Skyscraper large

گزارش «اقلیت»

8rt7r88r888r

ارسلان امیری

سه نفر آدم با تیپ مذهبی های دهه شصت آمدند توو کلاس و گفتند: «اون ها که سُنی هستن دست ها بالا!»

ترسیده بودم ! چه بلایی می خواهند سرمان بیاورند؟

زمان : سال ۱۳۶۳ یا ۶۴

مکان : مدرسه ی ابتدایی

در پادگان لشگر ۲۸

در سنندج

در استان کردستان

درکشورجمهوری اسلامی ایران

سه نفر از بین حدود چهل نفر کودک کلاس که همه بچه ارتشی بودند دست هاشان رفت بالا!

باترس و لرزگفتم: «آقا اجازه! ما بابامون سُنیه ولی مادرمون شیعه اس!»

گفت : «اهل کجایی؟»

گفتم: «سنندج ولی مادرم کرمانشاهیه!»

گفت: «تو سُنی هستی، سنُی ها بیان بیرون برن پای تخته!»

کامبیز با ترس و لرز گفت: «آقااجازه! من مادرم سُنیه ولی پدرم شیعه اس!»

آن یکی آقا گفت: «تو شیعه هستی پسرم بشین!»

چهار تابچه سُنی آمدیم پای تخته سیاه!

همکلاسی ها زل زده بودند به ما و از نگاههای خیلی هاشان می شد فهمید که با خودشان می گویند یعنی این ها چی هستند، چه جوری هستند، جز آدم بدها هستند که بردنشان پای تخته سیاه؟ چطور تا حالا نفهمیده بودیم توو این دوسال که همکلاس بودیم.

یکی ازآقا مذهبی ها اسم مان را تووی کاغذی نوشت. با خودم گفتم کاش من شیعه بودم. یا لااقل مثل کامبیز بابام شیعه بود. چه گُهی خوردم راستش را گفتم! احساس تحقیر می کردیم.

ماچهارتا سُنی را بردند داخل یک کلاس دیگرو به هرکدام مان یک کتاب کوچک حدود بیست و پنج صفحه ای دادند.رووش نوشته بود «ضمیمه ی کتاب دینی ویژه ی اهل سُنت.»

من روی کتاب را خواندم «اهل سِنت» با خودم گفتم من که اهل سنندجم چرا نوشته «اهل سِنت» شاید اشتباه شده و مال بغل دستی باشد. اشتباه نشده بود، هر چهار تا «اهل سِنت» بودیم!

یکی از آن آقا مذهبی ها آمد تووی کلاس و گفت: «من معلم دینی ضمیه دینی “اهل سُنت” هستم. و خودم هم “اهل تسنن” هستم و “اهل تالش” هم هستم.»

خیلی طول نکشید تا فهمیدم اهل سنت و اهل تسنن و سُنی همه اش یکی است. و «اهل تالش» دیگر ربطی به مذهب ندارد و اسم یک مکان پر از درخت است در سرزمین ما ایران! و فهمیدم که به جز کردها و عرب ها کسان دیگر با لهجه ها و زبان های دیگر هم هستند که سُنی باشند.

بعد از آن ترس و تحقیر نیم ساعت اول ، عشق و حال ما بچه سُنی ها شروع شد. کتاب ما خیلی آسان بود. در زنگ تفریح، کتاب کم حجم ما دست به دست بچه شیعه ها می چرخید و تعجب می کردند. هیچکدام مان کتاب درسی ۲۵ صفحه ای ندیده بودیم.

تمام کتاب درباره ی ۵ تا خلیفه بود و توحید و نبوت و معاد که اکثر آن ها را پدربزرگ سُنی ام قبلا به علاوه حدود صد تا سوره قرآن به من یاد داده بود.

تمام طول هفته را با بچه شیعه ها در یک کلاس بودیم. یک روز در هفته به مدت دوساعت، ما چهارتا بچه سُنی ها را جدا می کردند می بردند کلاس دیگر! از هفته دوم کامبیز هم آمد کلاس ما! کتاب کم حجم ما را که دیده بود، رفته بود پیش مدیر و گفته بود:«آقا ما اشتباه کردیم. ماهم مثل امیری هستیم بابامون سنیه مامانمون شیعه!» کامبیز با لهجه ی کرمانشاهی اش به من گفت: «بابا خُداد صلوات اوولا باید ۱۲ تا امام حفظ کنیم و عدل و امامتم دارّه، ایلا همه اش ۵ تاس!»

هر دفعه کلاسمان نیم ساعته تمام می شد و بقیه وقت را با معلم سُنی مان فوتبال بازی می کردیم و بچه شیعه ها از پنجره با حسرت ما را نگاه می کردند و شاید با خود می پرسیدند چرا آنها همه اش ۵ تا دارند و ما ۱۲ تا آیا این ظلم نیست؟ ما هم می گفتیم آن ها ۱۲ تا دارند ما ۵ تا تیم آن ها قوی تر نیست؟

همین ۲۵ صفحه باعث شد، در مسابقات فوتبال مدرسه ما سُنی ها با هم یک تیم تشکیل دهیم و آرام آرام یاد بگیریم «اقلیت» یعنی چه! و به تدریج طنازی کودکانه تحت تأثیر تلخکامی های اجتماعی قرار گیرد و جنبه های دیگری از «اقلیت» بودن بر ما آشکار شود.

