Skyscraper large
گفتگو با یک مهاجرِ بدون هویت

کارنامه مهم نیست! باسواد شوید

df9gh8df6g54jhutyu

محمد صادقی

بیش از سه دهه از ورود مهاجران افغان به کشورمان می گذرد. در این مدت بسیاری از جوانان، نوجوانان و کودکان افغانی، با فرهنگ ایران رشد کرده و از این نظر بین دو هویت ایرانی و افغانی سرگردانند.

این کودکان به دلیل فقدان مدارک هویتی و شناسایی امکان تحصیل در مدارس دولتی و خصوصی را نداشته و این موضوع مشکلات بسیاری را برای آن ها به وجود آورده و سرنوشت غم انگیزی را برای آنها رقم زده است.

برای شناخت بیشتر این مشکلات و معضلات تحصیلی کودکان مهاجر و تاثیری که این مشکلات تا سالیان سال بر روح و روان آنها باقی می گذارد و آینده مبهمی را در مقابلشان قرار می دهد پای درد و دل یکی از افغانی های مقیم فرانسه نشسته ایم که اکنون ۷ سال است فرزندان خود در ایران را رها کرده و به امید یافتن زندگی امن و آسوده تن به مهاجرتی دوباره داده است.

در بعد از ظهر گرم تابستانی در پاریس پای صحبت ها و خاطرات محمد.الف از اتباع افغانی ساکن پاریس درباره دوران کودکی خود در ایران و مشکلات تحصیلی  که خود با آن دست و پنجه نرم کرده و اکنون نیز سه فرزندش در ایران با آن موجه هستند نشستیم.

قبل از آغاز گفتگو از محمد پرسیدم که چند سال دارد؟ خنده ای کرد و گفت: «دقیقاً نمی دانم چند ساله هستم و تاریخ تولد من مشخص نیست اما بر اساس گفته های پدر و مادرم در هنگام ثبت نام در مدرسه  تاریخ تولد من را اول فروردین ۱۳۵۱ لحاظ کرده اند و بر این اساس اکنون ۴۱ سال دارم.

می گوید در هنگام تولد، دایی اش تاریخ تولد را در پشت جلد قرآنی نوشته بوده اما آن قرآن در جریان مهاجرت های پی در پی مفقود شده و سن واقعی او مشخص نیست. محمد در حال حاضر از حق تابعیت برخوردار نیست؛ نه فرانسه، نه ایران، نه عراق و نه حتی افغانستان او را شهروند خود نمی­داند.

با هم این گفتگو را می خوانیم:

به عنوان اولین سوال، چه شد که به ایران مهاجرت کردید؟

آن طور که پدر و مادرم گفته اند، در حدود ۷۰ سال پیش، پدر بزرگ من بر اساس اعتقادات مذهبی و همچنین فشار حکومت وقت افغانستان به شیعیان ساکن منطقه بامیان تصمیم به ترک افغانستان و مهاجرت به کشور عراق می گیرد و از طریق مرز زابل ابتدا به ایران و پس از مدت کوتاهی به عراق می رود و در شهر نجف ساکن می شود. 

پدر من در عراق ازدواج کرده و من هم متولد نجف هستم. زمانی که ۶ یا ۷ ساله بودم دولت صدام حسین بسیاری از اتباع خارجی را دیپورت کرد و ما نیز همچون بسیاری از معاودین عراقی از طریق مرز قصرشیرین وارد ایران شدیم و در شهر سوسنگرد ساکن بودیم.

پس در زمان جنگ ایران و عراق شما ساکن سوسنگرد بودید؟

بله در شهر سوسنگرد پدرم نانوایی کوچکی دایر کرده بود که در آن نان عراقی می پخت و از این طریق زندگی ما را می چرخاند. جنگ ایران و عراق  که شروع شد سوسنگرد نیز همچون سایر شهرهای جنوبی ایران مورد حمله نیروهای عراقی واقع شد و جنگنده های عراقی بارها سوسنگرد را بمباران کردند.

دوران کودکی من مملو از صحنه های دلخراش و رعب آور جنگ است و خوب به خاطر دارم که در سن ۶سالگی بارها هواپیماهای عراقی را که بر فراز سوسنگرد در پرواز بودند و شهر را بمباران می کردند با چشم می دیدم.

