Skyscraper large
گزارش تحلیلی از وضعیت کنکور سراسری در ایران

فکر نمی‌کنم، پس هستم!

titr2

امید رضایی

اولین «آزمون سراسری متمرکز» برای گزینش دانشجو در ایران، در حالی در ۱۳۴۸ برگزار شد که از اواسط دهه‌ی پنجاه، پیش از انقلاب ۱۳۵۷، زمزمه‌های حذف آن و به‌کارگیری روشی دیگر به گوش رسید. یعنی ما با پدیده‌ی چهل و چندساله‌ای مواجهیم که اساساً قرار بود قبل از ده سالگی‎ش، به تاریخ بپیوندد!

این پدیده‌ که می‌توان گفت به ضرب و زور انقلاب ۱۳۵۷ زنده است، اکنون اما، به پشتوانه‌ی رسوخ در جان و دل خانواده‌های ایرانی و گردش مالی کلان –و البته نامشخص!-، چنان بال و پری گرفته که شاید بتوان یک «نهاد اجتماعی» به شمارش آورد. احتمالاً به همین دلیل باشد که بخش‌های محافظه‌کار جامعه، سازمان سنجش و وزارت آموزش و پرورش (به نمایندگی از دولت) و حتّی بخش‌های زیادی از دانش‌آموزان، در برابر حذف آن مقاومت می‌کنند. 

 فکر نمی‌کنم، پس هستم!

در مورد میزان کارآمدی سیستم آموزشی مدارس ایران، گمانم همین یک مثال رایج کافی باشد که کمتر دانش‌آموز فارغ‌التحصیل دبیرستان، بعد از هفت سال آموزش زبان انگلیسی، می‌تواند از پس یک مکالمه‌ی چند جمله‌ای ابتدایی بربیاید (مگر با اتکا به آموخته‌های خود در آموزشگاه‌های زبان). می‌شود این‌طور گفت که دانش‌آموزان در تمام دوران تحصیلشان، مسائلی را یاد می‌گیرند که نیازی به آن‌ها ندارند (یا فکر می‌کنند که نیازی ندارند). آدم عاقل، وقتی باید مسائلی را آموزش ببیند که جز به درد امتحان نخواهد خورد، و از طرفی «مجبور» به گذراندن آن امتحان است، به صورت طبیعی، به سمت «حفظ کردن» مسائل کشیده می‌شود، بدون این‌که واقعاً چیزی از آن‌ها بداند. در واقع «یادگیری» احتمالاً آخرین چیزی است که در سیستم آموزشی ایران، ممکن است اتفاق بیفتد.

حال چنین دانش‌آموزی را در آستانه‌ی ورود به آموزش عالی تصور کنید: کسی که محکوم است تمام آن‌چه را که در طول چندین سال (هیچ‌کس نمی‌داند منبع واقعی سوالات کنکور دقیقن چیست!) می‌آموخته، در یک آزمون سه-چهار ساعته، روی دایره بریزد. آن هم نه به صورت تشریحی و تحلیلی، که در قالب پاسخ‌های شسته‌رفته‌ی چهارگزینه‌ای! به استرس تعیین سرنوشت یک «انسان» در چهار ساعت، باید فشار خانواده، اطرافیان، دوستان، وجدان و شاید ده‌ها مسئله‌ی دیگر را هم اضافه کرد.

گمانم خیلی طبیعی است که در چنین شرایطی، دانش‌آموز نه در پی «یادگیری» صحیح و عمیق، که به دنبال سریع‌ترین راه –جویده‌ترین لقمه- باشد. توانایی پر کردن یک مستطیل از چهار تا، هرچه باشد، کم‌ترین ربط را به دانش و به‌خصوص عمق دانش فرد دارد.

آماده شدن در یک یا دو سال برای یک آزمون چهار ساعته، دانش‌آموز را به استفاده از روش‌های «تستی»، جزوات مختصر و مفید (دقیقاً بخوانید مضر!)، عبور ساده و سطحی از تحلیل، اثبات، و ریشه‌ی مسائل، و البته استفاده از دبیرانی با این روی‌کردها، سوق می‌دهد.

