Skyscraper large
گزارشی از گذران اوقات فراغت کودکان در تهران

اوقات فراغت یا عذابی از جنس شیطنت!

sdfg564zer

روزبه نوربخش

تابستان که می‌شود و بچه ها به قول خودشان از شر مدرسه خلاص می‌شوند، بازار موسسات آموزشیِ فرهنگی و ورزشی داغ می شود. والدین بسیاری کودکان و نوجوانان خود را در کلاس‌های مختلفی از شنا تا نوازندگی می‌فرستند و البته کلاس‌های آمادگی برای کنکور. مفهموم فراغت گویا برای والدین چیزی نیست جز ادامه همان روند آموزشی مدرسه. بسیاری نیز برای این که خود را از شر سر و صدا و شیطنت کودکانشان خلاص کنند و بسیاری دیگر هم برای چشم و هم چشمی های فامیل و آشنا، تمام تلاش خود را می کنند تا فرزندان خود را در کلاس های بیشتری ثبت نام کنند. موسسات ریز و درشت از فرهنگ سراها و خانه های فرهنگ تا آموزشگاه ها با تبلیغات خود نظر بسیاری را به خود جلب می کنند. خود کودکان البته از چنین وضعیتی راضی نیستند، آن ها، دوست دارند این سه ماه را هم که شده، آزاد باشند و خبری از ریاضی و تست و عربی نباشد، خبری از درس حاضرکردن و تمرین کردن نباشد، لازم نباشد سر یک ساعت معین وارد یک کلاس بشنود و سر یک ساعت معین خارج.

سپیده دختری ۱۴ ساله است که روزانه ۶ ساعت از زمان خود را باید به این کلاس ها برود. مادرش می گوید: «برای ما که این امکانات وجود نداشت، اما بچه های این دوره زمانه این امکانات را دارند و باید از آن تا می توانند استفاده کنند.» اما خود سپیده در این باره می گوید: «مشکل من اینه که هر چی که پدر و مادرم می خواستن بلد باشن و نیستن زورکی می خوان من یاد بگیرم، مثلن من خودم دوست دارم برم والیبال اما به روز می گن باید بری ژیمناستیک، یا من گیتار دوست دارم یاد بگیرم اما اسم منو کلاس پیانو نوشتن»

خیابان های پایین شهر

تابستان و اوقات فراغت اما در جنوب تهران، رنگ دیگری دارد. بسیاری از والدین درک روشنی از مفهوم اوقات فراغت و دوران کودکی ندارند. برخی والدین هم که حساسیت بیشتری به نسبت دیگران دارند وسعشان نمی رسد تا کودکان خود را در کلاسی ثبت نام کنند. ناچار رو به کلاس‌های ارزان قیمت فرهنگسراها می آورند که چندان جذابیتی برای کودکان ندارد. از سوی دیگر ظرفیت فرهنگسراها و خانه‌ های فرهنگ توان پوشش تمام جمعیت جوان و پر تعداد جنوب شهر را ندارد. پس این کودکان در تابستان چه می کنند؟

مدرسه هم اوقات فراغت است

صادق نوجوانی ست که در خیابان خزانه زندگی می کند، می گوید: «اوفات فراغت یعنی چی؟ موقع مدرسه هم اوقات فراغته! یه روز خودمون نمی ریم، یه روز معلم نمیاد، یه روزم تنبیه می کنن رامون نمی دن، خوب این همش فراغته دیگه، از هفت دولت آزاد!» از او می پرسم در این همه اوقات فراغتی که به زعم خودش دارد چه می کند؟ می گوید: «موتور داداشم هست، سه ترک می شینیم می ریم دور-دور با همین سعید و مجتبی» سعید سر کوچه ایستاده است و به عابران متلک می گوید، او هم مثل صادق فکر می کند، با این تفاوت که تابستان ها صبح تا عصر در بازار پادویی می کند. می گوید: «تابستون حال نمی ده، گرمه، بعدشم باید برم سر کار، بابام زور می کنه، موقع مدرسه می گم درس و مشق دارم، می پیچونمش، اما درس و مشقم بهونه س، صادق موتور داداششو میاره می ریم فشم» در خیابان بالایی که قدم می زدم یک سوله مدیریت بحران را دیدم. این سوله ها جدای از کارکرد اسکان مردم در شرایطی مانند زلزله، برای فعالیت‌های ورزشی نیز ساخته شده اند. از سعید می‌ پرسم چرا از این سوله ها برای بازی استفاده نمی کنند، او می گوید: «سانسای خوبش رو می دن به دوست و آشنای خودشون، پارتی بازیه، ما می ریم سانس صبح و ظهر می دن که همه یا سر کارن یا مدرسه»