نانوایی پدرم بر اثر اصابت بمب از بین رفت و پدرم که زخمی شده بود برای حفظ جان مادرم و فرزندانش مجبور به فرار از شهر سوسنگرد به  اهواز  شد.

اهواز هم چندان وضعیت مناسبی نداشت و در نهایت ما به وسیله قطاری که صدها مرد و زن و کودک جنگ زده را حمل می کرد ابتدا به تهران رفتیم و پس از مدتی در مشهد ساکن شدیم. 

اولین بار چه زمانی به مدرسه رفتید؟

من با وجود عشق و علاقه بسیار اما تا سن ۹ سالگی نتوانستم به مدرسه بروم چون مدارس مشهد از ثبت نام من خودداری کرده و دلیل آن را هم نداشتن شناسنامه و مدارک هویتی اعلام می کردند.

خاطرم است در نزدیکی نانوایی محل سکونتمان در مشهد، مدرسه ای واقع شده بود و من هر بار که برای خرید نان به نانوایی می رفتم با حسرت و اندوه زیاد به بچه های هم سن و سال خودم که به مدرسه می رفتند خیره می شدم و آرزو داشتم که یک روز بتوانم من هم مانند آنها به مدرسه بروم.

در آن زمان در برخی مساجد شهر مشهد نهضت سواد آموزی راه اندازی شده بود و من که امکان ثبت نام در مدرسه را نداشتم به ناچار در کلاس های نهضت سواد آموزی شرکت می کردم و این علاقه و میل به یادگیری آن قدر در من وجود داشت که تمامی نمراتم در دروسی که در مسجد ارائه می شد عالی بود.
پس از مدتی پدرم که شوق و علاقه من به درس و مدرسه را می دید با توجه به این که در جنگ ایران و عراق شرکت داشت از طریق نامه ای که تهیه کرده بود سرانجام من را در مدرسه ای در مشهد ثبت نام کرد و پس از امتحانی که از من گرفته شد در مقطع دوم ابتدایی پذیرفته شدم اما مسئولان مدرسه در طول سال تحصیلی مشکلات بسیاری را برای من به وجود می آوردند. 

می توانید برخی از آن مشکلات را برای ما بیان کنید؟

تقریبا هر ماه مدیر مدرسه من را به دفتر خود احضار می کرد و از من شناسنامه، کارت شناسایی و تابعیت می خواست و من که در آن زمان  اصلا متوجه نمی شدم که این مدارک چیست و چه کاری باید انجام دهم هر بار فشار روحی بسیاری را تحمل می کردم.

در طول سال تحصیلی بارها مدیر مدرسه من را از سر کلاس و از بین هم کلاسی ها صدا می زد و به دفتر خود می برد و برخورد مناسبی با من نداشت و این موضوع تاثیر بدی بر روح و روان من که در آن زمان دانش آموز کوچکی بودم که با عشق و علاقه تکالیفم را به خوبی انجام می دادم می گذاشت.

این فشار ها ادامه یافت تا این که سرانجام در ثلث دوم مقطع سوم ابتدایی روزی مدیر مدرسه در زنگ تفریح اعلام کرد که دانش آموزان خارجی حق ادامه تحصیل ندارند و تا ابلاغ بخشنامه جدید از سوی آموزش و پرورش می باید به منزل بروند و حق حضور در مدرسه را ندارند و آنجا فهمیدم که من یک خارجی هستم که حق درس خواندن ندارم.

روزهای سختی بر من گذشت و من هر بار از پدرم می پرسیدم که من کجایی هستم؟ ایرانی؟ عراقی؟ افغانی؟ و چرا نباید مانند هم سن و سال های خود به مدرسه بروم در حالی که نمرات من از همه آنها بهتر بود و تکالیفم را به بهترین نحو انجام داده بودم.

پیگیری های پدرم بی فایده بود و مسئولان مدرسه اعلام می کردند که باید منتظر بخشنامه بمانم اما از بخشنامه خبری نبود و من هر روز شاهد رفت و آمد همکلاسی هایم به مدرسه بودم و خاطرم است که روزی در کوچه مشغول بازی بودم که با دیدن همکلاسی هایم اناخودآگاه اشک از چشمانم فرو ریخت. در آن روزها انگار چیزی گم کرده بودم و بغضی گلویم را می فشرد.