می‌شود گفت کنکور، نقطه‌ی اوج تفکر حاکم بر سیستم آموزشی ایران است: دانش‌آموزی که در طول حدود یک دهه، یاد نگرفته که فکر کند، در یکی-دو سال منتهی به کنکور یاد می‌گیرد که فکر نکند.

اوج تراژدی، آن‌جا رقم می‌خورد که همین دانش‌آموز، با همین تفکر، وارد مقطع لیسانس می‌شود. با همین دیدگاه، در کنکور کارشناسی ارشد شرکت می‌کند؛ و با همین نگاه، می‌شود دانشجوی دکترایی که از نوشتن یک پروپوزال ساده، عاجز است.

بی‌راه نیست که ادعا کنیم آموزش در ایران، سیر تطور «ماشین ازبرکنی»، به «ماشین تست‌زنی»، به «ماشین جزوه‌نویسی» است! 

 تمرکزگرایی

omid-rezaeiپرداختن به مقوله‌ی نحوه‌ی گزینش دانشجو در ایران، بدون در نظر گرفتن ساختار کلی حکومت، راه به جایی نخواهد برد. «آزمون سراسری متمرکز» برای گزینش دانشجو (که اخیراً تا مقطع دکترای تخصصی هم تسری پیدا کرده)، جزئی از کل سیستم تمرکزگرایی است که مایل به تجمیع قدرت در مرکز، و اعمال قوانین یک‌شکل و یک‌دست بر کل جامعه است. در واقع، نمی‌توان «آزمون سراسری متمرکز» را چیزی جدا از رادیو و تلویزیون منحصر به دولت، خدمات اینترنتی منحصر به شرکت دولتی مخابرات، جذب متمرکز هیئت علمی دانشگاه‌ها، تلاش برای هژمونی مطلق زبان فارسی در میان ملت‌های غیرفارس زبان، قوانین و عمل‌کردهای تبعیض‌آمیز علیه غیرشیعیان، سرکوب شدید سبک زندگی خارج از استانداردهای حاکمیتی، و مسائلی از این دست دانست.

از سوی دیگر، آزمون سراسری متمرکز، که خود پیامد تمرکزگرایی و میل به تجمیع قدرت در مرکز است، نتیجه‌اش هم، تقویت این تمرکزگرایی است. به همین سادگی که نخبگان بومی، که باید در موطن خودشان شرایط نسبتاً خوب تحصیلی و رفاهی برای‌شان فراهم شود تا با حضور در منطقه‌ای که دل در گروش دارند، به رشد و توسعه‌‌ی درون‌زای وطن خود (به جای توسعه‌ی برون‌زا، دستوری و آئین‌نامه‌ای) کمک کنند، وقتی برای تحصیل عازم پایتخت و شهرهای بزرگ می‌شوند، میلی به بازگشت به زادگاهشان –حتی به عنوان عضو هیئت علمی- ندارند. در واقع «آزمون سراسری متمرکز»، کنکور، بخشی از چرخه‌ی باطل «تمرکزگرای، تجمیع قدرت در مرکز، و توسعه‌ی یک‌جانبه» است. 

 این بیلبوردهای غول‌پیکر…

شفافیت مالی در ایران، کم‌تر از آن‌ است که بشود تخمینی حتی نسبی از میزان گردش مالی موسسات کنکور به دست آورد و باید به نشانه‌هایی مانند این‌ها اکتفا کرد: موسسه‌ی گاج به عنوان یکی از بزرگ‌ترین غول‌های اقتصادی کنکور، در سال ۱۳۸۹، آزمون بزرگی در مصلای تهران برگزار کرد که ۹۰ هزار داوطلب (نود درصد ظرفیت استادیوم آزادی!) در آن شرکت داشتند. برای کل این نود هزار نفر، صندلی‌های یک‌شکل و یک‌دست ساخته شده بود. در این آزمون نفر اول یک دستگاه مرسدس بنز، و ده نفر اول پژو ۲۰۶ و بقیه نفرات ممتاز ۱۰۵ دستگاه لپ‌تاپ جایزه گرفتند. «لپ‌تاپ دانش‌آموز» محصول همین موسسه است که در کارخانه‌های چینی و تایوانی تولید کننده‌ی Dell و HP با آرم این موسسه ساخته می‌شود.

