Skyscraper large

راه رفتن بر لبه ی تیغ

sd564sd-فرهاد مرادی- farhad moradi

فرهاد مرادی

ارزش ها و دیدگاه های به ارث رسیده به خرده فرهنگ های ایرانی درباره ی کودکان را تناقضی درونی دوپاره کرده است. از یک سو اکثریت خرده فرهنگ های ایرانی – با درجات متفاوت – کودکی را مترادف با نوعی پاکی و معصومیت فطری به شمار می آورند و از سویی دیگر نیز تنبیه بدنی را، به منظور سر به راه کردن کودکان و آموختن راه و روش زندگی به آنان، مجاز می شمرند. غالب گروه های دین دار و مذهبی در ایران با استناد به مجموعه ای از احادیث بزرگان اسلام،  پاکی و معصومیت کودکان را تأیید می کنند. به عنوان مثال از پیامبر اسلام نقل شده است که خداوند در روز جزا به جبرئیل امر می­فرماید تا کودکانِ مؤمنان را بی­ حسابرسی به بهشت وارد نماید[۱] و یا – طبق احادیث -  امام ششم شیعیان اعتقاد داشته که در روز جزا خداوند برای کودکانِ کفار آتشی می­افروزد و امر می­کند تا به آن وارد شوند و چون پا به درون آتش نهادند، آتش بر آن­ها «سرد و سلامت» می­شود.[۲] چنین دیدگاهی در میان خرده فرهنگ هایی متجددتر نیز رواج دارد؛ مکتوبات بسیاری از فعالین حقوق کودک هم بر فانتزی سانتی مانتالی با مضمون همان شعر معروف ناظم حکمت – شاعر ترک – استوار است که اعتقاد دارد برای بهبود اوضاع جهان «دست کم برای یک روز» اختیار دنیا را به دست کودکان پاک و معصوم بسپاریم.

با این حال خرده فرهنگ های ایرانی – از دیر باز تا کنون – هیچگاه لزوم تنبیه بدنی کودکان را نیز فراموش نکرده اند. احمد کسروی در کتاب «زندگانی من» تصویری از نظام آموزشی پیش از مشروطه ارائه می ­دهد و نقل می ­کند که آخوند مکتب­ خانه­ای که وی و دیگر هم سالانش در آن قرآن می­ آموختند، «سیلی نوازش» بیخ گوش شاگردان حرف گوش کن می نواخته؛ وقتی پاداش سر به راه بودن شاگردان مؤدب سیلی نوازش بوده باشد، تعجبی ندارد اگر شاگردان متمرد گرفتار شلاق و فلک و زیر زمین پر از عقرب شده باشند. حتی امروز که بیش از یک قرن از شکل گیری نظام نوین آموزشی در ایران می­گذرد و رفته رفته تنبیه بدنی کودکان اسباب سرشکستگی بزرگسالان را فراهم می­ آورد، باز هم تصاویری از مدارس ایران مخابره می ­شود که آدمی خیال برش می­ دارد مبادا مکتب داران پیش از مشروطه، در هیبت زامبی­ها، در کار تسخیر نظام آموزشی باشند.

داستان اعمال خشونت های خانگی علیه کودکان نیز که داستانی است صد من کاغذ؛ حجم بالای اخبار مربوط به کودک آزاری و خشونت هایی که علیه کودکان اعمال می شود با وجود تمام هراسی که می تواند در دل مخاطب خود برانگیزد، باز هم از تمام فاجعه خبر نمی دهد. برای پی بردن به آن چه واقعاً در جریان است کافی است تا با حساسیت بیش تری چشم ها را در اطراف خود به گردش درآورد.

این دو تناقض درونی، ناظران حواس جمع را بر آن می دارد تا از چنین فرهنگ یک بام و دو هوایی این سؤال معنادار را بپرسند که اگر کودک فطرتاً به سمت خوبی و درستی گرایش دارد پس لزوم تنبیه بدنی او چیست؟ و اگر نه، تنبیه بدنی لازمه­ ی سر به راه شدن و هنجارمند شدن کودک است پس دیگر صحبت کردن از فطرت پاک کودکان چه صیغه­ای است؟ و آیا هر دوی این تعابیر از یک بیماری عمیق و ریشه دار خبر نمی دهد؟ مرضی که از یک سو«آموزش و تربیت اجتماعی» را به نفع «فطرت» پاک کودکان حذف می کند و در عین حال لحظه ای که این برداشت فطری از انسان – مثل تمام برداشت های فطری دیگر – از درون با تناقض مواجه می شود و کودک از یک موجود معصوم و پاک به موجودی دردسر ساز برای بزرگسالان بدل می شود، به جای تأکید دوباره بر فطرت پاک کودکان به خشونت به عنوان ابزاری برای دفع خطر و مزاحمت های کودکان متوسل خواهد شد.