مدتی گذشت و پدرم با پیگیری های زیاد و گرفتن نامه از ارگان های نظامی و مذهبی بار دیگر من را برای ثبت نام به مدرسه برد اما اتفاق بدتری برای من افتاد که هرگز از خاطرم نمی رود.

در حالی که برای تعیین سطح و حضور در کلاس چهارم ابتدایی باید از من امتحان دروسی مانند ریاضی، املا، علوم و غیره… گرفته می شد، اما مدیر مدرسه در حضور پدرم از من پرسید اگر ادعا می کنی که درس های کلاس سوم را به خوبی پشت سر گذاشته ای باید تسبیحات اربعه را توضیح دهی؟!

من که تا آن زمان همیشه نماز خود را در مسجد محل به جماعت اما می خواندم این اسم به گوشم نخورده بود زیرا مادرم که چندان سواد درست و حسابی نداشت تسبیحات اربعه را با نام رکعت خالی و رکعت پر به من یاد داده بود و من نمیدانستم که رکعت خالی همان تسبیحات اربعه است و از پاسخ به مدیر مدرسه ناتوان ماندم و هر چه اصرار کردم که از من امتحان ریاضی، علوم و دروس دیگر گرفته شود اما مدیر مدرسه که فرد مذهبی بود قبول نکرد و به ناچار من را باز هم در کلاس سوم ابتدایی ثبت نام کردند و من یک سال دیگر نیز از درس عقب افتادم.

اکنون که سالها از زمان می گذرد هنوز برای من سوال است که آیا شرط پذیرفته شدن در امتحان ورودی به کلاس چهارم ابتدایی به جای قبولی در آزمون علمی و… دانستن تسبیحات اربعه است!؟

سرانجام موفق شدید مقطع ابتدایی را به اتمام برسانید؟

خیر! من پس از آن که کلاس سوم، چهارم و پنجم ابتدایی را با موفقیت و نمرات عالی پشت سر گذاشتم اما مدرسه از ارائه کارنامه مقطع ابتدایی به من خودداری کرد و دلیل آن هم همان نداشتن مدارک شناسایی و تابعیت بود و با وجود تلاش و پیگیری پدرم اما در نهایت مدرسه به من کارنامه قبولی نداد و من هم عطای درس خواندن در مدرسه را به لقایش بخشیدم و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه مشهد رفتم تا بلکه از این طریق از محیط درس و دانش دور نمانم.

در حوزه علمیه هم مشکلات قبلی در خصوص مدارک شناسایی وجود داشت؟

بله من چهار سال در حوزه علمیه مشهد درس خواندم اما پس از چهار سال برای ورود رسمی به حوزه و دریافت شهریه طلاب، باز هم به دلیل نداشتن مدرک شناسایی از من امتحان گرفته نشد و اجازه دریافت شهریه به من داده نشد.

در آن زمان از طریق دفتر آیت الله خمینی در حوزه علمیه اقدام کردم اما نتیجه نداشت و حتی از طریق یکی از اساتید حوزه به دفتر آیت الله خویی در مشهد رفتم و آنجا هم پس از یک ماه تحصیل حوزوی و کسب نمرات عالی که حتی با تشویق اساتید حوزه هم همراه شد، عذر من را خواستند و اعلام کردند طلبه های خارجی در صورت نداشتن شناسنامه یا کارت شناسایی معتبر امکان ادامه تحصیل را ندارند و بدین ترتیب من با وجود علاقه و استعداد زیادی که برای تحصیل داشتم هم از تحصیلات حوزوی و هم از ادامه تحصیل در مدرسه باز ماندم و هرگز نتوانستم به آرزوی خود برسم و درس خواندن را برای همیشه رها کردم.

این عدم احراز تابعیت در سالهای بعد هم کماکان با شما باقی ماند؟

متاسفانه این مشکل تا همین امروز هم باقی مانده است و گریبان فرزندان من را هم گرفته است. تقریبا هزار نفر در مشهد از افغانی هایی هستند که از عراق به ایران مهاجرت کرده و بدون شناسنامه به سختی زندگی می کنند.

