Skyscraper large
خاطرات یک فعال حقوق کودکان

روزمرگی تکان دهنده!

rf888f55f

همایون ملکی

خیابان عرصه ایست که برایند آنچه در جامعه اتفاق می افتد، به صورتی مینیاتوریزه در آن قابل مشاهده است. شاید بتوان این را مهمترین ویژگی خیابان دانست. از همین روست که خیابان را نماد زندگی مدرن شهری و نیمه شهری می دانند. خیابان یا کوچه در یک روستا یا جامعه محلی بسته، چیزی برای عرضه ندارد. همه یک دیگر را می شناسند و نام و نشان همه جا مشخص است. چیزی برای پوشاندن وجود ندارد که بخواهی در خیابان جست و جو کنی. اما خیابان در شهر، منظومه ای متراکم از بده بستان هایی را به رخ می کشد که بازنمود جدال نیروهای اجتماعی است. از این رو خیابان عرصه جست و جوی نداشته هاست. در ادامه چند روایت درباره کودکان کار و خیابان که از مجموعه خاطرات یک فعال حقوق کودکان کار و خیابان انتخاب شده است را می خوانید. برخی از این خاطرات کاملا روزمره و برخی ممکن است تکان دهنده باشند، اما آن چه همه این‌ ها را به هم متصل می کند، برجسته شدن مفاهیمی است که ممکن است در نظر اول به چشم نیاید یا حتا فکر کنیم اساسا کودکان به آن توجهی نمی کنند. به عنوان مثال می توان به نمونه آخر اشاره کرد که بازنمودی از مساله هویت فرهنگی و ملی است:

۱- «هر بار که[ه] گم می شد، از خودم می پرسیدم که یک دختر ۶ ساله چه طور جرات می کند که از خانه فرار کند! هیچ جای تهران را بلد نبود، جز بهشت زهرا که با مادربزرگش می رفتند و قبرها را می شستند و میدان ولی عصر که می رفتند برای تکدی. پرونده اش را نگاه کردم، دیدم که هر بار که فرار کرده، انتظامات بهشت زهرا، او را پیدا و به بهزیستی تحویل داده است. آن سال زمستان سختی بود، تهران دو روز پیاپی برف آمد و تا یک ماه کف کوچه ها و خیابان های تهران یخ زده بود. مادربزرگ و خاله اش آمدند داخل دفتر و گفتند هـ باز هم فرار کرده است. گفتم بهشت زهرا رفتید؟ گفتند نبود. راه افتادیم و رفتیم مرکز شبیر. آن جا نبود. فردایش مددکار بهزیستی زنگ زد که پیدا شده، گفتم در بهشت زهرا؟ گفت بله. خانواده اش را فرستادم که بروند هـ را از بهزیستی ترخیص کنند و مستقیم بیایند پیش من. یکی دو ساعت بعد آمدند. مداد رنگی و کاغذ آوردم و هـ را کنار کشیدم. شروع کردیم به نقاشی کشیدن، نقاشی اول را که کشید، گفتم حالا بیا بهزیستی و خانه خودتان را نقاشی کن. دو خانه کشید، خانه اول خانه خودشان بود. داخلش یک لامپ کشید و یک دودکش و تمام… مثل همه نقاشی ها. در خانه دوم یک خط کشید و بالایش یک بیضی و چند سانت آن طرف تر یک بیضی دیگر و رویش را قرمز و زرد کرد و چند خط کوتاه هم بالایش کشید. پرسیدم این ها چیست؟ … او یک دوش آب و یک بشقاب غذای گرم نقاشی کرده بود. سرگرم اضافه کردن جزئیاتی مثل درخت و گل و پرنده در نقاشی هایش شد و من هم رفتم پیش مادربزرگش، پرسیدم شما در خانه حمام دارید؟ گفت نه، خانه گاز ندارد. برگشتم پیش هـ ، شروع کردم به حرف زدن و یکی دو تا نقاشی با هم کشیدیم. در حین کار با هم حرف می زدیم و نظرش را درباره نفاشی خودم می پرسیدم. پرسیدم چرا از خانه فرار می کنی؟ گفت دوست دارم بروم بهشت زهرا، گفتم چرا؟ گفت از آن جا می برند حمام و بعدش آش می دهند»

