نادیده گرفته شدن را درک می کنند.

حال چه تعداد کودک گل فروش، کودک کارگر در کوره پز خانه، کودک قالیباف لازم است تا ما قدری به شرایط این بخش از جامعه – که هر جا به نفع مان است از آن دفاع می کنیم و هر جای که برایمان منفعتی ندارد آن را فراموش می کنیم – حساس شویم؟ و یادمان  بیاید که ما هم روزی کودک بودیم، همان طور که امروز این کودکان، کودک هستند و کودکی شان را با کوره های آجر پزی، با بی عدالتی و مسافتی هر چند کوتاه از خانه تا کوره مبادله می کنند. عکس هایی که در زیر می آید، گوشه ای از زندگی کودکان افغان و خانواده شان را نشان می دهد که در یکی از کوره پزخانه های حاشیه ی تهران کار و زندگی می کنند.

001

اینجا کوره هایی است که کودکان از صبح تا شب در آن کار می کنند؛ بدون آن که از امکانات مناسبی برخوردار باشند: از جمله بهداشت، امنیت و امکانات تحصیلی.

002

محمد می گوید:«از زمانی که به دنیا آمده ام در اینجا زندگی می کنیم درس نمی خوانم چون مدرسه ای نداریم اما آرزو دارم روزی معلم شوم تا خودم در یکی از این کوره ها مدرسه داشته باشم.»

003

خانه هایی که کارگران این کوره ها در آن زندگی می کنند، جدای از نداشتن امنیت، امکانات مناسب بهداشتی هم ندارد. بیشتر کودکانی که در در این کوره ها کار می کنند در خانه و به دور از امکانات بهداشتی به دنیا آمده و می آیند.

004

کوره جدای از محل کار بودن بچه ها فضای بازی آن ها هم هست، فضاهایی که به شدت گرم است اما این کودکان به گرمای این فضاها عادت کرده اند.

005

به شدت خجالت می کشد، اما اجازه می دهد که از او عکس بگیرم. پسر یازده ساله ای که مجبور است ساعاتی طولانی کار کند تا بخش زیادی از هزینه های خانواده اش را –  که به عهده ی اوست -  تامین نماید.

006

نجیب می گوید:«مادرم مریض است می روم بهش سر بزنم. بر می گردم»، می گویم: «زود بیا» و باز هم در جوابم می گوید: «نگران نباش تا کوره که راهی نیست».

007

زهرا علاوه بر این که باید پا به پای مادرش کار کند، باید بخشی از کارهای خانه را هم انجام دهد.

008

رضا می گوید: «ما همه باید یاد بگیریم که کار کنیم» و بدون این که به من اجازه ی صحبت بدهد، می رود.

009

من از آن ها عکس می گیرم و آن ها از من، من آن ها را از دریچه ی دوربینم می بینم وآن ها مرا از دنیای کار و کودکی شان.

0010

مادر نوگل می گوید: «اینجا جایی است که همه باید کار کنند، چه بزرگ چه کوچک، بی کاری معنایی ندارد».

0011

مادر بزرگی که تمام جوانیش را در جنگ از دست داد، بچه هایش را در جنگ از دست داد و حالا می گوید: «شاهد از دست رفتن کودکی، نوه های یتیم هستم».

0012

با هم دوست می شویم او جواب هیچ یک از سوالات مرا نمی دهد، اما مرا به جاهایی می برد که دوستشان دارد؛ از جمله کنار این ستون.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large