Skyscraper large

کندوکاوی درباره ی صمد

Iranian_Writer_Samad_Behrangi

روزبه نوربخش

«صمد بهرنگی تاریخ تولد و تاریخ مرگ ندارد. برای او نمی شود شرح احوال و تراجم ترتیب داد»

غلامحسین ساعدی[۱] 

یکم –  هنوز جر و بحث درباره علت مرگ صمد، قلم ژورنالیست های بورژوامآب ایرانی را قلقلک می دهد، چه این که بسیارند آن ها که در نمایشگاه کتاب، نه تنها انواع و اقسام و ابعاد مختلفی از ماهی سیاه کوچولو که لیوان و مداد و خودکار مزین به نقش ماهی سیاه کوچولو را نیز می جویند. پس چندان هم بیراه نیست که در این مسابقه تولید و مصرف، ژورنالیسم نیز بخواهد آخوری برای خود جست و جو کند. داستان تولد و مرگ و روایت های گوناگونی که به شیوه بیوگرافی نویسی های نشریات زرد از حیات پر فتوح سوپراستارها، اندیشه و نوآوری را به ابتذالی لوس می کشاند و بدبختی یک بچه دهاتی که معلم و نویسنده ای صاحب اندیشه شده و در جوانی جانش را به من و شما داده را با بیان و تفسیری زیباشناختی  به ساحت قدسی قهرمانان فرابشری و نوابغ هل می دهد. نه صمد بهرنگی و نه هیچ مبارز دیگری نیاز به تفسیر و تعبیر ندارد. تعبیر و تفسیری که نمودش را در قامت کلام و گفتار علمای دین نیز شاهدیم، تفسیری که تلاش می کند مشی و منش مشخص و تاریخی پیامبران را به آسمان پرتاب کند و از مردم می خواهد تا فرا رسیدن آخرالزمان در انتظار فرارسیدن ملکوت آسمان ها و نزول دوباره پرتاب شدگان  باشند.

ترسیم چهره ای اساطیری از صمد بهرنگی یا هر فرد دیگری که قلمی و اندیشه ای داشته است، در زمانه ای که مبارزه به استاتوس های فیس بوکی تقلیل یافته است، در حقیقت بیش از آن که بیان گر حیرت از حد اعلای انسانیت و تعهد باشد، نقابی است که ترس از صمد شدن و بودن و ایستادن بر خلاف عادات مالوف بر چهره ها می زند. صمد انسانی معمولی بود همان طور که ماهی سیاه کوچولو یک بچه ماهی معمولی بود و تنها در سرش این بود که دنیای بیرون از آب گیر را ببیند. ساعدی درباره او می نویسد: «برای او تنها چیزی قابل قبول بود که قابل لمس بود، قابل درک بود، تلخ بود یا شیرین به هر حال وجود داشت.»

دوم - همین مواجه جسورانه با واقعیت بود که موجب شد صمد به نگارش کتاب آموزش الفبا به زبان ترکی برای کودکان دبستانی دست بزند. او در نامه ای به رییس فرهنگ آذربایجان می گوید: «یک استاد دانشگاه برای پنجم و ششم تاریخ و جغرلفیل می نویسد و یک عده دیگری در تهران نشسته اند برای بچه آذربایجانی کتاب اول می نویسند و در آن آذر و دارایی را تصویر می کنند که مبل نشین است (که برای قالب شاگردان من لفظ مبل مفهوم نیست)» [۲] از نظر صمد حتی ثضیه حاد تر از این هم بود، کودک  ۷ ساله روستایی در کتاب درسی تصویر چُرَک را می دید، اما باید می خواند و می نوشت نان یا تصویر سُو را می دید اما باید می نوشت آب. قطعا حل و فصل چنین تعارضی در ذهن کودکی که نتنها از نظر رشد شناختی مفاهیمی نظیر زبان و ترجمه را نمی داند سخت است. از طرف دیگر کودکی که از اساس فارسی بلد نیست با دشواری های بسیاری در یادگیری کتابی که برای فارسی زبانان نوشته شده است روبه روست. این تشخیص صمد با وجود آن که ۵۰ سالی عمر دارد بازگو کننده دو حقیقت تلخ است. نخست آن که کودکان ترک، عرب، کرد و سایر قومیت ها و گروه های زبانی، هنوز در سیستمی آموزش می بینند که به آن ها اجازه یادگیری به زبان مادری شان را نمی دهد. قطعا در چنین سیستمی کودکان با افت تحصیلی بیشتری روبه رو هستند و در نتیجه دسترسی و کنترل کمتری بر منابع آموزش عالی دارند. و نکته دوم این که هنوز در جامعه و حتا جامعه روشنفکری جدال بر سر حق آموزش به زبان مادری جریان دارد و خیل عظیم دست اندرکاران آموزش و پرورش در این باره سکوت اختیار کرده اند و ترجیح می دهند زکات علمشان را با بازی های مبتذلی نظیر ۴ ساله کردن دبیرستان و ۶ ساله کردن دوره ابتدایی بپردازند و دست آخر بازگردند به همان سیستم پیش از انقلاب.. شاید بتوان ریشه این مشکل را در نگرش نادرست جامعه روشن فکری یافت. گفتمان رایج میان دانشوران و روشنفکران هنوز بلوغ کافی برای درک یادمساله گیری به زبان مادری به مثابه یک نیاز ضروری و منافع عالیه کودکان ندارد. نخبگان هنوز با اسناد و فاکت های تاریخی و جغرافیایی و حتا به شیوه نازی ها بیولوژیک به هم می پرند و گاه گداری از تخته سنگ شکسته ملیت پاره هایی برمی دارند تا در مواقع لزوم به سمت هم پرتاب کنند؛ در شرایطی که هنوز یک متن درسی مناسب برای آموزش زبان به کودکان غیر فارسی زبان وجود ندارد و شاید تنها نوچوانان عرب و کرد هستند که اگر فرد با حوصله ای بالای سرشان باشد و دستشان به آن طرف مرز برسد می توانند قایمکی کتاب های درسی  کردی یا عربی  که در عراق  و کردستان تدریس می شوند را به دست آورند و نگاهی هم به آن بیاندازند.

