Skyscraper large

بچه­های ارابه چوبی

s8965e4fr

ییلماز گونی

بچه گریه کنان به خانه آمد. پدرش پرسید :

- چی شده پسرم؟

بچه گفت :

- من ارابه می­خوام، اکرم یه ارابه­ی چوبی داره اما نمیزاره من سوار شم.

پدر گفت :

- شما با هم رفیقین، یه ارابه برای دوتان بسه.

بچه گفت :

- آخه اکرم منو سوار نمی­کنه، همش خودش سوار میشه، من اونو می­کشم میگه «این ارابه مال منه، تو هم اسب منی»

- شماها که خیلی وقته با هم رفیقین، دوستای خوب، خیلی هم همدیگه رو دوست دارین … حالا چی شده؟

بچه اشکش را پاک کرد و گفت :

- باباش واسه­ی اون یه ارابه­ی چوبی ساخته! ارابه که نداشت میونه مون خوب بود، خیلی هم خوب بود، اسب نی­ای[۳] داشتیم با هم سواری می­کردیم.اما حالا که بابای اکرم براش یه ارابه­ی چوبی ساخته اخلاقش عوض شده، اصلاً منو سوار نمی­کنه، خودش سوار میشه، منم ارابه رو می­کشم.. بعضی وقت­ها هم بچه­ها می­کشن …

- خب. تو نکش …

- من نکشم بچه­های دیگه می­کشن، من بهش می­گم «اکرم! … من سوار بشم تو بکش، بعدش تو سوار میشی من می­کشم.» میگه «نمیشه، همه­ی بچه­ها دلشون می­خواد ارابه­ی منو بکشن» … اون به ارابه­اش خیلی می­نازه … مثل این­که باباش رنگ سبز و آبی هم خریده می­خواد رنگش کنه.

- به بچه­ها هم سفارش کن اونام نکشن. وقتی همه حرفتون یکی شد و متحد شدین اونم مجبوره بذاره همه سوار شین.

- بچه­ها گوش نمیدن … همش دنبال اکرمن. به خاطر کشیدن ارابه همدیگه رو می­خورن … به اکرم گفتم «من دوستت هستم، منم سوار کن یه کمی هم تو منو راه ببر.» گفت :«نه» نه منو سوار می­کنه نه بچه­های دیگه رو. پدر فکری کرد و گفت :

- می­بینم از اون وقتی که این ارابه­ی چوبی پیداش شده، اکرمو عوض کرده …حالا اگه اکرم ارابه نداشت، من برای تو یه ارابه­ی چوبی می­ساختم مطمئنی که تو هم مثل اکرم نمی­شدی؟ سوار ارابه نمی­شدی و بچه­ها رو دنبال خودت نمی­دووندی؟ بهش نمی­نازیدی؟

- من مثل اکرم نمی­شدم من … من همه­ی بچه­ها رو سوار می­کردم .

پدر با خنده گفت :

- باشه پسرم حالا که این­طوریه، یه ارابه­ی چوبی برات می­سازم.

بچه خوشحال شد و گفت :

- از ارابه­ی اکرم خوشگل­تر باشه، رنگشم قرمز بکن.

پدر مشغول ساختن یک ارابه­ی چوبی شد و بچه با خوشحالی منتظر تمام شدنش بود. وقتی ساختن ارابه تمام شد پدرش را بغل کرد و بوسید و بعد  به طرف جمع بچه­ها دوید.

پدر که با چشم پسرش را دنبال می­کرد، دید تا یکی از بچه­ها خواست سوار ارابه بشود، پسرش با عصبانیت او را هول داد و داد زد :

- ارابه مال منه! …

و کمی بعد در حالی­که باد توو دماغ انداخته بود نزدیک اکرم شد و بدون این­که از او جدا بشود بچه­ها را یکی یکی وادار کرد که ارابه­اش را بکشند.

اکرم گفت :

- ارابه­ی من بهتره

بچه گفت :

- نه خیر مال من بهتره

اکرم گفت :

- بیا مسابقه بدیم

- باشه مسابقه می­دیم.

آن دو با غرور از بین بچه­ها اسب انتخاب کردند … و پدرش با تلخی لبخند زد … زنش وقتی دید شوهر بدون دلیل می­خندد پرسید :

- خیر باشه. واس چی می­خندی؟

مرد گفت :

- دارم به ارابه می­خندم.

زن به طرف بچه­ها نگاه کرد. ارابه­ی اکرم و پسرش در خط مسابقه بود! «یک … دو … سه » سه نشده دو تا ارابه راه افتادند و اکرم و بچه­ با دست­شان ادای شلاق زدن را در می­آوردند و داد می­کشیدند «هی … هی». سایر بچه­ها در هیجان مسابقه بودند و دنبال ارابه­ها می­دویدند و پسر بچه­ای که زمین خورده بود داشت پشت سر ارابه­ها گریه می­کرد.

 

 


[۱]  این داستان از مجموعه­ی “فاشیزم چیه، پرندس یا لک لک؟” ترجمه­ی ایرج نوبخت انتخاب شده است. ییلماز گونی این مجموعه داستان­ها را در سال ۱۹۷۸ زمانی که به عنوان زندانی سیاسی در زندان به سر می­برد، برای پسرش نوشته است.

[۲]  فیلمساز و نویسنده­ی کردِ ترکیه

[۳] در روستاها و محله­های فقیر نشین شهر بچه­هایی که اسباب بازی ندارند یک چوب یا نی را می­برند، سوارش می­شوند و تقلید راه رفتن اسب را در می­آورند.

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
Skyscraper large