۲- «می زد از خانه بیرون، می رفت و تا مدت ها نمی آمد. برادران کوچک ترش هم گاهی با او می رفتند. یکی از داوطلبان از او پرسیده بود چرا هی ول می کنند و می روند، یکی شان گفته بود، این کوچه ها تنگه می ریم جایی که کوچه هاش بزرگ باشه بشه بازی کرد. یک بار ساعت یک شب دیدم دارند از امام حسین ۱۷ شهریور را می روند پایین. از تاکسی پیاده شدم و دویدم سمتشان، گفتم یک نصفه شب در خیابان چه کار می کنید؟ گفتند می رویم خانه! رفته بودند پارک ارم و بعد هم چیتگر و سر راه پارک اوستا را دیده بودند و حتما گفته بودند این جا هم می شود یک دوری بزنند بعد دیده بودند پول ندارند و همین طوری پیاه راه افتاده بودند بروند خانه. گفتم صبر کنید با هم برویم من هم می روم آن سمتی. ماشین اول و دوم تا شنیدند دروازه غار گفتند نمی رویم. ماشین سوم نگه داشت، سر قیمت که توافق کردیم، پیاده شد از صندوق عقب چیزی شبیه به یک گرز کوتاه بیرون کشید و گذاشت کنار صندلی اش و گفت برویم! سوار که شد از توی داشبورد هم یک چاقوی میوه خوری در آورد و گذاشت جیب کتش. در راه پرسید که الان وقت رفتن به دروازه غار نیست و ما مغز خر خورده ایم و شما تیپت نمی خورد که برای آن جا باشی. همراهی من با دو بچه در ساعت ۱ شب به مقصد دروازه غار مشکوکش کرده بود. می گفت آن جا شبش با روزش فرق زمین تا آسمان دارد. برایش توضیح دادم که ماجرا چیست و بچه ها هم که مدت ها بود ندیده بودمشان از خاطرات اردوی تله کابین و پارک ملت و دارآباد می گفتند. خلاصه راننده شکش بر طرف شد و کم کم رفیق شدیم. رسیدیم تا سر کوچه، ماشین داخل نمی رفت. خواستیم پیاده شویم راننده گرز کوتاه را داد دست من، خودش هم چاقو را گذاشت توی آستینش و در ماشین را قفل کرد. در راه یکی دو نفر پاپی شدند؛ می خواستند به زور شیشه بفروشند یا شاید قصد دیگری داشتند از این کار! گفت دیدی چوبم به کارت می آید؟

یک بار دیگر پسرک را دیدم، سرباز بودم، ساعت ۲ نیمه شب از امام حسین سوار بی آر تی شدم که بروم ترمینال غرب. ته اتوبوس دراز کشیده بود. گفتم خوابت برده؟ امام حسین را رد کردی. گفت نه آقا … جای خواب ندارم.»

۳- «مسئله شان یکی دو تا نبود. مددکارمان همیشه شاکی بود و می گفت هر چه می گوید این بچه را نبرند گدایی گوش نمی کنند. گفتم، من با برادرش حرف می زنم. برادرش به قول معروف بچه شرّی بود، ۱۵-۱۴ ساله. همه همّ و غمش این بود که از صبح علی الطلوع برود سرکار تا پول جمع کند و زن بگیرد. آخر هفته ها هم یک دوتا دعوا و شر به پا کند و در کوچه اوراق چی ها[۱] خودی نشان دهد. مادر و خواهرش می رفتند میدان … گدایی و او یک چهار راه پایین تر کبریت و بادکنک می فروخت. مدتی هر یکی دو روز یک بار سر می زدم و گپ می زدیم. بار آخری که دیدمش بالای میدان شوش بود. بک بار بزرگ کبریت خریده بودند و داشتند بین خودشان تقسیم می کردند که ببرند بفروشند. کنارش کشیدم و گفتم مادرت چرا خواهرت را می برد سر کار. عصبی شد. گفت من چه بدانم. بحث را عوض کردم، گفتم این همه بار را کی می خواهی بفروشی؟ گفت دو سه هفته، بار آخر است. می روم شهرمان، می خواهم زن ببرم (بگیرم). دیگر ندیدمش. رفته بود شهرشان، ماشین زده بود به موتورش و مرده بود.»