موسسه‌ی دیگری که قدیمی‌تر هم است «کانون فرهنگی آموزش، قلم‌چی»، در سال ۸۸، بیش از ۱۳۶۲ عنوان کتاب با مجموع تیراژ ۵،۲۹۹،۵۰۰ جلد منتشر کرد و سال‌هاست که رکورددار انتشار بیش‌ترین عنوان کتاب و بیش‌ترین تیراژ کتاب در کشور است. آزمون‌های این موسسه به طور منظم تقریباً در تمام ایران برگزار می‌شود و موسسه‌های کوچک‌تر کلاس‌های آموزشی را با این برند برگزار می‌‌کنند.

از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۹۰، ششصد موسسه‌ی آموزشی مربوط به کنکور در ایران ثبت شده است که تعدادی از آن‌ها در همان ابتدای راه از دور خارج شده‌اند و تعداد زیادی به دامنه‌ی کم مخاطبین خود قانع هستند. اما تولد غول‌های اقتصادی، برمی‌گردد به اوایل دهه‌ی هفتاد و البته این بازار آن‌قدر کشش دارد که هر لحظه منتظر باشیم یک غول جدید سر از تخم برآورد!

وجه تشابه همه‌ی این موسسات عریض و طویل، در نحوه‌ی تبلیغاتشان است. بدون استثنا، تمام این‌ها سعی می‌کنند به مخاطب القا کنند که بر خلاف رقبا، «کیفیت» حرف اول را برای‌شان می‌زند. با نگاهی به تبلیغات و مصاحبه‌های مدیران موسسات غول‌پیکر کنکور، همه‌ی آن‌ها به روشنی روش‌های بقیه را فاقد توانایی آموزش عمیق می‌دانند! این‌طور که از تبلیغات و مصاحبه‌ها برمی‌آید مدیران و موسسان همه‌ی آن‌ها آدم‌هایی از طبقات پایین جامعه بوده‌اند که به تدریس و آموزش علاقه‌مند بوده و تنها برای برقراری عدالت آموزشی دست به تاسیس این نهادها زده‌اند.

از سویی مدیر همان موسسه‌ی برگزارکننده‌ی آزمون ۹۰هزار نفری، ابوالفضل جوکار در سال ۸۵ در مصاحبه‌ای در پاسخ به این سوال که چرا در کنار انتشار کتاب آزمون‌های آزمایشی برگزار نمی‌کنند، گفته‌بود: «در دنیایی که متخصص چشم راست با چشم چپ فرق می‌کند و کارها این‌قدر تخصصی شده، من اعتقاد ندارم وارد این حوزه هم باید بشوم. ما دنبال این نیستیم که صرفا برای اینکه یک کمپانی داشته باشیم، چند تا کار را با هم انجام دهیم. همین کار نشر خیلی سخت است و ما سعی می‌کنیم همین یک کار را خوب انجام بدهیم». و در سال ۸۹، درست یک هفته پس از برگزاری آزمون ۹۰هزارنفری مرسدس بنزی: «نمی‌خواستیم اما عده‌ای گولمان زدند! معتقدم باید شرایطی پدید آورد تا دانش‌آموزان پیش از کنکور تمام استرسشان را از دست بدهند، برای همین هم به دنبال بزرگ‌ترین سالن یکپارچه در کل ایران گشتم و فهمیدم این سالن جایی جز شبستان مصلی با ۳۶هزار متر مساحت نمی‌تواند باشد. دانش‌آموزان قطعا وقتی در این سطح گسترده امتحان می‌دهند تمام ترسشان می‌ریزد»! (همشهری جوان- شماره‌ی ۲۶۹- تیر ۱۳۸۹). مدیر این موسسه، که بیلبورد بسیار بزرگش، مدت‌ زیادی یکی از ضلع‌های میدان انقلاب را طوری اشغال کرده بود که همه‌ی المان‌های قدیمی و جدید میدان، زیر سلطه‌ی این بیلبورد محو بود، در مورد نقش تبلیغات می‌گوید: «یک کتاب خوب خودش راهش را پیدا می‌کند، تبلیغات فقط می‌تواند مثل کاتالیزور سرعت فروش را بالا ببرد. مثلا اگر برای شناخته شدن یک کتاب سه سال وقت لازم باشد، با تبلیغات می‌توان در یک سال و نیم به همان رسید»! (همشهری جوان – شماره‌ی ۲۶۹- تیر ۱۳۸۹).