تابستان به اندازه کارت های مقوایی

کوچه‌ های محله های پایین شهر، عصرهای تابستان پر است از کودکانی که کارت بازی می کنند. دو نفر روی زمین می نشینند و بقیه نشسته و ایستاده دور آن ها جمع می شوند و بازی را نگاه می کنند. در یکی از کوچه های خیابان مدنی (یافت آباد) یک گروه چند نفره از پسران ۱۲-۱۰ ساله، دارند کارت بازی می کنند. یکی داد می زند: «نه، این آبیه، ممد جر زد» داد و هوار بلند می شود و اول بگو مگو می کنند، کار به یقه گیری می رسد، پیششان می روم و می پرسم چرا دعوا می کنند. همانی که تقلب را فهمیده بود می گوید: «بارسلونا لباسش قرمز و آبیه اما ما قرار گذاشتیم که تو بازی آبی باشه» بازی ساده ایست، دو نفر کارت هایشان را به پشت بر می گردانند و به نوبت یک کارت را می گذارند وسط و همین طور ادامه می دهند تا زمانی که یک نفر کارتی را روی زمین بگذارد که با کارت نفر دیگر هم رنگ باشد. او برنده است و همه کارت ها را جمع می کند. تماشاچیان هم سر برنده بازی با هم شرط بندی می کنند، از بستنی گرفته تا چند عدد کارت. سعید که محمد می خواسته سرش کلاه بگذارد می گوید: «هر روز عصر میریم تو کوچه فوتبال، خسته که می شیم میام کارت بازی، اگه هم پول داشته باشیم می ریم شرطی پلی استیشن می زنیم» می پرسم بازی دیگری نمی کنید و سعید با اشتیاقی کودکانه از این که دارد به من چیزی یاد می دهد می گوید: «با همین کارتا می شه صد تا بازی کرد مثلن اینا رو این جوری برعکس می چینیم رو هم بعد این مدلی با کف دستمون می زنیم روش هر چندتا که رو شد بر می داریم» می پرسم این که شد یکی! و می گوید «بازم هست، من الان یادم نمی آد» تمام تابستانشان همین است، در یافت آباد خبری از کلاس زبان و موسیقی و ژیمناستیک نیست و سطح آرزوهای کودکانش آن قدر پایین است که چند عدد کارت و یک توپ پلاستیکی کل تابستان شان را پر می کند. یکی از اهالی محل می گوید: «خوب امکانات درست ندارن این بچه ها، الان باید بالا پایین بپرن اما چه طوری؟ خیلی هم که حوصلشون سر می ره، میرن پایین، لب خط سنگ می زنن به قطار، مأمور میاد فحششون می ده، اینام در میرن»