۴- «با … داشتیم از عرض چهارراه ولی عصر رد می شدیم. یکی از همین جشنواره های تئاتر بود . کلی غرفه روبه روی ساختمان مدور تئاتر شهر زده و جماعتی هم در جلو غرفه ها جمع شده بودند. یکی از غرفه ها نامش بود «تئاتر برای کودکان و با کودکان» بالایش هم نوشته بود «مشارکت حق کودکان است» . یک بازیگر تئاتر، پانتومیم بازی می کرد و کودکان و البته بزرگ ترها در غرفه با حدس زدن کار یا مفهومی که او با بازی نشان می داد به او واکنش نشان می دادند. به … گفتم کاش فلانی و بهمانی (دو نفر از کودکان خیابانی تحت حمایت مرکز …) این جا بودند این کارها برایشان جذاب است. در کمال تعجب ما، دیدیم که همان دو نفر در غرفه کناری در حال آتش سوزاندن اند! کارشان که تمام شد، پریدند وسط غرفه پانتومیم! بازیگر با ایما و اشاره به آن ها فهماند که باید بروند بیرون از غرفه و تماشا کنند. اما آن ها نرفتند و یکی شان گفت مگه این بالا ننوشتن مشارکت. ما اومدیم مشارکت کنیم. بازیگر که کنف شده بود، به خواست آن ها تن داد و دنباله کار را گرفت. هر ادا و اطواری که در می آورد، آن ها هم ازو تقلید می کردند. کار به جایی رسید که طرف کلا رفت سر کار و موجب خنده دیگران شد.دست یکی از بچه ها را گرفت و هلش داد بیرون از غرفه. به آن یکی برخورد و چون دیده بود که ما در کناری نظاره گریم بیشتر شیر شده بود. دیدم که ممکن است کار بالا بگیرد رفتم وسط و سعی کردم آرامشان کنم. دیدم همه ساکت شدند. پشت سرم یک مامور در معیت یکی از بازیگران نچندان گم نام که اسمش را یادم نمی آید اما ریش مجعدش در خاطرم هست ایستاده بودند، بچه ها زدند به چاک. بازیگر پانتومیم که نمایش واقعی ما بازارش را کساد کرده بود سیگاری روشن کرد و به مامور گفت اینها کاره ای نبودند! آن ها هم بچه بودند کاری نکرده اند که! وقت شما را نمی گیریم!»

۵- «ساعت ۸ شب بود و جلسه تازه تمام شده بود و می خواستیم برویم، دیدیم در می زنند. ج بود، می گفت خواهرش ف گم شده است. گفتیم کی؟ گفت از ظهر که رفته کوچه بازی کند هنوز برنگشته. شال و کلاه کردیم و شروع کردیم به جست و جو در کوجه ها و پارک های محله و کلانتری. تا ساعت ۱۰ شب همین طور گشتیم و آخر نتیجه نگرفتیم. خانه ج تلفن نداشت. رفتیم ببینیم که آن ها پیدایش کرده اند یا نه. در که زدم ف آمد دم دردختری ریز نقش بود و فقط ۵ سال داشت، گفتم کجا بودی دختر، گفت خانه.ف زیر پتو خوابش برده بوده و  مادرش که داشته رخت خواب ها را جمع می کرده او را پیدا کرده بود.»

۶- «شب یلدا نزدیک بود، هر سال در … جشنی برای کودکان کار و خیابان برگزار می کردیم، پارسال سال امکانش فراهم نشد. تصمیم گرفتیم که این بار برویم پیش خود بچه ها و در خیابان های شهر بچرخیم. هم با آن ها گپی می زنیم و هم یک هدیه کوچک بهشان می دهیم. دستمان خالی بود اما با کمک مردم، توانستیم کلی شال و کلاه بخریم و به همراه یک مجله عروسک سخن گو و یک دانه انار برویم سراغ بچه ها. از قبل اطلاع رسانی کرده بودیم و افراد زیادی از دوست و آشنا آمدند برای کمک. بچه ها کلی کیفور می شدند وقتی مارا می دیدند. یک گروهمان صبح رفته بود کارگاه های پرده دوزی مولوی و گروه های دیگر عصر روانه خیابان ها شدند. بین همه بچه ها یک پسر بچه بود که شال آبی روشن بهش رسیده بود. ناراحت بود و می گفت نمی شود شالم را عوض کنم؟ گفتم چرا؟ گفت رنگش آبی است. گفتم چه ایرادی دارد، منتظر بودم بگوید دخترانه است، یا من پرسپولیسی ام. اما گفت ما از ولایت هرات آمده ایم. یک کلاه سیاه دارم و یک کاپشن سبز، اگر شالم قرمز باشد، می شود پرچم کشورم.»

 


[۱]  کوچه ای واقع در ضلع جنوب شرقی میدان شوش تهران که معمولا قطعات دست دوم وسایل نقلیه سبک و سنگین را تعمیر و می فروشند. در میان مغازه های این کوچه برخی هم قظعات ماشین های دزدی را جدا می کنند و می فروشند.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large