یکی دیگر از این مدیران بزرگ، کاظم قلم‌چی، که چندان هم اهل مصاحبه نیست، در مورد اولین تجربه‌های برگزاری آزمون می‌گوید «غیر عادی به نظر می‎رسید بچه‏هایی که یک عمر از امتحان فراری بودند آن هم در روز جمعه بیایند و داوطلبانه امتحان بدهند»! (همشهری جوان- شماره‌ی ۲۶۹- تیر ۱۳۸۹) درواقع نقش «نهاد»ی کنکور، در این‌جا کاملاً روشن است. باید پرسید چه چیز باعث می‌شود آن «بچه» که عمری از امتحان فراری بوده، حالا روز جمعه ظاهراً به میل خود، امتحان می‌دهد؟ پاسخ احتمالی حتی اگر این نباشد که همین موسسات، در کنار خانواده‌ها و در مجموع افکار عمومی، و البته همراهی سازمان سنجش و وزارت آموزش و پرورش، با تبلیغات وسیع و بزرگ‌نمایی‌، توانسته‎اند با ساختن و ترویج ایدئولوژی مسلط، به «بچه» القا کنند که سرنوشتش در گرو موفقیت در کنکور، و موفقیت در کنکور در گرو همراهی مادی و معنوی با این موسسات است؛ قطعاً این نیست که کنکور و خدم و حشمش، توانسته‌اند کاری کنند که «بچه» از آموزش و امتحان لذت ببرد و به میل خود روز جمعه هم به حوزه‌ی آزمون برود!

خلاصه این‌که به لطف کنکور، این موسسه‌های ظاهراً فرهنگی و به واقع اقتصادی، چنان در جامعه‌ی ایرانی ریشه‌ دوانده‌اند که تقریباً همه‌ی‌شان بارها گفته‌اند که نگرانی‌ای از حذف کنکور ندارند و می‌توانند روی‌کردشان را براساس روش‌های جایگزین گزینش دانشجو، تغییر دهند. 

عدالت آموزشی: با مداد جادویی دقیقاً چه چیزی را می‌توان سنجید؟!

شاید این‌گونه به نظر بیاید که مهم‌ترین ویژگیِ مثبت «آزمون سراسری متمرکز»، ایجاد نظم و پیامد مهم آن، برقراری «تساوی» آموزشی باشد (البته در صورت اجرای کامل و دقیق قوانین متحدالشکل). اما این نهایتاً «تساوی» و نه لزوماً «عدالت» است. کنکور، در بهترین حالت، می‌تواند شاخص‌های بسیار محدود و گاه حتی غلط ساز و کار خود را، درست بسنجد.
برای استنباط این مسئله که کنکور سطح واقعی «دانش» و «معمولات» را نمی‌سنجد، حتی اگر نگاه اجمالی به کتاب‌های کنکور چندان روشن‌گر نباشد –که هست-، باید بدانیم که یکی از محصولات همین پدر‌خوانده‌ها، مدادی است که به ادعای تولیدکننده‌اش، هفت تا هشت دقیقه در مجموع زمان کنکور، سرعت تست‌زنی را افزایش می‌دهد!

کنکور آزمونی چهار ساعته است، با سوالاتی چهارگزینه‌ای، مهارت‌های خواندن و نوشتن را به کلی نادیده می‌گیرد و به استراتژی حل مسئله مطلقاً بی‌اعتنا است.