تعریف «اقلیت» در دنیای ما کودکان تفاوت میان ۱۲ و ۵ بود. اما اکنون درمیان تمام تعاریف آکادمیک و رسمی که از واژه «اقلیت» با تمامی گرایش های دینی ، مذهبی ، سیاسی و قومی ارائه می شود، می توان تا حدود زیادی آن را به «کودکان» نیز تعمیم داد. به عبارت دیگر می توان به کودکان از منظر «اقلیت» نگاهی انداخت و از جنبه های مختلف آن را بررسی نمود. آن چه که این که این ایده را سبب شد،مروری بر خاطرات گذشته کودکی و وضعیت کنونی حقوق کودکان در جامعه است.

بچه شیعه هایی که در سنندج زندگی می کردند، مفهوم «اقلیت» را تجریه می کردند. بیرون از حصار های خانه های سازمانی پادگان ، داخل شهر همه «کرد» بودند و سُنی به جزآن ها!

دوره ی راهنمایی باید داخل شهر و خارج از حصارها بچه های شیعه ها و سنی ها ، فارس ها و کردها و آذری ها و در یک مدرسه درس می خواندند. به ندرت ارتباط سالم و همدلانه و رفاقت صمیمانه میان آن ها برقرار می شد. شرایط زیست اجتماعی – سیاسی دوران و خرده فرهنگ ها وخیلی عوامل دیگر در این بی همدلی سهیم بود. احساس اجحافی غریب در میان کودکان ۱۰ – ۱۲ ساله کرد، نسبت به بچه های دیگر غیرکرد همواره مانع می شد که دوستی ها عمیق باشند. ریشه ی این ها بدبینی هایی بود که در دوران التهاب های سیاسی – اجتماعی دهه ی شصت، بزرگترها خودآگاه یا ناخودآگاه به کودکان منتقل کرده بودند.

مدرسه ی راهنمایی من در منطقه ی کارگری و محروم سنندج بود و تلخ ترین دوران شرمندگی هایم آغاز شد. چرا که به عنوان یک بچه ارتشی، در آن فضای سنتی و محروم، بچه بورژوایی تمام عیار به نظر می آمدم.

تابستان که تمام شد . در مهرماه روزهای آغازین کلاس ، بچه ها ازخاطراتشان می گفتند. تابستانی را که به انواع کارهای ساختمانی یا دست فروشی مشغول بودند یا در روستا با خانواده و بستگان دور و نزدیک کار کشاورزی و باغداری می کردند. دست های زمخت و کوچک شان گواهی بود که همچون سندی پرافتخار همراه داشتند. «کار» معنایی مترادف با «مردانگی » داشت نه استثمار. پذیرفته شده بود چون امری بدیهی و من که کار نکرده بودم و پولی در نیاورده بودم ، شرمنده بودم. اما چنان وانمود می کردم که در تابستان ۱۲۰ تومان از فروختن آب انجیر درآمد داشته ام. باید ثابت می کردم که من هم مثل آن ها مردی ۱۱ ساله ام!

گفتمان غالب ،گفتمانی مردانه بود در دنیای ۱۱ ساله ها. آن ها که خشن تر بودند، مقبول تر! هرچه از دنیای کودکی دورتر بودی، به دنیای گنگ ۱۱ ساله ها نزدیک تر. و به همین دلیل ما بچه ارتشی ها را به دیده ی تحقیر می نگریستند. ما از نظر آن ها «فی فی» بودیم: بچه ننه هایی که دوچرخه سوار می شوند. سفیدپوست های بدبختی که ترسو هستند و حتما باید بابا مامان هایشان از آن ها حمایت کنند و برایشان غذا درست کنند.

بیش از نیمی از بچه های مدرسه ی راهنمایی ما مهاجرین از روستاهای اطراف بودند که یا همراه خانواده در سنندج ساکن شده بودند، یا به صورت گروه های سه یا چهار نفره به صورت مجردی در خانه یا اتاق های اجاره ای با وضع اسفناکی زندگی می کردند. خودشان از خودشان مراقبت می کردند. وضعیت بهداشت و تغذیه ی نامناسبی داشتند و خیلی از آن ها در یکی از همین تابستان های کارگری به تهران می رفتند و دیگر باز نمی گشتند و ترک تحصیل می کردند . برای این ها «فرحزاد» و «ولی عصر» تهران مأمن کار و بقا بود.

کودکان «کرد» تجربه دیگری از «اقلیت» را هرروز در مدرسه تجربه می کنند. کتاب ها همه فارسی است. کردها هم، باید فارسی بخوانند و بنویسند. سوال بی جوابی که ذهن ساده ی کودکان را به خود چندان مشغول نمی کند، اما نهادشان را ناآرام می کند و ناخودآگاه پیشرفت تحصیلی را با دشواری مواجه می کند.

کودکان جامعه ی من بالقوه«اقلیت»اند. مفهومی که جدای ازتمام شئون مذهبی ، قومی و اجتماعی ، تمام جنبه های زندگی شان راتحت تأثیر قرار می دهد و در شرایط دشوار اقتصادی ، محرومیت های اجتماعی وعدم بلوغ فرهنگی و نبود قوانین حمایتی، چشم انداز روشنی از آینده برایشان ترسیم نمی کند.

 


  • این متن بخشی از پیش درآمد موضوع «کودکان و اقلیت» است.
این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large