Skyscraper large

تاثیر سیندرلا؛ چگونه نامادری یا ناپدری شدیم…

6fd54ggd13d13xf2

امیرعباس میرنیام

خشونت در خانه، برای کمتر انسانی تعجب برانگیز است. اگر خودمان در خانه ای پر خشونت رشد پیدا نکرده باشیم به تجربه و آگاهی دریافته ایم که در بسیاری از خانواده ها درگیری ها و نزاع های خشونت آمیزی رخ می دهد. ظاهراً خانواده یکی از پر خشونت ترین نهادهای اجتماعی محسوب می شود. کافی است همین حالا حوادث روزانه ی محل زندگیتان را در اینترنت جستجو کنید تا در جریان درگیری هایی قرار بگیرید که گاه و بی گاه منجر به ورود آسیب های جدی و حتی قتل یکی از اعضای خانواده می شود. البته کودکان و زنان بیشتر از دیگران در معرض چنین آسیب هایی قرار می گیرند. آمارها نشان می دهد که بسیاری از قتل ها در درون محیط خانواده اتفاق می افتد. به عنوان مثال اکثر آمارهایی که در دهه هشتاد از آمریکا و کانادا به دست آمده تأیید می کنند که اکثر قتل ها در خانه رخ داده است. برخی از نویسندگان علت وقوع خشونت در خانواده را با استفاده از نظریه فعالیت های روزمره، طبیعی می دانند و بر این باورند که علت این پدیده، زمان زیادی است که افراد در کنار هم خانواده های خود سپری می کنند. کارترایت اندیشمند تکامل گرا برای ایجاد فهمی بهتر از نظر این نویسندگان با زبانی طنز آمیز می گوید: اینکه اکثر افراد در خانه می میرند و نه پشت موتور سیکلت به این معنی نیست که در خانه نشستن از موتور سواری خطرناک تر است!

ما از کودکی بخوبی احساس می کنیم نهاد خانواده، همانقدر که در برآورده کردن نیازهای انسان نقش ایفا می کند، می تواند منشاء اختلاف و چالش نیز باشد. برای طرفداران مکتب روان-پویایی، توجیه رفتارهای خشونت آمیز هم خانواده ها نسبت به یکدیگر، راحت تر از سایر مکاتب روان شناسی به نظر می آید، چراکه آن ها علت رفتارهای خشونت آمیز اعضای خانه را در ضمیر ناخودآگاه افراد جستجو می کنند و بر این باورند که افراد حاضر در خانواده به خصوص پدر و مادر، نقش قابل ملاحظه ای در شکل گیری ضمیر خودآگاه و منتقل شدن برخی از احساسات ناخوشایند به ضمیر ناخودآگاه افراد دارند. احساساتی که هر از چند گاهی خود را به خودآگاه می رسانند و در رفتار افراد نشانه هایی ناخوشایند به جای می گذارد. حتماً درباره ی فرضیه ی فروید و پیروانش درباره ی نحوه ی شکل گیری عقده ادیپ در پسران و عقده ی الکترا در دختران مطالبی خوانده اید.

رویکرد روانشناسی تکاملی

آنچه که این نوشته در پی معرفی آن برآمده رویکردی است تکاملی به رفتارهای خشونت آمیز افراد هم خانه. این رویکرد تحت عنوان رویکرد روانشناسی تکاملی شناخته می شود و همانطور که از نام آن بر می آید مبتنی بر نظریه تکامل داروین می باشد. روان شناسی تکاملی روشی است تعاملی که تلاش دارد با ارایه ی مدل های شناخت گرایانه برای ذهن انسان کارکرد تکاملی رفتارهای این موجود را با توجه به فشارهای محیطی توضیح دهد. روان شناسی تکاملی رفتارهای اجتماعی انسان را نتیجه ی راه حل هایی می داند که ذهن و بدن انسان برای حل یک مسأله دشوار زیست-محیطی و در بازه ای به درازای هزاران سال ایجاد نموده است. در حقیقت جسم و مغز ما نتیجه ی فشارهایی است که انتخاب طبیعی به ما تحمیل کرده است.