راه رفتن بر لبه ی تیغ

صحبت کردن از خشونت به لبه ی تیغ راه رفتن شباهت دارد. از سویی اکثریت افرادی که در جامعه ای خشن زندگی می کنند، قربانی خشونت به حساب می آیند و از سویی دیگر نیز همان قربانیان خشونت ها به نوعی بازتولید کننده ی خشونت در همان جامعه ی خشن محسوب می شوند. همین امر نیز صادقانه سخن گفتن از خشونت را به امری دشوار و جانکاه بدل خواهد کرد؛ به طور قطع فردی که همزمان در جایگاه آزار دیده و آزار رسان قرار دارد، گیج شده و زبانش بند می آید. اعمال خشونت علیه کودکان نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ مجید  کارمند اخراجی راه آهن تهران بعد از آن که امیرحسین – فرزند شش ساله اش – را با بالش خفه کرد در یکی از اتاق های اداره ی راه آهن به زندگی خود نیز پایان داد. در واقع در این جا می توان تصویر روشنی از ادعای فوق ترسیم کرد: مجید که خود قربانی فقر و نابرابری های افتصادی – به عنوان اصلی ترین شکل خشونت ساختاری – است، به خشن ترین شکل ممکن جان فرزندش را می گیرد. به همین علت نیز سخن گفتن از خشونت به لبه ی تیغ راه رفتن می ماند.

 با این حال گفتمان غالب حقوقی صورت مسئله هایی تا این اندازه اجتماعی را به صورت مسئله هایی حقوقی تقلیل داده و به واسطه ی  سانسور و نادیده گرفتن حقایق اجتماعی به ساده ترین حالت ممکن مجرم را شناسایی کرده و حکم به مجازات وی می دهد؛ رویکردی که اتحادی عمیق با محافظه کارترین بخش های جامعه دارد. به عنوان مثال «هاله سری» – وکیل و از اعضای هیئت مدیره ی انجمن حمایت از حقوق کودکان – در سال ۱۳۹۰ و در جریان یکی از پرونده های کودک آزاری، درباره ی متهم ردیف اول این پرونده –  ناپدری معتاد و فقیر کودک آزار دیده – می گوید:«در خواست ما در خصوص متهم ردیف اول اعمال ماده ی ۶۱۴ قانون مجازات اسلامی و تعیین دیه است.»؛ یعنی با حبس متهم – آن هم به علت اخلال در نظم و صیانت و امنیت جامعه – و پرداخت دیه زخم های عمیق ساختاری را که زمینه های فقر و آسیب های اجتماعی را فراهم آورده از یاد ببریم، چون در غیر این صورت باید از ضرورت تغییرات ساختاری در جامعه سخن به میان آوریم و این رویکرد، برای ما مدافعان نظم موجود، امری خطرناک محسوب می شود.

رو در رویی مستقیم با خشونت به شدت گمراه کننده خواهد بود. جهانی به غایت خشن که هر روز اخباری از فاجعه بارترین اشکال خشونت خویش را نیز منتشر می کند، به طور مدام زنگ خطر وضعیتی اضطراری را به صدا در می آورد؛ وضعیتی دروغین که ریشه ی هر گونه تفکری را می خشکاند. بنابراین بیراه نیست که بسیاری از صاحبان وجدان های معذب در کافه هایی قهوه می نوشند که بخشی از سود خود را به کودکان کار مزارع آفریقایی می بخشند، آن هم بدون آن که لحظه ای به این موضوع فکر کنند که  قهوه ای که با سخاوت پولش را پرداخته اند حاصل کار همان کودکانی است که قرار است صدقه های وجدان های معذب را دریافت نمایند. از این رو شاید بتوان رویکردهای جرم شناسانه ی وکلایی چون هاله سری را رویکرد مدافعین نظم موجود با وجدان هایی معذب توصیف کرد، همراه با مقادیری ژست شجاعانه ی خرده بورژوایی!