فراغت پشت درهای بسته

تفریحات دختران این مناطق اما به مراتب کم تر است، چیزی نزدیک به صفر. دختر بچه ها اجازه دارند در کوچه بازی کنند اما همین که پا به ده سالگی می گذارند اوضاع فرق می کند، باید در خانه بمانند. عرف های مذهبی و اجتماعی به آن ها اجازه خروج از خانه نمی دهد و هم بیرون از خانه و در محله های ناامن تهران و شهرستان ها، امنیتی حداقلی برای آن ها وجود ندارد. دختر بچه ها در همان سنین پایین هم از بازی با پسرها منع می شوند، کوچه و زمین معمولا در تصاحب پسرهاست و اگر فرصتی دست دهد، قایم باشک و لِی لِی. گاهی هم البته اجازه پیدا می کنند به خانه در و همسایه بروند و با دختران آن ها عروسک بازی کنند. دختران بزرگتر اما جز در مواقعی که برای خرید خانه کمک می کنند زیاد بیرون از خانه دیده نمی شوند. با یکی از آن ها که در صف نانوایی ست حرف می زنم، اسمش پریسا است و ۱۵ سال دارد. درباره اوقات فراغت و این که تابستان ها را چه طور می گذراند می پرسم: « می رم کتابخونه با برادرم یا بابام کتاب می گیرم و معمولا خونه می مونم کتاب می خونم، رمان و تاریخ بیشتر، بعضی وقتا هم برای دوستام کتاب می گیرم، بعضیاشون زیاد نمی تونن بیان بیرون. تابستونا هم یه ماه می ریم شهرستان» از او می پرسم چرا به فرهنگسرای بهمن نمی رود و می گوید: «مسیرش سخته، بابام تنها نمی ذاره برم، خودش هم وقت نمی کنه که منو ببره و بیاره» دختر دیگری در صف نانوایی ایستاده که یکی دو سال بزرگتر به نظر می رسد، از او می پرسم تو تابستان ها چه کار می کنی، می گوید: «می رم کلاس خیاطی، نه این که فکر کنید برای وقت گذروندن، می رم کار یاد بگیرم، بقیه اش هم خونه بچه داری می کنم.» اسمش فاطمه است و علی رغم سن کمش ازدواج کرده است. یک بچه دارد. هنوز دوران کودکی خودش را پشت سرنگذاشته مسئولیت یک کودک دیگر هم به گردنش افتاده است. برای فاطمه تفریح و اوقات فراعت بی معنی ست.

دولتی که چه کار می کند؟

گذران اوقات فراغت و تعریف آن در نواحی مختلف شهر تهران فرق می کند، از سفر به ترکیه  با خانواده و کلاس های رقص و یوگا  گرفته تا بازی با چند کارت کوچک و از استخر و برنامه های رنگارنگ تا حکم نانوشته حبس در خانه. در اکثر برنامه های مربوط به اوقات فراغت اما نظر کودکان اهمیت چندانی ندارد. خانواده های طبقات مرفه و یا متوسط، تابستان را فرصتی می دانند تا فرزندشان پایه درسی اش را تقویت یا هنری به هنرهایش اضافه کند. در این میان حق کودکی، آزادی بیان و مشارکت این کودکان نادیده گرفته می شود. در خانواده های طبقات پایینی تابستان و اوقات فراغت نیز عذابی ست از جنس  نق زدن ها و شیطنت های فرزندانشان. کودکان این خانواده ها حق دارند اما تمام این ۹۰ شبانه روز را باید با چند بازی تکراری، مجریان و نمایش های  میان مایه تلویزیونی و فیلم‌ها و کارتون هایی که چندین بار دیده اند سپری کنند. خیلی که نترس باشند، دور از چشم پدر و مادر در شهر سرکی می کشند و به قول خودشان محله های جدید را کشف می کنند. دختر هم که باشند بدتر، برای خروج از خانه هم ممکن است با مشکل روبه رو شوند.

این در حالی است که طبق ماده ۳۱ پیمان نامه حقوق کودک، دولت ها باید تشویق کننده ایجاد فرصت های برابر و مناسب برای فعالیت های فرهنگی، تفریحی و هنری مناسب برای کودکان باشند. کودکان برای رشد و تکامل روانی-اجتماعی باید از امکانات کافی برخوردار باشند و این امکانات در مدرسه و آموزش های رسمی خلاصه نمی شود. آن ها باید بتوانند با دیدن، بازی کردن، تجربه و مشارکت، دوران کودکی خود را طی کنند، این هم حق ذاتی آن هاست و هم برای بهبود وضعیت اجتماعی-فرهنگی و سیاسی جامعه لازم است. 

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large