بعد از جنگ برخی افراد مانند «هاشمی شاهرودی» رییس سابق قوه قضائیه که وضعیتی مشابه ما داشت و ایشان هم از معاودین عراقی بود توانست شناسنامه ایرانی بگیرد و به مدارج بالای مسئولیتی هم دست پیدا کند اما من و بسیاری دیگر موفق نشدیم.

بعد از جنگ مسئولان دولت ایران اعلام کردند که ما باید هویت مان را مشخص کنیم اما پس از ۷۰ سال بی هویتی ما چه طور می توانستیم؟

پرونده های ما را به سفارت عراق در ایران و کنسولگری افغانستان در مشهد فرستادند و هیچ کدام تابعیت ما را تایید نکردند و ایران هم که به هیچ وجه تابعیت ایرانی به ما نمی دهد.

در زمان مجلس ششم و دوران اصلاحات نماینده های اصلاح طلب مشهد و همچنین خانم فاطمه حقیقت جو نماینده مجلس ششم خیلی دنبال کار ما بودند اما ایشان هم موفق نشدند و سالهای زیادی ما بلاتکلیف هستیم.

آیا در مدت اقامت در ایران برخوردی از سوی نیروی انتظامی و مراجع قضایی هم با شما صورت گرفت؟

بله پس از رها کردن مدرسه و حوزه علمیه و زمانی که مشغول به کار بودم دستگیر شدم و به اردوگاهی در شهر فریمان به نام کمپ سفید سنگ که محل نگه داری اتباع افغانی برای بازگرداندن به افغانستان فرستادم شدم. در بدو ورود به این اردوگاه من کارتی که پدرم توانسته بود به عنوان معاودین عراقی برایمان تهیه کند را از من گرفتند و قیچی کردند و به سطل آشغال انداختند و من دیگر هیچ هویت و نام نشانی از آن به بعد نداشتم.

کودکان مهاجر هم در این اردوگاه وجود داشتند؟

بله من خودم شاهد حضور کودکان و نوجوانان ۱۲ تا ۱۵ ساله در این کمپ بودند که در شرایط نامناسب بهداشتی و تغذیه ای در آنجا نگه داری می شدند. وعده غذایی برای هر فرد در روز دو تکه نان با کیفیت بسیار بد که قابل خوردن نبود و جیره ماکارونی که می بایست هر فردی خودش آن را طبخ کند بود.

بسیاری از مهاجرانی که در این کمپ نگه داری می شوند برای معاش خود و فرزندانشان مجبور بودند که ماکارونی ها را به صورت آب پز بدون گوشت و مواد افزودنی دیگر طبخ کنند که این امر سبب بروز بیماری های گوارشی در افراد به ویژه کودکان می شد و همچنین شیوع بیماری هایی مانند هپاتیت و از دست در این کمپ به وفور در میان مهاجران و کودکان مهاجر بروز می یافت. 

چه شد که شما را به افغانستان منتقل نکردند؟

باز هم تلاش های پدرم باعث شد که از انتقال من به افغانستان جلوگیزی شود. اگر به افغانستان منتقل می شدم با توجه به این که در آن زمان طالبان بر افغانستان حکومت می کرد ممکن بود سرنوشت وحشتناکی برایم رقم بخورد.

الان وضعیت فرزندانتان در ایران چگونه است؟

من بعد از ازدواج در ایران صاحب سه فرزند شدم دو دختر و یک پسر که هر سه این ها بدون هیچ گونه مدرک شناسایی در ایران زندگی می کنند و همان مشکلاتی که من و امثال من با آن رو به رو بودیم را آنها هم متحمل هستند. 

آنها هم برای تحصیل با مشکل مواجه شدند؟

بله مدارس دولتی در ایران از ثبت نام آنها خودداری کردند و ما مجبور شدیم به سختی و با پرداخت پول در برخی مدارس غیر انتفاعی به صورت مخفیانه آن ها را ثبت نام کنیم اما این مدارس هم صرفا اجازه حضور در کلاس را به بچه ها می دهند و از آنها امتحان نمی گیرند و هیچ کارنامه ای به آن ها نمی دهند.