سوم -  برای تاثیرگذار بودن باید بتوان پل های ارتباطی خلق کرد. نمی توان صاحب خانه را از خوابی که درباره خود می بیند بیدار کرد بدون آن که وارد ده شد! صمد به خوبی این نکته را دریافته بود. او در کند و کاو در مسائل تربیتی ایران می نویسد: «معلم نمی تواند اجتماع های روستاییان را نادیده بگیرد. اگرچه کوچک ترین اعتقاد به مذهب و متعلقاتش نداشته باشد. باید گاهگاهی به مسجد آن ها برود و پای منبر آخوندشان بنشیند. به تسلیت و زیارت قبول هم برود. آش بلغورِ این جور وقت هاشان را هم بخورد.»[۳] این درحالی است که پس از این همه سال، هنوز بسیاری از جست و جو گران تغییر با بوی سیر آش نذری فقرا، دماغشان را می گیرند و ندیدن و نرفتن به روستاها را به دیدن کودکان پابرهنه ای که میان سرگین و کتیر گرگم به هوا بازی می کنند ترجیح می دهند، جامعه بسته روستایی را امل می دانند و چونان دانای کل می گویند خلایق هر چه لایق! و البته  تحول خواهانی  که حامیان احمدی نژاد را با صفاتی که به زعم خودشان صفات مردمان جنوب شهر است خطاب می کرد به جای خود!

چهارم -  برای تغییر باید دست به دامان عمل و آموزش شد. مفسران در کتابخانه ها و سالن های دفاع پایان نامه و رنگین نامه های روشنفکری به اندازه کافی تفسیر کرده اند و برای خالی نبودن عریضه گاهی هم تُکی به تغییر می زنند. اما همه این ها نه یک تکه آجر سقف ورزقان زلزله زده می شود، نه یک کاسه دوغ آبکی که گرسنگی و عطش ظهر تابستان کودک ۱۰ ساله ای که سر زمین بیل می زند تا اول مهر با پولش کیف و کتاب مدرسه بخرد! صمد و افرادی مانند بهروز دهقانی به قول شاملو اما «یک پا گیوه و یک پا چارق، کولی وار خود را آواره کوه و صحرا» کرده بودند عمل کنند. این که تا چه حد موفق بوده اند یا نه سوالی ست که باید بعد این همه سال پرسید، اما پیش از آن بد نیست بپرسیم آیا سکوت و انفعال بخش اعظمی از نخبگان جامعه تا به امروز درباره این پرسش و یافتن راه کارهای عملی بر مبنای آن گویای مسدولیت پذیر نبودن آنانی نیست که سودای جهانی بهتر را در کاغد و کیبورد می پرورانند؟

پنجم -  صمد، به سراغ کودکان می رود. او حتا معلمی در پایه اول دبستان را به دبیری دبیرستان ترجیح می دهد و در نامه به رئیس اداره فرهنگ می نویسد که دبیر خوبی نخواهد بود و ترجیح می دهد همان معلم متوسط کلاس اول باشد که در حال افزایش توانمندی های خود است.[۴] او داستان هایش را برای کودکان می نویسد و با کودکان نامه نگاری می کند. او می داند که کودکان نه تنها قربانیان اصلی امروز جامعه نابرابر هستند بلکه سرنوشت جامعه آینده نیز می تواند با دست آن ها تغییر کند. اصلا جامعه آینده جامعه آن هاست و نه جامعه ما بزرگتر ها که در دوران بالندگی کودکانمان، پیر و فرتوت خواهیم بود. او در نامه ای به دو نفر از شاگردانش در جواب اعتراضشان به گران بودن قیمت کتاب می نویسد کار غلطی کرده است که ماهی سیاه کوچولو را به ناشری داده که آن را آن قدر گران چاپ کرده است این اعتراف او، نشان از صراحت در نقد خود و پاسخ گویی در برابر آیندگان دارد. او تلاش می کرد و علاقه داشت که کودکان، انسان هایی دانا و آگاه باشند:

«دکتر عزیز…به سیروس تلفن کن، ببین کار آن قصه کودکانه من به نام ماهی سیاه کوچولوی دانا [به] کجا کشید…»[۵]

 


[۱] مجله آرش، دوره دوم، شماره پنجم، آذر ۱۳۴۷، ص۱۵ 

[۲] بهرنگی، صمد؛ نامه های صمد بهرنگی،  به کوشش اسد بهرنگی، ۱۳۷۷، ص ۲۲ 

[۳] کند و کاو در مسائا تربیتی ایران، بی تا، بی جا، ص ۱۱۲ 

[۴] بهرنگی، صمد؛ نامه های صمد بهرنگی،  به کوشش اسد بهرنگی، ۱۳۷۷، ص ۲۳ 

[۵] همان، ص ۱۹ 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large