تفاوت اصلی این رویکرد با مکاتب و رویکردهای دیگر، نظیر رویکرد روان-پویایی که به آن اشاره کردیم، این است که عناصری را در خانواده شناسایی می کند که می باید منجر به کاهش خشونت شوند. این رویکرد به مفهوم خویشاوند-دوستی توجه ویژه دارد. روان شناسی تکاملی تصور می کند که تکامل افراد تنها زمانی به سمت رفتارهای گروهی، دوستانه و فداکارانه می رود که منفعت تکاملی واضحی در جهت بقای آن ها به وجود آورد. یکی از این منافع برای افراد، بالا بردن شانس بقای خویشاوندان است چرا که احتمالاً ژنهای مشترک زیادی با او دارند. دلایل تکاملی بروز خویشاوند- دوستی اولین بار توسط زیست شناسی به نام همیلتون در دهه ۶۰ میلادی تحت عنوان شایستگی فراگیر معرفی شد. زیست شناسان تکاملی دیگر با استفاده از نظریه ی همیلتون نشان دادند که چرا والدین و به خصوص مادران در اکثر پستانداران، به میزان زیادی برای بقای فرزندان خود تلاش می کنند و نسبت به آنان رفتارهای محبت آمیز دارند. اگرچه نظریه تکامل منکر احتمال ایجاد تضاد میان افراد خویشاوند نیست اما این تضاد ها را به صورت موردی و با توضیح شاخصه های مشخصی که آن ها را ایجاد کرده بررسی می کند. مانند تضاد میان همشیران یا تضاد میان مادران جوان و نوزادانشان.

در نتیجه طبیعی است اگر زیست شناسان و روان شناسان تکاملی از بالا بودن آمار خشونت در خانواده متعجب باشند. آن ها انتظار دارند خویشاوندی، باعث نزدیکی افراد به هم باشد. هیچ پدر یا مادری از آسیب زدن به فرزندان خود نفع نمی برد زیرا تنها کسانی که زمینه ی بقای ژن های آنان را فراهم می کنند، فرزندانشان هستند. برای همین دو تن از روان شناسان تکاملی به نام دلی و ویلسون آمار مرتبط با خشونت خانوادگی را تفکیک کردند تا دریابند چه تعداد از این جنایات توسط خویشاوندان ژنتیکی اتفاق افتاده است. آنان دریافتند که جنایات خانوادگی در درجه اول نسبت به زنان اتفاق می افتد که هیچ نسبت ژنتیکی با شوهران خود ندارند. در مرحله بعد بیشتر این جنایات توسط افرادی ارتکاب می یافت که باز هم نسبت ژنتیکی با مقتولان نداشتند. از جمله ی این افراد پدر خواندها و مادر خوانده ها بودند.

تاثیر سیندرلا

در تحقیقی که دلی و ویلسون بر روی ۹۹ کودک آزار دیده انجام دادند متوجه شدند که ۳۳ درصد از کودکان بین ۵ تا ۱۱ سال و ۳۰ در صد از کودکان ۱۱ تا ۱۷ سال از خانواده های دارای ناپدری و نا مادری هستند. این میزان در خانواده های دارای پدر و مادر تنی هردو، در گروه سنی ۵ تا ۱۰ سال ۲۱ درصد و در گروه ۱۱ تا ۱۷ سال ۲۷ درصد بوده است. اگر چه در این آمار تعداد جنایات ارتکاب یافته توسط والدین تنی هم بالا است، اما در قیاس هر یک از دو گروه با تعداد حقیقی این خانواده ها در جامعه مشخص می شود که احتمال بروز خشونت نسبت به کودکان در خانواده هایی که پدر یا مادر ناتنی دارند به مراتب بیشتر از خانواده هایی با والدین تنی است. در تحقیق دیگر که توسط دو محقق به نام های همیلتون و ونتورث صورت گرفت این میزان در خانواده هایی که ناپدری یا نا مادری حضور داشتند بسیار بیشتر از خانواده های دارای والدین تنی بوده است به طوری که به ازای هر ۱۰۰۰ کودک، تنها یک کودک آزار دیده زیر ۵ سال دارای پدر و مادر تنی بوده است در حالیکه این میزان برای کودکان زیر ۵ سال دارای پدر و مادر ناتنی به ۱۳ می رسد. تفاوت میان آمار کودکان آسیب دیده ی دارای پدر و مادر ناتنی و پدر و مادر تنی حتی در مورد حوادث غیر عمدی هم صادق بود که به نظر می رسد این مورد نشان دهنده ی پایین بودن میزان توجه پدران و مادران ناتنی نسبت به فرزندانشان باشد. دلی و ویلسون بر این باورند که زندگی فرزندان بدون حضور پدر و مادر تنی هر دو، کودکان را در معرض خطر بیشتری قرار می دهد.