زاویه ی دید جامعه ای کودک آزار

در کنار تمامی عنوان هایی که به ناف جامعه ی ایران می بندند، این جامعه را می توان جامعه ای کودک آزار نیز نام گذاری کرد. از یک سو آمار رو به رشد کودکان کار و خیابان، کودکان محروم از تحصیل، اعتیاد کودکان و … نشان دهنده ی اعمال خشونت هایی ساختاری و نظامند علیه کودکان است و از سوی دیگر نیز ابعاد تکان دهنده ی پیدا و پنهان خشونت های خانگی نیز بازتاب دهنده ی همان خشونت های ساختاری در زندگی روزمره ی مردم به شمار می رود. در واقع کودکان – به عنوان آسیب پذیرترین گروه اجتماعی – هم از جانب ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی سرکوب می شوند و هم از جانب بازتاب همان خشونت های ساختاری؛ یعنی خشونت های خانگی!

با این وجود شاید بتوان مسئله ی خشونت های خانگی را از زاویه ای دیگر نیز نگاه کرد و این سؤال را به میان کشید که افرادی که کودکان را مورد آزار قرار می دهند از چه زاویه ای به کودکان نگاه می کنند؟

آیزنشتاین – فیلمساز فقید روس – تحلیل موشکافانه ای از سینمای «چارلی چاپلین» ارائه می دهد. آیزنشتاین معتقد است که در فیلم های چاپلین خبری از آن رفتار نرم خویانه ای که عموماً با کودکان صورت می گیرد نیست، برعکس در فیلم های وی رفتاری موذیانه، سادیستی و شیطانی با کودکان صورت می پذیرد. کودکانی که در فیلم های چاپلین حضور دارند، آزار داده می شوند، مورد ریشخند قرار می گیرند، به خاطر شکست های شان مسخره می شوند، طوری به آن ها غذا می دهند که گویی جوجه مرغ اند و … «در این جا سؤال اصلی این است : از چه نقطه ای باید به کودکان بنگریم به نحوی که آن ها در چشم ما هم چون موضوعاتی برای آزار و ریشخند ظاهر شوند و نه هم چون موجوداتی لطیف که نیازمند مراقبت اند؟ و البته پاسخ چیزی نیست مگر نگاه خود کودکان؛ فقط خود کودکان با کودکان دیگر این گونه رفتار می کنند.»[۳]

در دنیای واقعی، کودکان یک دیگر را دست می اندازند، با مشت و لگد به جان هم می افتند، قوی ترها ضعیف ترها را آزار می دهند و در بسیاری مواقع از لحاظ جنسی بلاهایی بر سر هم می آورند که در مخیله ی بزرگ ترها نمی گنجد. کودک آزارها هم دقیقاً مثل یک کودک با مابقی کودکان برخورد می کنند. نگارنده در جایی دیگر هم بر این نکته انگشت گذاشته بود که صرفاً عبور از سن کودکی تضمین کننده ی بلوغ فکری نیست، مجموعه ای که از آن به عنوان حقوق کودکان یاد می شود در حقیقت مجموعه ای از کیفیات است که به رسمیت شناختن آن ها رشد جسمی، بلوغ فکری و مهارت های فردی و اجتماعی فرد را تضمین می کند؛ مجموعه ای که در کل بزرگسالی نامیده می شود. بدیهی خواهد بود که کودکی محروم از حقوق خود نتواند به طور کامل از مرز کودکی عبور نماید و همواره رفتارهایی غریزی و ضد اجتماعی را با خود حمل کند، حتی اگر از لحاظ جسمی بزرگسالی کامل به حساب آید.

شاید بتوان مدعی شد بخشی از مکانیزم روانی کسانی که کودکان را آزار می دهند نیز این گونه عمل می کند؛ بزرگسالانی، با تأخیرهای آشکار در رشد، که با کودکان کودکانه رفتار می کنند. از این رو با توجه به آمارهای بالا و رو به رشد کودک آزاری در ایران – آن هم در اشکال مختلفش – می توان گفت در حال حاضر با جامعه ای کودک مواجه هستیم که همواره خطر آن وجود دارد که مرتکب رفتارهایی غریزی شود؛ گویا آرزوی ناظم حکمت برای سپردن اوضاع جهان به دست کودکان در جغرافیایی نزدیک به سرزمینش تحقق یافته است.         

 


[۱] محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج ۲، ص۳۹۰، موسسه آل البیت، ۱۴۰۸ق 

[۲]  من لایحضر الفقیه، ج ۳، ص ۴۹۱ـ۴۹۲، دفتر انتشارات وابسته به جامعه­ی مدرسین حوزه­ی علمیه­ی قم 

[۳]  «چه می خواهی؟» ، درباره ی ژاک لاکان / اسلاوی ژیژک / ترجمه ی مازیار اسلامی  

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large