این شرایط برای بچه ها خیلی سخت است و بارها به من اعتراض می کنند که اصلا ما برای چه به مدرسه می رویم؟ وقتی نمی دانیم در درس هایمان چه نمراتی گرفته ایم و آیا قبول شده ایم یا نه!
اما من آنها تشویق می کنم که درسشان را ادامه بدهند و سواد خواندن و نوشتن بیاموزند و اهمیتی به قبولی و کارنامه و امتحان ندهند تا شاید در آینده بتوانم آنها را به اروپا و نزد خودم بیاورم. اما این وضعیت بر روح و روان بچه ها تاثیر گذاشته به شکلی که یکی از دخترانم به دلیل این تبغیض دچار افسردگی شدید شده و دارو مصرف می کرد و به طور کلی شرایط روحی هر سه آنها چندان مطلوب نیست به ویژه این که پسرم به سن ۱۵ سالگی رسیده و دائم در خطر بازداشت توسط نیروی انتظامی و انتقال به اردوگاه سفید سنگ و ارجاع به افغانستان قرار دارد و با ترس و هراس از بازداشت به مدرسه رفت و آمد می کند و این بر شدت ناراحتی و نگرانی های ما افزوده است.

در حال حاضر فرزندانتان خودشان را ایرانی به حساب می آورند یا افغانی یا حتی عراقی؟

این طور که از صحبت با آنها متوجه شدم با توجه به این که در ایران به دنیا آمده اند و در ایران هم بزرگ شده اند خودشان را ایرانی می دانند. گاهی که با آنها تلفنی صحبت می کنم از لهجه من ایراد می گیرند و می گویند لهجه تو افغانی است! (می خندد)

از نظر عرق به وطن و میهن و احساس درونی هم به ایران علاقه دارند و خودشان را ایرانی می دانند اما متاسفانه دولت ایران اصلا آنها را به رسمیت نمی شناسد.

شما هم خودتان را ایرانی می دانید یا افغانی؟

من می خواهم از احساسم در ایران در دوران کودکی بگویم. چون در حال حاضر در فرانسه هستم و اوضاع کمی پیچیده تر شده است. (می خندد)

درست است که من در عراق به دنیا آمدم و اصلیت من افغانی است اما من در کودکی فقط مدت کوتاهی در عراق بودم و پس از آن به ایران مهاجرت کرده و در ایران بزرگ شدم و هرگز در افغانستان زندگی نکرده ام. در ایران خاطرم است زمان پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر استرالیا و حضور در جام جهانی ۱۹۹۸ سر از پا نمی شناختم و به مانند بقیه ایرانی ها از صمیم قلب خوشحال بودم و همین طور در برخی از شکست های تیم های ورزشی ایران به شدت ناراحت می شدم. نمی دانم به این چه می گویند؟ غرور ملی، میهن دوستی یا هر چه اسم آن را می شود گذاشت اما این حس علاقه به ایران در من بیش از هر جای دیگری است.

من الان هم اخبار ایران را دنبال می کنم و ورزشکاران ایرانی و سیاست مداران ایرانی را می شناسم و اخبارشان را پیگیر هستم. 

درباره افغانستان هم این احساس وجود دارد؟ مثلا از کسب اولین مدال المپیک در تاریخ افغانستان توسط روح الله نیکپا (تکواندو) خوشحال شدید؟

(می خندد) اصلا در جریان این موضوع نبودم!

و حرف آخر؟

فقط این نکته را می خواستم بگویم که این شرایط برای ده ها هزار نفر از کودکان مهاجر افغانی که در ایران به دنیا آمده اند یا به ایران مهاجرت کرده اند وجود دارد که بدون هیچ هویتی در آنجا به سختی زندگی می کنند و امکان تحصیل و پس از آن ورود به بازار کار از آن ها سلب شده است.

چند سالی است که برخی از افغانی های مقیم ایران برای حل این معضل بی سوادی در میان کودکان مهاجر اقدام به تاسیس مدارس خصوصی به صورت مخفیانه کرده اند و در منازلی که اجاره می کنند به آموزش خواند و نوشتن کودکان مهاجر می پردازند که همین موضوع نیز از سوی مسئولان دولت ایران تحمل نمی شود و چند مورد هجوم به این مدارس مخفی از سوی نیروی انتظامی و بازداشت معلمان و مسئولان این مدارس و تعطیلی آنجا وجود داشته است.

با تشکر که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large