همچنین خشونت پدرخوانده ها و مادر خوانده ها نسبت به فرزندخواندگانشان نه تنها در تعداد که در کیفیت وقوع نیز تفاوت های آشکاری با خشونت والدین تنی نسبت به فرزندانشان نشان می دهد. به عنوان مثال هم در انگلستان و هم در امریکا بسیاری از قتل ها که توسط پدران نسبت به فرزندان ژنتیکی اتفاق افتاده در واقع نوعی زمینه چینی برای خودکشی بوده است، به نحوی که پدران تصور می کردند با این کار در جهت نجات و کاهش رنج فرزندان خود قدم بر می دارند، در حالیکه چنین کیفیتی از قتل در مورد هیچ یک از پدرخواندگان صادق نبوده است. همچنین پدر خواندگان غالباً فرزندخواندگان خود را به وسیله ضرب و جرح خشونت آمیز و ضربات ناشی از عصبانیت کشته اند در حالی که پدران، فرزندان ژنتیکی خود را از طریق گلوله یا خفه کردن از بین برده بودند. به عنوان مثال در آماری که از قتل های سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۹۰ در انگلستان به دست آمده نشان داده می شود ۴۸ درصد پدران تنی فرزندان خود را از طریق کتک زدن کشته بودند در حالیکه این عدد برای پدران ناتنی ۷۸ درصد بوده است. در مجموع قتل های اتفاق افتاده از جانب پدران تنی کمتر با خشونت و خشمگینی های انفجاری ارتباط داشته است.

روان شناسان تکاملی بر این باورند که میزان توجه به فرزندان با میزان برآورده شدن توقعات تکاملی پدران و مادران آنان در رابطه است به این معنی که فرزندان تنی به این دلیل که توقعات تکاملی والدین خود را برآورده می سازند، با رفتار محبت آمیز تری مواجه می شوند. دلی و ویلسون چنین وضعیتی را “تاثیر سیندرلا” نام نهادند و به این نکته اشاره کردند که این موضوع در طول تاریخ بشری، جایگاه ویژه ای در باورهای عامیانه داشته و توسط داستان ها و قصه هایی نظیر سیندرلا مطرح شده است.

لزوم توجه به عوامل اجتماعی و فرهنگی

البته از نظر روان شناسی تکاملی، انسان ها چنین رفتارهایی را به صورت آگاهانه سازماندهی نمی کنند، بلکه سوگیری های عمیق شناختی هستند که آنان را به سمت بروز رفتارهای دوستانه تر با خویشاندان ژنتیکی سوق می دهد. این سوگیری ها در نتیجه ی هزاران سال تکامل انسان در محیط تکاملی و با توجه به نیازهای این موجود در آن محیط شکل گرفته است و اگر در حال حاضر بروز می یابد به علت این است که دستگاه شناختی انسان هنوز نتوانسته خود را با تغییرات پر سرعت محیط مدرن منطبق سازد. در نتیجه می بینیم که چنین رفتارهایی سالیان متمادی است که به عنوان رفتارهای مذموم و ناپسند شناخته شده و از سوی نهادهای اجتماعی محکوم می شوند و حتی مرتکبانشان با مجازات مواجه می شوند اما همچنان به وقوع می پیوندند. البته این نظریه تلاش می کند که جایگاه عوامل فرهنگی را در کنترل چنین رفتارهایی نادیده نگیرد و نشان دهد که آموزش اجتماعی و ترس از اعمال مجازات از جانب جامعه نقش قابل ملاحظه ای در کنترل چنین سوگیری های شناختی دارد.

روان شناسان تکاملی همچنین به طور مداوم هشدار می دهند که این نظریه به عنوان یک نظریه علمی، هرگز در جهت توجیه اخلاقی و هنجاری چنین رفتارهای خشونت آمیزی نخواهد بود و از این بابت قایل به آن گزاره ی معروف هیوم خواهند بود که : نتیجه گیری امور هنجاری از امور توصیفی یک مغالطه است.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large