مسئله‌ی دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، این است که در طول سال‌های طولانی برگزاری کنکور، محتوای علمی منابع کنکور، تغییر چندانی نکرده است. از سویی یکی از ویژگی‌های کنکور –به‌خصوص در ده‌ سال اخیر- این است که طراح باید از طرح سوالات مشابه و تکراری سال‌های گذشته، خودداری کند. یعنی طراحان چهل سال است که باید از مطالبی نسبتاً یکسان، سوالاتی متفاوت طرح کنند. روشن است که برای این ایجاد این تفاوت، چاره‌ای جز «پیچاندن» بی‌حد و مرز مطلب علمی وجود ندارد.

چنین آزمونی آئینه‌ی تمام‌نمای روی‌کرد سیاست‌گذاران و تصمیم‌گیرندگان حوزه‌ی آموزش کشور است: روی‌کردی که دانش و ظرایف و روحیات خاص هر انسان را به کلی نادیده می‌گیرد و دقیقاً همان‌ نگاهی را به آدمی‌زاد دارد که به صنعت پلاستیک‌سازی! برخوردی شیءگونه با انسانی که با توجه به سنش، اتفاقاً در نهایت آسیب‌پذیری و حساسیت است. 

پنج گزاره‌ی بالا، بخشی از قطعات پازل پیچیده‌ و بزرگی هستند که در کنار دیگر قطعه‌ها، نهایتاً برسازنده‌ی یک نهاد اجتماعی مهم و موثر در جامعه ایران به نام «کنکور» است. خلاصه این‌که «آزمون سراسری متمرکز گزینش دانشجو»، کنکور، اولاً یکی از موانع مهم و اساسی آموزش عمیق و یادگیری معطوف به کارکرد اجتماعی-اقتصادی است؛ ثانیاً بخش مهمی از چرخه‌ی باطل تمرکز قدرت و نادیده‌گرفتن توسعه‌ی عادلانه و همه‌جانبه در نقاطی جز مرکز و شهرهای بزرگ است؛ ثالثاً باعث تمرکز شدید سرمایه‌هایی می‌شود که خانواده‌ها در واقع باید صرف رشد و آموزش واقعی فرزندان‌شان کنند، آن هم به سود کسانی که نهایتاً کمکی به چرخه‌ی اقتصادی کشور نمی‌کنند؛ رابعاً به هیچ‌وجه و از هیچ زاویه‌ای، با وجود دستگاه عریض و طویلش، کمکی به بسط و گسترش عدالت آموزشی نمی‌کند و حتّا از سویی آموزش را برای ثروت‌مندان تسهیل می‌کند و از سوی دیگر به وضوح در حق دانش‌آموزانی که به یادگیری عمیق و دقیق علاقه‌مندند، اجحاف می‌کند.

اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، این است که به واسطه‌ی کنکور، آموزش در ایران معطوف به شرکت در یک مسابقه‌ی چهارگزینه‌ای میلیونی شده است. میلیون‌ها دانش‌آموزی که سال‌های پیش از کنکور را در زندان استرس و وحشت از آینده و فشار جامعه اسیرند. در روز آزمون ارزش انسانی آن‌ها به «ماشین‌های تست‌زنی در کوتاه‌مدت» تقلیل پیدا می‌کند و به عبارتی، معیار جامعه‌ی ایران برای ارزش‌گذاری یک انسان ۱۸-۱۹ ساله، تعداد تست‌های عربی‌ای است که او توانسته در بیست دقیقه پاسخ بگوید. و فردای آزمون، از میان این میلیون‌ها، عدّه‌ی کثیری اسیر زندان غم می‌شوند و عده‌ی قلیلی اسیر زندان غرور و اعتمادبه‌نفسِ کاذب.

و نهایتاً باید گفت یکی از گام‌های اساسی تحول نظام آموزش و پرورش ایران، حذف آزمون کنکور و زدودن ارزش‌گذاری کنکوری از ذهن جمعی جامعه‌ی ایران است.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large